نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

شاعر‌پارسی اشعار سیف فرغانی

  • نویسنده موضوع Sama_Shams
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 84
  • بازدیدها 1,159
  • Tagged users هیچ

༻پاریس خانوم ༻

نویسنده ادبیات
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,874
پسندها
21,240
امتیازها
44,573
مدال‌ها
23
دلرا چو کرد عشق تهی و فرو نشست
ای صبر باوقار تو برخیز کو نشست
بی بند عشق هیچ کس از جای برنخاست
در حلقه یی که آن بت زنجیر مو نشست
آنرا که زندگی دل از درد عشق اوست
گر چه بمرد از طلب او،مگو نشست
بی روی دوست سعی نمودیم و بر نخاست
این بار غم که بر دل تنگم ازو نشست
آن کو بجست و جوی تو برخاست مر ترا
تا ناورد بدست نخواهد فرو نشست
مشتاق روی خوب تو در انتظار او
حالی اگر چه داشت بد اما نکو نشست
فردا بروح عشق تو ای جان چو آدمی
برخیزد آن سگی که برین خاک کو نشست
هم عاقبت چو بلبل شوریده شاد شد
ماهی بر وی دوست که سالی ببو نشست
آنکس که در طریق تو گم گشت همچو سیف
از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست
 

༻پاریس خانوم ༻

نویسنده ادبیات
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,874
پسندها
21,240
امتیازها
44,573
مدال‌ها
23
تو آن شاهی که سلطانت غلامست
زشاهان جز ترا خدمت حرامست
تو داری ملک وبر سلطان خراجست
توداری حسن وز خورشید نامست
بپیش آفتاب روی تو ماه
اگر چه بدر باشد ناتمامست
بشب استاره اندر شبهه افتد
که روی تو کدام ومه کدامست
ملاحت را بسی اسرار مضمر
در آن صورت چو معنی در کلامست
حلاوت در لب لعل تو دایم
چو شین درشهد وسین اندر سلامست
گرم در حلقه خاصان در آری
عجب نبود که الطاف تو عامست
اگر ناسوخته در هجر وصلت
طمع دارم مرا سودای خامست
چو بیگانه ننالم گرچه برمن
برای دوست از دشمن ملامست
بمروارید چون قطره است خوش دل
صدف کز آب دریا تلخ کامست
بشعر اندر میان دوستانش
چو سعدی سیف فرغانی همامست
 

༻پاریس خانوم ༻

نویسنده ادبیات
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,874
پسندها
21,240
امتیازها
44,573
مدال‌ها
23
روی از خلق بگردان که بحق راه اینست
سر و معنی توکلت علی الله اینست
چون بریدی طمع از خلق ز خود دست بدار
زآنکه زاد ره حق آن و حق راه اینست
از سر خواست، نگویم ز سر دل، برخیز
دل چو نبود نتوان گفت که دلخواه اینست
جای آنست که بر نفس کنی حمله شیر
که سگی صنعت او، حیله روباه اینست
بارگیریست تن کاهل تو جان ترا
می کند میل بدنیا که چراگاه اینست
جان بپرور بغم عشق و تنت را بگذار
کندرین ره خر عیسی ترا کاه اینست
تو مپندار که تن آب روانرا دلوست
بلکه مر یوسف مه روی ترا چاه اینست
اسب همت را بر روی بساط خدمت
خانه یی ساز که شطرنج ترا شاه اینست
در ره عشق گر از قیمت یار آگاهی
ترک جان کن که نشان دل آگاه اینست
کار عشقست برو دست در وزن که عقول
اخترانند و چو در می نگری ماه اینست
ای که از وقت سؤالی کنی امروز مرا
در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

༻پاریس خانوم ༻

نویسنده ادبیات
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,874
پسندها
21,240
امتیازها
44,573
مدال‌ها
23
آن خداوندی که عالم آن اوست​
جسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست​
سورهٔ حمد و ثنای او بخوان​
کیت عز و علا در شان اوست​
گر ز دست دیگری نعمت خوری​
شکر او می‌کن که نعمت آن اوست​
بر زمین هر ذرهٔ خاکی که هست​
آب خورد فیض چون باران اوست​
از عطای او به ایمان شد عزیز​
جان چون یوسف که تن زندان اوست​
بر من و بر تو اگر رحمت کند​
این نه استحقاق ما، احسان اوست​
از جهان کمتر ثناگوی وی است​
سیف فرغانی که این دیوان اوست​
 

༻پاریس خانوم ༻

نویسنده ادبیات
سطح
28
 
ارسالی‌ها
1,874
پسندها
21,240
امتیازها
44,573
مدال‌ها
23
دنیا که من و تو را مکان است
بنگر که چه تیره خاکدان است
پر کژدم و پر ز مار گوری
از بهر عذاب زندگان است
هر زنده که اندروست امروز
در حسرت حال مردگان است
جایی‌ست که اندرو کسی را
نی راحت تن نه انس جان است
در وی که چو خرمنت بکوبند
گردانه به که خری گران است،
بیدار درو نیافت بالش
کاین بستر از آن خفتگان است
این دنیی دون چو گوسپند است
کش دنبه چو پاچه استخوان است
زهری‌ست هزار شاه کشته
مغزش که در استخوان نهان است
در وی که شفا نیافت رنجور
پیوسته صحیح ناتوان است
از بهر خلاص تو درین حبس
کاندر خطری و جای آن است،
دست تو گسسته ریسمانی‌ست
پای تو شکسته نردبان است
نوشش سبب هزار نیش است
سودش همه مایهٔ زیان است
نا ایمن و خوار در وی امروز
آن کس که عزیز انس و جان است
چون صید که در پی‌اش سگانند
چون کلب که در پی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
بالا