You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
شعرکده ** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,248
-
بازدیدها
30,860
-
کاربران تگ شده
هیچ
باز دستم به زیر سنگ آورد | | باز پای دلم به چنگ آورد |
برد لنگی به راهواری پیش | | پیش از بس که عذر لنگ آورد |
پای در صلح نانهاده هنوز | | ناز از سر گرفت و جنگ آورد |
چون گل از نارکی ز باد هوا | | چاک زد جامه باز و رنگ آورد |
خواب خرگوش داد یک چندم | | عاقبت عادت پلنگ آورد |
خوی تنگش به روزگار آخر | | بر دلم روزگار تنگ آورد |
انوری را چو نام و ننگ ببرد | | رفت و دعوی نام و ننگ آورد |
حسنش از رخ چو پرده برگیرد | | ماه واخجلتاه درگیرد |
چون غم او درآید از در دل | | صبر بیچاره راه برگیرد |
شاهد جانم و دلم غم اوست | | کین به پا آرد آن ز سر گیرد |
عشق عمرم ببرد و عشوه بداد | | تا ببینی که سر به سر گیرد |
دل همی گویدم به باقی عمر | | بوسهای خواه بو که درگیرد |
صد غم از عشق او فزون دارد | | انوری گر شمار برگیرد |
گر دهد بوسهای وگر ندهد | | اندر آن صد غم دگر گیرد |
هر کرا با تو کار درگیرد | | بهره از روزگار برگیرد |
به سخن لب ز هم چو بگشایی | | همه روی زمین شکر گیرد |
چون زند غمزه چشم غمازت | | دو جهان را به یک نظر گیرد |
چشم تو آهویی است بس نادر | | که همه صید شیر نر گیرد |
مرا صوت نمیبندد که دل یاری دگر گیرد | | مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد |
دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد | | که بگذارد هوای او هواداری دگر گیرد |
ازو دوری نیارم جست ترسم زانکه ناگاهی | | خورد زنهار با جانم وفاداری دگر گیرد |
اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مویی | | رضای او بجوید جان خریداری دگر گیرد |
گل باغ وصالش را رها کردم به نادانی | | به جای گل ز هجر او همی خاری دگر گیرد |
نه دل کم عشق یار میگیرد | | نه با دگری قرار میگیرد |
از دست تو آن سرشک میبارم | | کانگشت ازو نگار میگیرد |
سرمایهی صدهزار غم بیش است | | آنرا که به غمگسار میگیرد |
صبری نه که سازگار دل باشد | | با غم به چه کار کار میگیرد |
هر غم که نه از میان دل خیزد | | پنداری ازو کنار میگیرد |
عمری به بهانهی وداع او را | | میبوسد و در کنار میگیرد |
آری غم عشق اگر به حق گویی | | دل را نه به اختیار میگیرد |
ماییم و سرکویی، پر فتنهی ناپیدا | | آسوده درو والا، آهسته درو شیدا |
در وی سر سرجویان گردان شده از گردن | | در وی دل جانبازان تنها شده از تنها |
بر لالهی بستانش مجنون شده صد لیلی | | بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا |
خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل | | لوزینهی او وحشت، پالودهی او سودا |
با نقد خریدارش آینده خه از رفته | | با نسیهی بازارش امروز پس از فردا |
گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟ | | زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا |
رسوایی فرق خود در فوطهی زرق... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
سلام علیک، ای نسیم صبا | | به لطف از کجا میرسی؟ مرحبا |
نشانی ز بلقیس، اگر کردهای | | چو مرغ سلیمان گذر بر سبا |
نسیمی بیاور ز پیراهنش | | که شد پیرهن بر وجودم قبا |
اگر یابم از بوی زلفش خبر | | نیابد وجودم گزند از وبا |
به نزدیک آن دلربا گفتنیست | | که ما را کدر کرد سیل از ربا |
ز دردش ببین این سرشک چو لعل | | روانم برین روی چون کهربا |
همین حاصلست اوحد رازی عشق | | که خونم هدر کرد و مالم هبا |
گر تو طالب عشقی، غم دمادمست اینجا | | ور نشانه میپرسی، رشته سر گمست اینجا |
چون درین مقام آیی گوش کن که: در راهت | | ز آب چشم مظلومان چاه زمزمست اینجا |
چیست جرم ما؟ گویی کز حریف ناهمتا | | هر کجا که بنشینی گو کژدمست اینجا |
جو فروش مفتی را از نماز و از روزه | | رنگ چهرهی کاهی بهر گندمست اینجا |
گر حریف مایی تو، ما و کنج میخانه | | ور زعشق میپرسی، عشق در خمست اینجا |
چونکه بنده فرمانی، پیش حاکم مطلق | | سربنه، که هر ساعت صدتحکمست اینجا |
همچو دیو بگریزی،چون زمردت... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
قراری چون ندارد جانم اینجا | | دل خود را چه میرنجانم اینجا؟ |
سر عاشق کلهداری نداند | | بنه کفشی، که من مهمانم اینجا |
مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟ | | چه میپرسی، که من حیرانم اینجا |
نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز | | ز چشم مدعی پنهانم اینجا |
اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی | | که من بیروی او نتوانم اینجا |
نگارینی که سرگرداند از من | | نگردانی، که سرگردانم اینجا |
مرا با دوست پیمانی قدیمست | | بدان پیوند و آن پیمانم اینجا |
ز زلفش برد ما غم... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا | | سر من بر آستان سر کوی یار بادا |
دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد | | به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا |
چو رضای او در آنست که دردمند باشم | | غم و درد او نصیب من دردخوار بادا |
ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من | | که بت من از رقیبان به منش گذار بادا |
سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم | | به میان لاغر او، که درین کنار بادا |
چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ | | گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا |
به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.