• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 74
  • بازدیدها بازدیدها 2,968
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
فاصلهٔ پنجم
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، معمایی
کد رمان: 5722
ناظر: @miss_marynovel
1783274468481.webp
درحال بررسی برای تگ... .
خلاصه رمان:
پنج سال سکوت، یک دفتر پنهان، و عشقی که فکر می‌کردند تمام شده. «فاصلهٔ پنجم» روایت لحظه‌ای‌ست که حقیقت، سرنوشت را دوباره می‌نویسد. جایی که گذشته از دل سایه‌ها بیرون می‌آید و هر دل، مجبور می‌شود با زخمی روبه‌رو شود که سال‌ها از آن دور مانده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

MAEIN

کاربر قابل احترام
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,861
پسندها
9,671
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • #2
1000054868 (1).jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
میان دو فصل، سکوتی هست که حقیقت را بلندتر از هر فریادی آشکار می‌کند. پشت هر لبخند لرزشی پنهان مانده و پشت هر فاصله رازی که گفته نشده. پنج سال گذشت و هر سال در دل من فصلی شد: دلتنگی، خشم، سکوت، انکار. و فصلی که هنوز نام او را با خود دارد.
دفتر خاموشی که سال‌ها در سایه نفس کشید، اکنون حقیقت را از میان غبار بیرون می‌کشد. این روایت، قصهٔ دل‌هایی‌ست که میان زخم‌ها و سوءتفاهم‌ها ایستادند و با وجود همهٔ لرزش‌ها، عاشق ماندند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
زمستان پنجم بعد از رفتن مهناز بود. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم. نور خاکستریِ ملایمی از لای پرده‌های حریر یاسی به اتاقم می‌ریخت. همه‌چیز همان بود، اما امروز چیزی در هوا فرق داشت؛ تفاوتی که چشم نمی‌دید و فقط دل می‌فهمید. پتو را آرام کنار زدم، انگار می‌خواستم سنگینی نامرئی را از روی دلم بردارم. ملحفه‌های سفید زیر نور سرد صبح رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند. نگاهی به اتاقم انداختم؛ دیوارهای شیری، قفسه‌های چوبی و قاب‌های ساده، بوی تمیزی می‌دادند. روی میز آرایش، شیشه‌ی عطر یاس کنار برس و سنجاق‌ها قرار داشت. سکوت اتاق، سکوتی آشنا بود، اما زیر پوستش چیزی می‌جنبید؛ چیزی که پنج سال خاموش مانده بود و امروز انگار می‌خواست سر برآورد. پاهایم را روی فرش طوسی گذاشتم، روفرشی‌های نخی‌ام را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
- صبح‌به‌خیر، دخترم. خوب خوابیدی؟
لبخند زدم، سرم را کمی خم کردم و پاسخ دادم:
- آره مامان. تو چی؟ زود بیدار شدی؟
شانه‌ای بالا انداخت و آرام توضیح داد:
- دیگه عادتم شده، دخترم. بعد از نماز خوابم نبرد، گفتم چای دم کنم، شاید آرومم کنه.
کنارش رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم.
- بوی چای‌ت همیشه حال آدمو خوب می‌کنه.
نگاه کوتاهی به صورتم انداخت؛ از آن نگاه‌هایی که چیزی نمی‌پرسید، اما انگار همه‌چیز را می‌فهمید. کنار گلی نشستم. سرش را روی شانه‌ام گذاشت و با ذوق گفت:
- خاله موگه، امروز یه قلب بزرگ می‌کشم، فقط برای تو!
گونه‌اش را بوسیدم و خندیدم:
- فقط اگه قول بدی یه خورشید هم کنارش بکشی که گرمم کنه.
با خنده سر تکان داد.
- باشه، یه خورشید با موهای بلند، مثل تو.
لبخندم این بار واقعی بود؛ برای کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
دنبالش از پله‌ها بالا رفتم. خانه‌ی ما دوطبقه بود. پایین، پذیرایی، آشپزخانه و اتاق مادرم قرار داشت. بالا فقط دو اتاق بود؛ یکی برای من و دیگری برای گلی. اتاقش درست روبه‌روی اتاق من بود؛ دری سفید با برچسب‌هایی که خودش چسبانده بود؛ قلب، خورشید، درخت و ستاره‌ای کج که همیشه می‌گفت شب‌ها از او مراقبت می‌کند. سال‌ها قبل این اتاق، اتاق مهناز بود. پنجره همان بود، دیوارها هم همان؛ فقط حالا نقاشی‌های رنگارنگ گلی جای خاطره‌های قدیمی را گرفته بودند و روی طاقچه، عروسک‌هایی نشسته بودند که هرکدام اسم مخصوص خودشان را داشتند. هر بار در اتاقم را باز می‌کردم، اولین چیزی که می‌دیدم همان درِ روبه‌رو بود؛ یادآور روزهایی که گذشته بودند، اما ردشان هنوز از این خانه پاک نشده بود. کاپشن زرد لیمویی‌اش را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
همان موقع زینا از کنار گلی جدا شد و با ذوق طرفم دوید.
