You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly.
You should upgrade or use an
alternative browser.
** غمکده **
-
نویسنده موضوع
.ARMIN
-
تاریخ شروع
-
پاسخها
3,250
-
بازدیدها
54,763
-
کاربران تگ شده
هیچ
| چون سلامان ماند ز ابسال اینچنین | | بود در روز و شبش حال اینچنین |
| محرمان آن پیش شه گفتند باز | | جان او افتاد از آن غم در گداز |
| گنبد گردون عجب غمخانهایست! | | بیغمی در آن دروغ افسانهایست! |
| چون گل آدم سرشتند از نخست | | شد به قدش خلعت صورت درست، |
| ریخت بالای وی از سر تا قدم | | چل صباح ابر بلا، باران غم |
| چون چهل بگذشت روزی تا به شب | | بر سرش بارید باران طرب |
| لاجرم از غم کس آزادی نیافت | | جز پس از چل غم، یکی شادی نیافت |
| شه، سلامان را در آن... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| چون سلامان گشت تسلیم حکیم | | زیر ظل رافتش شد مستقیم |
| شد حکیم آشفتهی تسلیم او | | سحرکاری کرد در تعلیم او |
| بادههای دولتاش را جام ریخت | | شهدهای حکمتاش در کام ریخت |
| جام او ز آن باده، ذوقانگیز شد | | کام او ز آن شهد، شکر ریز شد |
| هر گه ابسالاش فرایاد آمدی | | وز فراق او به فریاد آمدی، |
| چون بدانستی حکیم آن حال را | | آفریدی صورت ابسال را |
| یک دو ساعت پیش چشمش داشتی | | در دل او تخم تسکین کاشتی |
| یافتی تسکین چو آن رنج و الم | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| «ای پسر ملک جهان جاوید نیست | | بالغان را غایت امید نیست |
| پیشوا کن عقل دیناندوز را! | | مزرع فردا شناس امروز را! |
| هر عمل دارد به علمی احتیاج | | کوشش از دانش همی گیرد رواج |
| آنچه خود دانی، روش میکن بر آن! | | وآنچه نی، میپرس از دانشوران! |
| هر چه میگیری و بیرون میدهی، | | بین که چون میگیری و چون میدهی! |
| کیسهی مظلوم را خالی مکن! | | پایهی ظالم به آن عالی مکن! |
| آن فتد در فاقه و فقر شگرف | | وین کند آن را به فسق و ظلم صرف |
| عاقبت این شیوه... | | |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| باشد اندر صورت هر قصهای | | خردهبینان را ز معنی حصهای |
| صورت این قصه چون اتمام یافت | | بایدت از معنی آن کام یافت |
| کیست از شاه و حکیم او را مراد؟ | | و آن سلامان چون ز شه بیجفت زاد؟ |
| کیست ابسال از سلامان کامیاب؟ | | چیست کوه آتش و دریای آب؟ |
| چیست ملکی کن سلامان را رسید؟ | | چون وی از ابسال دامان را کشید؟ |
| چیست زهره کخر از وی دل ربود؟ | | زنگ ابسالاش ز آیینه زدود؟ |
| شرح او را یک به یک از من شنو! | | پای تا سر گوش باش و هوش شو! |
| ای حیات دل هر زنده دلی | | سرخ رویی ده هر جا خجلی |
| چاشنیبخش شکر گفتاران | | کار شیرین کن شیرین کاران |
| بر فرازندهی فیروزهرواق | | شمسهی زرکش زنگاریتاق |
| تاج به سر نه زرینتاجان | | عقده بند کمر محتاجان |
| جرم بخشندهی بخشاینده | | در بر بر همه بگشاینده |
| ابر سیرابی تفتیدهلبان | | خوان خرسندی روزیطلبان |
| گنج جانسنج به ویرانهی جسم | | حارس گنج به صد گونه طلسم |
| دیرپروای به خود بسته دلان | | زود پیوند دل از خود گسلان |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| شب که زد تیرگی مهرهی گل | | قیرگون خیمه ز مخروطی ظل |
| چون مشبک قفس مشکین رنگ | | گشت بر مرغ دلم عالم تنگ |
| بر خود این تنگقفس چاک زدم | | خیمه بر طارم افلاک زدم |
| عالمی یافتم، از عالم، پیش | | هر چه اندیشه رسد، ز آن هم بیش |
| عقل، معزول ز گردآوریاش | | وهم، عاجز ز مساحت گریاش |
| نور بر نور، چراغ حرمش | | فیض بر فیض، سحاب کرمش |
| سنگ بطحاش گهروار همه | | ابر صحراش گهربار همه |
| برسرم گوهر و در چندان ریخت | | که مرا رشتهی طاقت بگسیخت |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای قوی ربقهی اخلاص به تو | | خلعت لطف سخن خاص به تو |
| بحر معنی ز سخن پرگهرست | | هر یک آویزهی گوش دگرست |
| در بلورین صدف چرخ کهن | | نیست والا گهری به ز سخن |
| سخن آواز پر جبریل است | | روحبخش دم اسرافیل است |
| سخن از عرش برین آمده است | | بهر پاکان به زمین آمده است |
| نیست در کان گهری بهتر از این | | یا در امکان هنری بهتر از این |
| نامهی کون به وی طی شده است | | آدمی، آدمی از وی شده است |
| فضل کلک و شرف نامه به اوست | | عقل را گرمی هنگامه... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| سعدی آن بلبل «شیراز سخن» | | در گلستان سخن دستان زن |
| شد شبی بر شجر حمد خدای | | از نوای سحری سحرنمای |
| بست بیتی ز دو مصراع به هم | | هر یکی مطلع انوار قدم |
| جان از آن مژدهی جانان مییافت | | بر خرد پرتو عرفان میتافت |
| عارفی زندهدلی بیداری | | که نهان داشت بر او انکاری |
| دید در خواب که درهای فلک | | باز کردند گروهی ز ملک |
| رو نمودند ز هر در زده صف | | هر یک از نور نثاری بر کف |
| پشت بر گنبد خضرا کردند | | رو درین معبد غبرا کردند |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| ای درین کارگه هوشربای | | روز و شب چشم نه و گوشگشای! |
| نه به چشم تو ز دیدن اثری | | نه به گوشات ز شنیدن خبری، |
| چند گاهی ره آگاهان گیر! | | ترک همراهی بیراهان گیر! |
| پرده از چشم جهان بین کن باز! | | بنگر پیش و پس و شیب و فراز! |
| بین که این دایرهی گردان چیست! | | دور او گرد تو جاویدان چیست! |
| بر سرت چتر مرصع که فراشت! | | بر وی این نقش ملمع که نگاشت! |
| مهر را نورده روز که کرد! | | ماه را شمع شبافروز که کرد! |
| کیست میزان نه دکان سپهر! | | |
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
| داشت غوکی به لب بحر وطن | | دایم از بحر همی راند سخن |
| روز و شب قصه دریا گفتی | | گوهر مدحت دریا سفتی |
| گفتی: «از بحر پدید آمدهایم | | زو درین گفت و شنید آمدهایم |
| دل ازو گوهر دانایی یافت | | تن از او دست توانایی یافت |
| هر کجا میگذرم، اوست همه | | هر طرف مینگرم، اوست همه» |
| ماهیای چند رسیدند آنجا | | وز وی این قصه شنیدند آنجا |
| عشق بحر از دلشان سر برزد | | آتش شوق به جانشان در زد |
| پای تا سر همگی پای شدند | | در طلب مرحله پیمای... |
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.