چند وقت پیش داشتم با یه لبخند گشاد و پهن و با اعتماد به نفس به سمت دوستم میرفتم
توی خد فاصل ما دونفر سه چهارتا پسر اشنا بودن...
خیلی عمیق خیره بودن بهم من پام پیچ خورد زانوم خالی کرد نشستم رو زمین...
کلی خندیدن بهم...برا اینکه ضایع نشه خودمم کلی خندیدم و یه طوری که اونا بشنون می گفتم خیلی خوب بود تا حالا انقدر بد ضایع نشده بودم!
(من کلا ادمیام که با سوتی زندگی میکنم الان بدترینشو یادم نیس ولی خیلی زیاد سوتی میدم)برای روز دانش اموز از طرف مدرسه مارو برده بودن مرکز شهر فقط ما بودیم و پسرای دبیرستانی حالا بماند که چقدر خودمونو میگرفتیم با لباس مدرسه
وقتی تموم شد ما سری اخر دخترا بودیم و پسرا پشت ما سر پیچ که خواستم دور بزنم یه تیکه که درخت کاشته بودن از سطح زمین پایین تر بود و من ندیدم قدم که برداشتم تا زانو رفتم پایین برنگشتم پشتمو نگاه نکردم فقط صدای منفجر شدنشونو شنیدم دوستام که کف کرده بودن