• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 75
  • بازدیدها بازدیدها 2,376
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
فاصلهٔ پنجم
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، معمایی
کد رمان: 5722
ناظر: @miss_marynovel

درحال بررسی برای تگ... .
خلاصه رمان:
پنج سال سکوت، یک دفتر پنهان، و عشقی که فکر می‌کردند تمام شده. «فاصلهٔ پنجم» روایت لحظه‌ای‌ست که حقیقت، سرنوشت را دوباره می‌نویسد. جایی که گذشته از دل سایه‌ها بیرون می‌آید و هر دل، مجبور می‌شود با زخمی روبه‌رو شود که سال‌ها از آن دور مانده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,882
پسندها
9,642
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • مدیرکل
  • #2
1000054868 (1).jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
میان دو فصل، سکوتی هست که حقیقت را بلندتر از هر فریادی آشکار می‌کند. پشت هر لبخند لرزشی پنهان مانده و پشت هر فاصله رازی که گفته نشده. پنج سال گذشت و هر سال در دل من فصلی شد: دلتنگی، خشم، سکوت، انکار… و فصلی که هنوز نام او را با خود دارد.
دفتر خاموشی که سال‌ها در سایه نفس کشید، اکنون حقیقت را از میان غبار بیرون می‌کشد. این روایت، قصهٔ دل‌هایی‌ست که میان زخم‌ها و سوءتفاهم‌ها ایستادند و با وجود همهٔ لرزش‌ها، عاشق ماندند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
زمستان پنجم بعد از رفتن مهناز بود. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم؛ نور خاکستری ملایم از لای پرده‌های حریر یاسی به اتاقم می‌ریخت. همه‌چیز همان بود، اما امروز چیزی در هوا فرق داشت؛ تفاوتی که چشم نمی‌دید و فقط دل می‌فهمید. پتو را آرام کنار زدم، انگار چیزی را از روی دلم بردارم. ملحفه‌های سفید زیر نور سرد صبح رنگ‌پریده‌تر از همیشه بودند. نگاهی به اتاقم انداختم؛ با دیوارهای شیری، قفسه‌های چوبی و قاب‌های ساده، بوی تمیزی می‌داد. روی میز آرایش، شیشه عطر یاس کنار برس و سنجاق‌ها قرار داشت. سکوت اتاق، سکوتی آشنا بود، اما زیرش چیزی می‌جنبید؛ چیزی که پنج سال خاموش مانده بود و امروز انگار می‌خواست بیدار شود. پاهایم را روی فرش طوسی گذاشتم و روفرشی‌های نخی‌ام را پوشیدم و پرده‌ها را کنار زدم. آسمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
گلی روی صندلی نشسته بود و با قاشق به لبه لیوانش ضربه می‌زد. گونه‌هایش گل‌انداخته، موهایش شلخته، و لبخندش بی‌خبر از هرچه گذشته، مثل پرنده‌ای سبک‌بال در اتاق می‌چرخید. مادرم گفت:
- گلی، عزیزم، اون لیوانو نشکنی‌ها.
گلی لحظه‌ای مکث کرد، لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش سمت ما آمد. مادرم برگشت، نگاهم کرد و با لبخندی که انگار سال‌ها تمرینش کرده بود، گفت:
- صبح‌به‌خیر، دخترم. خوابت خوب بود؟
لبخند زدم، سرم را کمی خم کردم و گفتم:
- خوب بود، مامان. تو چی؟ زود بیدار شدی؟
شانه بالا انداخت.
- دیگه عادتم شده دخترم. بعد نماز خوابم نبرد، گفتم چای دم کنم شاید آرومم کنه.
کنارش رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم.
- بوی چای‌ت همیشه حال آدمو خوب می‌کنه.
نگاهی کوتاه به من انداخت؛ از آن نگاه‌هایی که چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
مادرم گفت:
- امروز قرارداد رو با علی امضا می‌کنی؟
- آره.
مکثی کرد.
- در کافه عسل برفی؟
نگاهش را ندیدم، اما صدایش، مثل بخار چای، بالا آمد و روی صورتم نشست.
- بله.

گلی گفت:
- خاله موگه، امروز نقاشی درخت می‌کشیم. می‌خوای برات یکی بیارم؟
لبخند زدم؛
- آره عزیزم... امروز هم نقاشی دارین، هم نمایش درخت. یادت نره.
بعد از آخرین لقمه، از صندلی پایین پرید و با قدم‌های تند و بی‌نظم سمت اتاقش رفت. دنبالش از پله‌ها بالا رفتم. خانه‌ی ما دوطبقه بود؛ پایین، پذیرایی و آشپزخانه و اتاق مادرم. بالا، فقط دو اتاق: یکی برای من، یکی برای گلی. اتاقش روبه‌روی من بود، با درِ سفید و برچسب‌های رنگی که خودش چسبانده بود:
قلب، خورشید، درخت، و یک ستاره‌ی کج که همیشه می‌گفت شب‌ها مراقبش است.
همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
با دیدن ساختمان مهدکودک، ماشین را کنار جاده پارک کردم. دیوارهای آبی روشن، پنجره‌هایی با نقاشی‌های کودکانه:
خورشید، درخت، خانه، آدم‌هایی با دست‌های دراز و لبخندهای بزرگ.
همه‌چیز طوری طراحی شده بود که بگوید:
«اینجا امن است.»
اما ذهن من، مثل همیشه، دنبال چیزهایی می‌رفت که دیده نمی‌شوند. گلی بند کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد، در را باز کرد و با همان قدم‌های تند و بی‌نظم پرید پایین. من هم پیاده شدم. هوا هنوز سرد بود، و بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه با بوی خاک نم‌خورده قاطی شده بود. حیاط پر از صدا بود: خنده، جیغ، صدای توپ، صدای زنگ، و صدای مادری که می‌گفت:
«یادت نره عصر میام دنبالت.»
گلی دستم را کشید.
- زود بیا، خاله موگه.
از در که وارد شدیم، بچه‌ها با لباس‌های رنگی روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
هر دو از مهدکودک خارج شدیم. هوا هنوز بوی نان داشت؛ کوچه آرام‌آرام شلوغ می‌شد و از دور صدای زنگ مدرسه می‌رسید. سوار ماشین شدیم. سیستم گرمایشی را روشن کردم. گرمای بخاری، بخار را از شیشه‌ها می‌زدود؛ مثل دستی که آرام خاطره‌ای را از روی چشم کنار می‌زند. کاش دستی هم بود که گذشتهٔ تلخم را از ذهنم کنار بزند؛ تا مجبور نباشم هر لحظه از میان آن عبور کنم. زینب دست‌هایش را جلوی دریچه گرفت و زمزمه کرد:
- آخ جون، بالاخره گرم شدم.
لبخند زدم و پاسخ دادم:
- تو همیشه یخ می‌زنی.
خندید و اضافه کرد:
- چون، تو هم همیشه دیر می‌رسی.
خندیدیم. سکوتی کوتاه بین‌مان نشست؛ رادیو چیزی پخش می‌کرد، اما هیچ‌کدام گوش نمی‌دادیم. فقط صدای جاده می‌آمد، و صدای درونی که همیشه زمزمه می‌کرد:
«اگه دوباره زمینت بزنه چی…»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
ماشین را نگه داشتم. زینب پیاده شد؛ صدای قاشق و فنجان، بوی قهوه و بخار شیر داغ از درِ نیمه‌باز بیرون می‌زد، انگار کافه نفس می‌کشید. گفت:
- تو نمیای بالا.
گفتم:
- برگشتنی میام… فقط الآن باید یه جا سر بزنم. یه قرار کوچیک دارم.
چیزی نگفت؛ فقط سری تکان داد و داخل رفت.
در را بست و من، بی‌آن‌که نگاهش کنم، پیچیدم سمت خیابان فرعی؛ همان خیابانی که تهش ساختمانی بود با پنجره‌های مات و تابلویی که همیشه سعی می‌کردم نخوانمش. مطب دکتر لوپیتا. جایی که پنج سال است هر بار با زخمی تازه می‌روم؛ برای گفتن. برای اینکه کسی باشد که بشنود، قضاوت نکند، نسخه ندهد؛ فقط بماند و بپرسد:
«حالت چطوره…؟»
و من، هر بار، کمی بیشتر باور کنم که هنوز می‌شود گفت، و هنوز کسی هست که بشنود. ماشین را کنار ساختمان متوقف کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
421
پسندها
2,153
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
بعد آرام گفت:
- تو همیشه می‌گفتی: «مهناز با عشقم ازدواج کرد.» ولی امروز گفتی: «علی به من خیانت کرد.» این فرق داره، موگه. چون این‌بار وسط ماجرا ایستادی، نه بیرونش.
چشم‌هایم را بستم. لحظه‌ای کوتاه، از همان لحظه‌هایی که می‌آیند بدون دلیل، بدون نام، بدون توضیح. دکتر لوپیتا ادامه داد:
- تو داری با کسی قرارداد می‌کنی که زخمت بوده. ولی حالا خودت انتخاب می‌کنی چطور باهاش روبه‌رو شی. این یعنی اون زخم، تنها چیزی نیست که ازش مونده. تو گفتی. بلند گفتی. و این یعنی داری از قربانی بودن فاصله می‌گیری.
سکوت کردم؛ از چیزی شبیه آرامش. انگار برای اولین بار، کسی زخمم را فقط ندید، لمس کرد. دکتر لوپیتا گفت:
- شاید هنوزم دلت می‌لرزه، ولی دیگه تنها نیستی. من کنارتم. و تو، با همه‌ی ترسات، داری جلو می‌ری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا