You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,761
-
کاربران تگ شده
هیچ
| ای پر از فیض وجود تو جهان! | | غرق نور تو چه پیدا چه نهان! |
| مایهی صورت و معنی همه تو | | با همه، بیهمه، تو، ای همه تو! |
| بینصیب از تو نه چندست و نه چون | | خالی از تو نه درون و نه برون |
| متحد اولی و آخریات | | متفق باطنی و ظاهریات |
| کردهای در همه اضداد ظهور | | هیچ ضد نیست ز نزدیک تو دور |
| جامی از هستی خود پاک شده | | در ره فقر و فنا خاک شده |
| در بقای تو فنا میخواهد | | وز فنا در تو بقا میخواهد |
| از خود و کار خودش فانی دار! | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| پور عمران به دلی غرقهی نور | | میشد از بهر مناجات به طور |
| دید در راه سر دوران را | | قائد لشکر مهجوران را |
| گفت کز سجدهی آدم ز چه روی | | تافتی روی رضا؟ راست بگوی! |
| گفت: «عاشق که بود کاملسیر | | پیش جانان نبرد سجده به غیر» |
| گفت موسی که: «به فرمودهی دوست | | سرنهد، هر که به جان بندهی اوست» |
| گفت: «مقصود از آن گفت و شنود | | امتحان بود محب را، نه سجود!» |
| گفت موسی که: «اگر حال این است، | | لعن و طعن تو چراش آیین است؟ |
| بر تو چون از غضب... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای درین دامگه وهم و خیال | | مانده در ربقهی عادت مه و سال |
| حق که منشور سعات دادهست | | در خلاف آمد عادت دادهست |
| چند سر در ره عادت باشی؟ | | تارک تاج سعادت باشی؟ |
| کردهای عادت و خو، پردهی خویش | | باز کن خوی ز خو کردهی خویش! |
| لب و دندان و زبانت دادند | | قوت نطق و بیانت دادند |
| تا شوی بر نهج صدق و صواب | | متکلم به اسالیب خطاب |
| نه که بیهود سخن سنج شوی | | خلق را مایهی صد رنج شوی |
| ای خوش آن وقت که بیفکر و نظر | | برزند خواستی... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| صادقی را غم شبگیر گرفت | | صبحدم دست یکی پیر گرفت |
| کمر خدمت او ساخت کمند | | بهر معراج مقامات بلند |
| پیر روزی دم عرفان میزد | | گوی اسرار به چوگان میزد |
| سامعان جمله سرافکنده به پیش | | از ره گوش، برون رفته ز خویش |
| آمد آن طالب صادق به حضور | | که به فرمودهات ای چشمهی نور |
| خشک و تر هیمه همه سوخته شد | | تا تنوری عجب افروخته شد |
| بعد ازین کار چه و فرمان چیست؟ | | آنچه مکنون ضمیرست آن چیست؟ |
| پیر مشغول سخن بود بسی | | در جوابش نزد... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای دل اهل ارادت به تو شاد! | | به تو نازم! که مریدی و مراد |
| خواهش از جانب ما نیست درست | | هر چه هست از طرف توست نخست |
| تا به ناخواست دهی کاهش ما | | هیچ سودی ندهد خواهش ما |
| گر به ما خواهش تو راست شود | | مو به مو بر تن ما خواست شود |
| دولت نیک سرانجامی را | | گرم کن ز آتش خود جامی را |
| در دلش از تف آن شعلهفروز، | | هر چه غیر تو بود جمله بسوز! |
| بود که بیدردسر خامی چند | | پا ز سر کرده رود گامی چند |
| ره به سر منزل مقصود برد | | پی به... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای رقم کردهی تو حرف گناه! | | نامهی عمرت ازین حرف سیاه! |
| وای اگر عهد بقا پشت دهد | | مرگ بر حرف تو انگشت نهد |
| گسترد دست اجل مهد فراق | | وز فزع ساق تو پیچد بر ساق |
| دوستان نغمهی غم ساز کنند | | دشمنان خرمی آغاز کنند |
| وارثان حلقه به گرد سر تو | | حلقهکوبان ز طمع بر در تو |
| از برون سو به تو گریان نگرند | | وز درون خرم وخندان نگرند |
| هیچ تن را سر سودای تو نه! | | هیچ کس را غم فردای تو نه! |
| پیش از آن کیدت این واقعه پیش | | به که از... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| میشد اندر حشم حشمت و جاه | | پادشاوار وزیری بر راه |
| گرد او حلقه، مرصع کمران | | موکبش ناظم عالی گهران |
| دیدن حشمت او باده اثر | | چشم نظارگیان م**س.ت نظر |
| هر که آن دولت و شوکت نگریست | | بانگ برداشت که: «این کیست؟ این کیست؟» |
| بود چابکزنی آنجا حاضر | | گفت: «تا چند که این کیست؟» آخر؟ |
| راندهای از حرم قرب خدای | | کرده در کوکبهی دوران جای |
| خورده از شعبدهی دهر فریب | | مبتلا گشته به این زینت و زیب |
| زیر این دایرهی پر خم و پیچ | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| بود مردانهزنی در موصل | | سر جانش به حقیقت واصل |
| همچو خورشید، منث در نام | | لیک در نور یقین، مرد تمام |
| رو به مهراب عبادت کرده | | چاک در پردهی عادت کرده |
| نه ره خورد به خود داده نه خفت | | خاطرش فرد ز همخوابی و جفت |
| مالداری ز بزرگان دیار | | در بزرگی و نسب، پاکعیار |
| کس فرستاد به وی کای سرهزن! | | در ره صدق و صفا نادرهفن! |
| ز آدمی فرد نشستن نه سزاست | | آنکه از جفت مبراست خداست |
| سر نخوت مکش از همسریام | | تن فروده به زنا... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شحنهای گفت که عیاری را | | مانده در حبس گرفتاری را، |
| بند بر پای، برون آوردند | | بر سر جمع، سیاست کردند |
| شد ز بس چوب، چو انگشت سیاه | | لیک بر نمد از او شعلهی آه |
| رخت از آن ورطه چو آورد برون | | پیش یاران ز دهان کرد برون، |
| درم سیم، به چندین پاره | | بلکه ماهی شده چند استاره |
| محرمی کرد سالش کاین چیست؟ | | بدر کامل شده چون پروین چیست؟ |
| گفت جا داشت در آن محفل بیم | | زیر دندان من این درهم سیم |
| در صف جمع مهی حاضر بود | | که بدو چشم... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای ز بس بار تو انبوه شده، | | دل تو نقطهی اندوه شده! |
| خط ایام تو در صلح و نبرد | | منتهی گشته به این نقطهی درد |
| نه برین نقطه درین دایره پای! | | گرد این نقطه چو پرگار برآی! |
| بو که از غیب نویدی برسد | | زین چمن بوی امیدی برسد |
| هست در ساحت این بر شده خاک | | عرصهی روضهی امید، فراخ |
| کار بر خویش چنین تنگ مگیر! | | وز دم ناخوشی آهنگ مگیر! |
| گر بود خاطر تو جرماندیش | | عفو ایزد بود از جرم تو بیش |
| نامهات گر ز گنه پر رقم است | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.