- خاله موگه!
خودش را در آغوشم انداخت. گونه‌اش را بوسیدم و خندیدم.
- دلم برات تنگ شده بود، کوچولوی من.
زینب با لبخند گفت:
- از صبح فقط می‌پرسید «خاله موگه کی میاد؟»
بعد دستش را روی سر زینا کشید و ادامه داد:
- این خواهر کوچولوی من حسابی بهت وابسته شده.
لبخند زدم. هر بار کلمه‌ی «خواهر» را می‌شنیدم، ناخودآگاه نگاهم بین آن دو می‌چرخید. زینب با موهای قرمز و چشم‌های آبی، زینا با پوست گندمی و چشم‌های خاکستری؛ خواهر بودند، اما هیچ شباهتی به هم نداشتند. زینا دستم را گرفت و با التماس گفت:
- امروز بمون، خاله موگه. نمایش داریم.
دستش را آرام فشردم.
- عزیزم، باید برم یه کاری انجام بدم؛ اما قول می‌دم تا شروع نمایش برگردم.
زینب با لبخند تأکید کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
زینب خندید.
- این وقت صبح؟ معلومه که خوابه.
شماره‌اش را گرفتم. بوق اول...دوم...
آخر سر با صدایی گرفته جواب داد:
- کیه؟
خنده‌ام را پنهان کردم.
- منم. درو باز کن.
چند ثانیه سکوت کرد.
- موگه؟ تویی؟
بعد با عجله گفت:
- وای، صبر کن... الان میام.
صدای کشیده شدن دمپایی روی سرامیک و بعد پارس خواب‌آلود سگش از پشت گوشی آمد.
زینب زد زیر خنده.
- باز آف‌آف بیدار شد.
خندیدم و گفتم:
- تینا، من دم در نیستم. فقط زنگ زدم صداتو بشنوم.
چند لحظه ساکت ماند.
- صدای منو؟
بعد با همان لحن خواب‌آلود غر زد:
- وای خدا... من فکر کردم پشت دری!
خنده‌ام گرفت.
- برو بخواب، عزیزم. فقط خواستم مطمئن شم بیداری دنیا رو از دست ندادی.
صدای نفسش با خنده قاطی شد.
- خیلی بامزه‌ای... خداحافظ.
تماس را قطع کرد. من و زینب به خنده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
نگاهم روی بخاری ثابت ماند.
- خوب نیستم... اینو خودت هم می‌دونی. پنج ساله دارم میام اینجا. از کارم گفتم، از ترجمه‌هام، از نوشتن... ولی هنوز یه بخش از زندگیم هست که هر بار بهش می‌رسم، از کنارش رد می‌شم.
لوپیتا با صدایی آرام پرسید:
- امروز چی باعث شد بخوای درباره‌ش حرف بزنی؟
انگشت‌هایم را در هم قفل کردم.
- چون ظهر باید برم یه قرارداد امضا کنم... با علی.
چهره‌اش تغییری نکرد. فقط منتظر ماند. نگاهم را پایین انداختم.
- قرارداد، فقط یه کار اداریه... اما هر بار بهش فکر می‌کنم، انگار باید دوباره از یه جایی عبور کنم که سال‌هاست دورش می‌گردم. چند لحظه گذشت. نفسی عمیق کشیدم.
- فکر می‌کردم ازش عبور کردم.... یا شاید فقط یاد گرفته بودم اسمش رو نیارم.
لوپیتا همچنان با دقت گوش می‌داد. برای چند ثانیه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
425
پسندها
2,173
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
عسل برفی برای من فقط یک کافه نبود. خانهٔ رایان بود؛ برادری که هیچ نسبت خونی با هم نداشتیم و زندگی از همان روز اول ما را کنار هم گذاشته بود. پشت میز دنجی کنار پنجره نشسته بود. کت خاکستری به تن داشت و شال پشمی تیره‌ای دور گردنش افتاده بود. موهای خرمایی‌اش مثل همیشه با دقت به یک سو شانه شده بود و چشم‌های آبی‌اش آرامشی داشت که همیشه به آدم دلگرمی می‌داد. ته‌ریش مرتبش چهره‌اش را پخته‌تر نشان می‌داد و همان لبخند گرم همیشگی روی لب‌هایش نشسته بود. تا چشمش به من افتاد، از جا بلند شد. چند قدم به سمتم آمد و بی‌آن‌که چیزی بگوید، مرا در آغوش گرفت؛ محکم و گرم، مثل همیشه. هر بار در آغوشش می‌رفتم، بی‌اختیار یاد قصه‌ای می‌افتادم که بارها از زبان مادرم و آیسل شنیده بودم. می‌گفتند روزی که به دنیا آمدم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا