نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

شاعر‌پارسی اشعار سیف فرغانی

  • نویسنده موضوع Sama_Shams
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 84
  • بازدیدها 1,156
  • Tagged users هیچ

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱۱

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات

اگر دلست بجان می خرد هوای ترا
وگر تن است بدل می کشد جفای ترا
بیاد روی تو تازنده ام همی گریم
که آب دیده کشد آتش هوای ترا
کلید هشت بهشت ار بمن دهد رضوان
نه مردم اربگذارم درسرای ترا
اگر بجان وجهانم دهد رضای تو دست
بترک هر دو بدست آورم رضای ترا
بگیر دست من افتاده را که در ره عشق
بپای صدق بسر می برم وفای ترا
چه خواهی ازمن درویش چون ادا نکند
خراج هردو جهان نیمه بهای ترا
برون سلطنت عشق هرچه پیش آید
درون بدان نشود ملتفت گدای ترا
سزد اگر ندهد مهر دیگری دردل
که کس بغیر تو شایسته نیست جای ترا
مرا بلای تو ازمحنت جهان برهاند
چگونه شکر کنم نعمت بلای ترا
اگرچه رای تو درعشق کشتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱۳

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات

اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش را
وگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را
ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دل
چه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را
سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسی
اگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را
مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیرد
بهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را
کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشی
کسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را
گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خود
ز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را
چو حلاج از ش*ر..اب عشق او شد م**س.ت لایعقل
نمی کردند هشیاران تحمل های (و) هویش را
چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودم
بمن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱۴

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را
کرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را
کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او
گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را
عشق دعوی می کنی، بار بلا بر دوش نه
نقد خود بر سنگ زن بنگر عیار خویش را
یا چو زن در خانه بنشین عاشق کار تو نیست
عشق نیکو می شناسد مرد کار خویش را
عاشق آن قومند کندر حضرت سلطان عشق
برگرفتند از ره خدمت غبار خویش را
روز اول چون بدولت خانه عشق آمدند
زآستان بیرون نهادند اختیار خویش را
بارگیر نفس شان در هر قدم جانی بداد
تا بدین منزل رسانیدند بار خویش را
دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرند
زین شتر دل همرهان بگسل مهار خویش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱۵

سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات

ای سیم بر زکات تن وجان خویش را

بردار از دلم غم هجران خویش را

تا درنیوفتددل مردم بمشک خط

رو سر بگیر چاه زنخدان خویش را

قومی بزور بازوی مرگ استدند باز

از دست محنت تو گریبان خویش را

گفتم بعقل دوش که ترک ادب بود

کز وصل او بجویم درمان خویش را

او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کار

تو عاشقی فرو مگذار آن خویش را

عیبم مکن اگر زتو بوسی طلب کنم

جمعیت درون پریشان خویش را

صد بوسه آرزو کنی از خویشتن اگر

بینی در آینه لب و دندان خویش را

عاشق شوی تو بر خود اگر هیچ بنگری

در خنده پسته شکر افشان خویش را

گر ماه در کنار تو آید روا مدار

قیمت چرا بری تن چون جان خویش را

در موسم بهار که یاد آورند باز

هر بلبلی هوای گلستان خویش را

در موسم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱۶

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات

ای رفته رونق از گل روی تو باغ را
نزهت نبوده بی رخ تو باغ و راغ را
هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
آن زیب و زینت است کزا شکوفه باغ را
در کار عشق تو دل دیوانه را خرد
زآن سان زیان کند که جنون مر دماغ را
زردی درد بر رخ بیمار عشق تو
اصلیست آنچنانکه سیاهی کلاغ را
دلرا برای روشنی و زندگی، غمت
چون شمع را فتیل و چو روغن چراغ را
اول قدم ز عشق فراغت بود ز خود
مزد هزار شغل دهند این فراغ را
از وصل تو نصیب برد سیف اگر دهند
طوق کبوتر و پر طاوس زاغ را
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۱

سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات

دیده تحمل نمی کند نظرت را

پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را

نزد من ای از جهان یگانه بخوبی

ملک دو عالم بهاست یک نظرت را

مشکلم است این که چون همی نکند حل

آب سخن آن لبان چون شکرت را

عشق تو داده است در ولایت جان حکم

هجر ستم کار و وصل داد گرت را

منتظرم لیک نیست وقت معین

همچو قیامت وصال منتظرت را

میل ندارد بآفتاب و بروزش

هرکه بشب دید روی چون قمرت را

پرده برافگن زدورو گرنه ببادی

گرد بهر سو بریم خاک درت را

پر زلآلی شود چو بحر کنارش

کوه اگر در میان رود کمرت را

مصحف آیات خوبیی و باخلاص

فاتحه خوانیم جمله سورت را

خوب چو طاوسی و بچشم تعشق

ما نگرانیم حسن جلوه گرت را

مشک چه باشد بنزد تو که چو عنبر

زلف تو خوش بو کند کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۲

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات

بباغی در بدیدم پار گل را
مگر گفتم تویی ای یار گل را
خطای خویشتن امسال دیدم
که نسبت با تو کردم پار گل را
وگر بویت ز دیوارش درآید
ز در بیرون کند گلزار گل را
ترا من با رقیبت دیدم و گفت
چه خوش می پرورد این خار گل را
چو مشکین زلف تو خوش بو نباشد
وگر عنبر بود در بار گل را
اگر این سرخ روی اسپید دیدی
برفتی زردی از رخسار گل را
ز شوق خوب رویانش بدر کن
چه رختست اندرین بازار گل را
بخود مشغول می دارد مرا گل
چو خار از راه من بردار گل را
نسیم صبح را گفتم سحرگه
ز حبس غنچه بیرون آر گل را
جوابم داد و گفتا پیش رویش
چو پیش گل گیا پندار گل را
چو با آن گلستان در گلشن آیی
نظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۳

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات

صاحب دیوان نظمم مشرف ملک سخن
عقل مستوفی لذتهای روحانی مرا
گر بخوانی شعر من از حالت صاحب دلان
مر ترا نبود شعور ار شاعری خوانی مرا
در بدی من مرا علم الیقین حاصل شدست
وین نه از جهل تو باشد گر نکودانی مرا
غیرت دین در دلم شمشیر باشد کرده تیز
گر ز چین خشم بینی چهره سوهانی مرا
دانه دل پاک کردم همچو گندم با همه
آسیا سنگی اگر بر سر بگردانی مرا
چون برنج و راحتم راضی از ایزد، فرق نیست
گر بسعد اور مزدار نحس کیوانی مرا
از حقیقت اصل دارد وز طریقت رنگ و بوی
میوه مذهب که هست از فرع نعمانی مرا
از برای فتنه یأجوج معقولات نفس
سد اسلام است منقولات ایمانی مرا
با اشاراتی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۴

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات

ای جلوه کرده روی تو خود را در آفتاب
وی گشته نور روی ترا مظهر آفتاب
ای حلقه در تو بهر خانه ماه نو
وی نایب رخ تو بهر کشور آفتاب
گردان ز شوق تست بهر جانب آسمان
تابان بمهر تست برین منظر آفتاب
گردون ز بار عشق تو چندان فغان بکرد
کز بانگ او چو ماه رخت شد کر آفتاب
گیتی ز رنگ و بوی تو هر فصل او بهار
عالم ز عکس روی تو سرتاسر آفتاب
گویم گشاده عالم تاریک روی را
کرده رخ تو روشن و بسته بر آفتاب
نور وجود از تو گرفت و پدید گشت
گر ذره بوذ در عدم ای جان گر آفتاب
گر ذره ز آستان تو بالین کند، ورا
زیر لحاف سایه شود بستر آفتاب
دل از رخت چو ماه منور شود که هست
آیینه یی چو مصقله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sama_Shams

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,109
پسندها
13,743
امتیازها
34,373
مدال‌ها
17
شمارهٔ ۵

سیف فرغانی

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات

بیا بلبل که وقت گفتن تست
چو گل دیدی گه آشفتن تست
بعشق روی گل قولی همی گوی
کزین پس راستی در گفتن تست
مرا بلبل بصد دستان قدسی
جوابی داد کین صنعت فن تست
من اندر وصف گل درها بسفتم
کنون هنگام گوهر سفتن تست
بوصف حسن جانان چند بیتی
بگو آخر نه وقت خفتن تست
حدیث شاعران مغشوش و حشوست
چنین ابریز پاک از معدن تست
الا ای غنچه در پوست مانده
بهار آمد گه اشکفتن تست
گل انداما از آن روی از تو دورم
که چندین خار در پیرامن تست
تویی غازی که صد چون من مسلمان
شهید غمزه مرد افگن تست
من آن یعقوب گریانم ز هجرت
که نور چشمم از پیراهن تست
مه ارچه دانها دارد زانجم
ولیکن خوشه چین خرمن تست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
بالا