شاعر‌پارسی اشعار اسماعیل نواب صفا | اشعار پارسی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 408
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,439
پسندها
48,990
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
از غضب زیباتر آن رخسار زیبا می شود
بحر، طوفانزا چو گردد، خوش تماشا می شود
گفت: دیشب گریه ها کردم به یادت، گفتمش
چشمه گاهی از درون سنگ پیدا می شود
عاشق از دیوانگی طرفی نمی بندد که موج
با همه دیوانگی ها محو دریا می شود
قصه ها از عشق آتشناک من گویند خلق
شمع از آتش به جانی، مجلس آرا می شود
سوختم تا با دل غم پرور خود ساختم
کینه ی دشمن فزون تر از مدارا می شد
درد پنهان صفا را گر چه تسکینی نبود
شعر اشک آلوده اش تسکین دل ها می شود
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,439
پسندها
48,990
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
دلی كز آتش عشقی نسوزد سوختن دارد
لبی كز عاشقی حرفی نداند دوختن دارد
از آن در آتش عشق تو گريانم كه می دانم
ميان آب و آتش شمع محفل سوختن دارد
نياموزی چو من ای لاله رخ،درس وفا هرگز
كه با خون جگر درس وفا آموختن دارد
منوّر كرده ام با شمع جانم راه جانان را
به پيش پای جانان شمع جان افروختن دارد
“صفا” در دل به غير از مِهر مهرويان نيندوزد
كه در ويرانه ی دل گنج عشق اندوختن دارد
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,439
پسندها
48,990
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
ای جوانی
رفتی ز دستم ، در خون نشستم
جوانی، کجايی
چرا رفتی که من بر تو عهدی نبستم
غم پيری ، نبود ديری ، که در هم شکستم
چه اميد به کف داده ام رايگانی
کنون حسرت برم روز و شب بر جوانی
نه هوشيار و نه مستم
ندانم که چه هستم
جوانی چو رفتی تو ز دستم
نديدم سود از جوانی در زندگانی
چه حاصل از زندگانی دور از جوانی
جفا کن که بودم دردا که ديدم از مهربانان ، نامهربانی
غمت را نهفتم در سينه اما با کس نگفتم راز نهانی
نديدم سود از جوانی در زندگانی
چه حاصل از زندگانی دور از جوانی
چو اين دل به نشا دادم
که چون جويم از رهابم
اميدم کجایی ، کجايی
اگر در برم نيايی
بسازم با سوز هجران و داغ جدایی
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,439
پسندها
48,990
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
مرغی كه هراسی ز قفس داشته باشد
خاموش از آن به كه نفس داشته باشد
بيدار شو، ای غرّه ی ايّام كه هر صبح
شام سيهی نيز ز پس داشته باشد
چابُك نرود قافله سالار جوانی
گر گوش به فرياد جَرَس داشته باشد
آن نغمه گر عشق كه دمساز مسيحاست
حيف است كه آهنگ هوس داشته باشد
ای عشق بلاخيز، به غير از تو “صفا” نيز
اميد محبت به چه كس داشته باشد
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,439
پسندها
48,990
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
به عشق هر که دل بستم، از اول خصم جانم شد
به هر کس مهر کردم، عاقبت نامهربانم شد
کسی از راه دلسوزی، نزد بر آتشم آبی
وفای شمع را نازم، که عمری همزبانم شد
رهایی نیست مقدورم، ز بند عشقش ای ناصح
من آن صیدم کز اول دام صیاد آشیانم شد
به دستش تا سپردم دل، چو لاله داغدارم کرد
به پایش تا فشاندم جان، چو نرگس سرگرانم شد
هزاران خون دل خوردم که بینم بی رقیب او را
چه سود از خلوت وصلش که شرمم پاسبانم شد
“صفا” می سوخت چون پروانه و می گفت دلشادم
که همچون شمع، روشن در جهان راز نهانم شد
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا