• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پنج فصل و تو | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 593
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #11
- سلام عزیزم. آره، لطفاً یه قهوه ترک، با دارچین. و اگه اون کیک پرتقالی هنوز هست…
- هست. تازه آوردیم.
- عالیه. ممنونم.
زینب رفت. رایان گفت:

- علی هنوز نیومده. ولی میاد.
سری تکان دادم.
- می‌دونم.
و حالا، وقتش بود. برای امضا. برای روبه‌رو شدن. برای این‌که ببینم، بعد از همه‌ی این سال‌ها، هنوز می‌توانم از نو شروع کنم. چند لحظه سکوت بین‌مان نشست. رایان به فنجانش خیره شده بود. چشم‌های آبی‌اش، آرام و بی‌پرسش، موهای خرمایی‌اش، یک‌طرفه شانه شده، دماغی کشیده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Bahar1400

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #12
- قرارداد رو خوندم. چیز خاصی نیست. فقط باید امضا بشه.
رایان گفت:
- خب، پس بسم‌الله.
ب
عد با شیطنت اضافه کرد:
- البته اگه موگه هنوز نخواد بند «حق پشیمونی» رو اضافه کنه!
لبخند زدم. نه به شوخی‌اش. به این‌که هنوز بلد بود، چطور فضا را از فروپاشی نجات بدهد. علی گفت:
- اگر آماده‌ای، شروع کنیم.
نگاهش کردم. سرد نبود. گرم هم نه. مثل کسی که آمده کاری را تمام کند، نه چیزی را شروع. برگه‌ها را جلویم گذاشت. مرتب، صاف، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #13
- مراقب خودتون باشین.
و در را بستم. آرام. نه با خشم. نه با شتاب. با دستی که حالا، سبک‌تر شده بود. هوا سردتر شده بود. بادی نازک، از لای یقه‌ام گذشت و نشست پشت استخوانم، آرام، اما بُرنده. ماشینم همان‌جا بود. خاموش، منتظر، مثل سؤالی که هنوز جوابی نگرفته. کنارش ایستادم. دستم رفت سمت کلید. اما بازش نکردم. فقط ایستادم. به آسمان نگاه کردم. به شاخه‌های لخت درخت. به بخار دهانم که در هوا محو می‌شد. و راه افتادم. نه برای دور شدن. برای این‌که بفهمم چقدر نزدیکم به خودم.
***
دانای کل (درون کافه)
رایان فنجان‌ها را برداشت. لیوان‌ها را به آرامی جمع کرد. نه با عجله. نه با صدا.
فقط آن‌قدر که سکوت علی را نشکند.
گفت:
- من می‌رم طبقه‌ی بالا. اگه چیزی خواستی، صدام کن.
علی چیزی نگفت. فقط به برگه‌ی امضا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
موگه
در را آرام بستم. نه با خشم. نه با شتاب. با دستی که تازه امضا کرده بود، و دلی که هنوز نفهمیده بود آزاد شده یا تنها مانده. هوا همان بود، اما حالا، انگار سردتر می‌وزید. شاید چون دیگر چیزی نبود که گرمم کند. زمستان آدانا، نه برفی، نه یخ‌زده، اما با بادی که از لای یقه‌ات رد می‌شد و می‌نشست پشت استخوانت. ماشینم همان‌جا بود. خاموش، منتظر، مثل چیزی که هنوز منتظر تصمیمی‌ست، حتی بعد از امضا. کنارش ایستادم. دستم رفت سمت کلید. اما بازش نکردم. فقط ایستادم. به شاخه‌های لخت درخت نگاه کردم، به بخار دهانم که در هوا محو می‌شد، و به دل خودم، که نمی‌دانست آزاد شده یا تنها مانده. سوار شدم. فرمان را گرفتم. رادیو روشن بود، صدای مردی که از بارش‌های هفته‌ی آینده می‌گفت. اما من، فقط صدای بخاری ماشین را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #15
- فردا عصر می‌رسیم. می‌خوام ببینمت.
می‌خوام بغل‌ت کنم. می‌خوام اون پل لعنتی رو با هم رد کنیم. بی‌حرف. بی‌عذر. فقط ردش کنیم.
نفس کشیدم. عمیق. و گفتم:
- باشه. فردا.
دنیز گفت:
- و موگه؟ اگه تا اون موقع یخ نزدی... برات یه شال پشمی آوردم. صورتیه. از اون مدلایی که همیشه می‌گفتی «نه، این نه»... ولی من می‌دونم، ته دلت، دوس‌ش داری. مثل فیلم ترسناک. آدم می‌ترسه، ولی نمی‌تونه نگاه نکنه.
خندیدم. نه از شوخی‌اش. از این‌که هنوز بلد بود چطور من را بخنداند. با رنگی که فقط خودش می‌دانست چه‌قدر تأثیرگذار است. تماس که قطع شد، گوشی را در جیبم گذاشتم. باد، دوباره از لای یقه‌ام گذشت. اما این‌بار، نلرزیدم. شاید چون صدای دنیز، مثل شال پشمی‌اش، چیزی را دور گردنم پیچیده بود. ماشین همان‌جا بود. خاموش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #16
چند نیمکت برای والدین گذاشته بودند. بقیه ایستاده بودند، با شال و کلاه، در سرمای ملایم آدانا. زینا جلو آمد. با شنلی قهوه‌ای و تاجی از برگ‌های خشک. ایستاد وسط، روی دایره‌ی رنگ‌شده‌ای روی زمین. گفت:
- من تنه‌ام. من ایستاده‌ام. وقتی باد می‌وزد، نمی‌افتم. وقتی باران می‌بارد، نمی‌پوسم. من تنه‌ام. چون ریشه دارم.

سه کودک دیگر آمدند.
اولی گفت:
- من برگم. وقتی می‌افتم، خاک را نرم می‌کنم.

دومی گفت:
- من شکوفه‌ام. وقتی می‌خندم، بهار می‌آید.
سومی گفت:
- من ریشه‌ام. زیر خاکم. ولی بی‌من، هیچ‌کس نمی‌ماند.
و بعد، گلی آمد. با کاپشن زردش، با برگ‌های سبز چسبیده به شانه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #17
- باشه!
زینب خواهرش را بوسید و گفت:
- خب، من باید برگردم کافه. شما می‌مونید برای ناهار؟
مربی گفت:
- یه‌کم سوپ داریم برای بچه‌ها.
قبل از آن‌که چیزی بگویم، علی گفت:
- اگه عجله نداری، با هم برگردیم.
نگاهش کردم.
- منم ماشین آوردم.
لبخند زد.
- می‌دونم. ولی گلی گفت دلش می‌خواد با تو برگرده.
مکث کرد. بعد گفت:
منم... خوشحال می‌شم اگه تو هم بخوای.
گلی با ذوق گفت:
- آره! سه‌تایی بریم!
علی لبخند زد، لحظه‌ای درنگ کرد، بعد گفت:
- باشه. ماشینم می‌مونه این‌جا. بعداً میام می‌برمش.
راه افتادیم. گلی عقب نشست، با کوله‌اش روی پاها. من رانندگی کردم. علی کنارم نشست. از آینه، گلی را دیدم که با بند کاپشنش بازی می‌کرد. گاهی سرش را بالا می‌آورد، نگاه‌مان می‌کرد. مثل شاخه‌ای کوچک، که هنوز گرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #18
- این یکی افتاد. ولی من نه.
مادرم نگاهی به من انداخت. بعد به علی.
چیزی نگفت. فقط در را بیشتر باز کرد. علی جلو آمد. آرام.
- سلام، خانم مریم.
مادرم سر تکان داد.
- سلام، علی جان. خوش اومدی.
صدایش نرم بود. نه گرم، نه سرد. اما چیزی در نگاهش، مثل بخار از روی کتری، بالا می‌رفت و در هوا پخش می‌شد. احترامی بی‌کلام، با رگه‌ای از چیزی شبیه دل‌سوزی. و علی، با همان سکوت، آن را پس داد. داخل رفتیم. خانه گرم بود. بوی عدس و زیره، مثل بخار مهربانی، در هوا پیچیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #19
نور چراغ مطالعه، مثل نفسِ کم‌جانی، روی طاقچه می‌لرزید. قاب عکس هنوز همان‌جا بود. مهناز، با لبخندی که نیمه‌کاره مانده بود، روسری آبی‌اش، و آن نگاه، نگاهی که انگار چیزی را می‌دانست، چیزی که من نباید می‌دانستم. نشستم روبه‌رویش. نه برای تماشا. برای پرسیدن. برای این‌که بالاخره بپرسم:
«چرا نمی‌تونم دفترتو باز کنم؟»
جوابی نداد. فقط نگاه کرد. نه سرزنش، نه دلسوزی. فقط آن نگاه. مثل کسی که خودش را بخشیده، پیش از آن‌که اعتراف کند. وقتی از هال برگشتم، هوا تاریک‌تر شده بود. ساعت دیواری نزدیک هفت را نشان می‌داد. مادرم چراغ آشپزخانه را روشن کرده بود. گلی با قاشقش بازی می‌کرد. علی برایش نان خرد می‌کرد. سوپ در کاسه‌ها بخار می‌کرد. همه نشستیم. کسی نگفت «نوش جان». ولی همه خوردیم. مثل آدم‌هایی که چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
335
پسندها
1,854
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #20
صبح، نور از لای پرده‌ها گذشته بود. ساعت، ده و نیم را نشان می‌داد. خانه، ساکت بود. نه صدای گلی، نه صدای تلویزیون. بلند شدم. پتو هنوز گرم بود. ولی هوا نه. در راهرو، بوی پیاز داغ پیچیده بود، آن بوی آشنا که همیشه زودتر از هر صدایی می‌رسید. مادرم، پشت به من، کنار اجاق ایستاده بود. روسری‌اش را محکم بسته بود. دست‌هایش، آرام و بی‌شتاب، گوشت را هم می‌زدند. سلام کردم. لبخند زد، جواب داد. پرسیدم:
- گلی کو؟
گفت:
- علی بردش مهد.
بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، اضافه کرد:
- گفت امروز جلسه داره، باید زود بره.
از وقتی فوق‌لیسانس اقتصاد با گرایش مدیریت گرفت، همیشه جلسه دارد. نشستم پشت میز. دست‌هایم را دور لیوان چای حلقه کردم. گرما، کم‌کم برگشت به انگشت‌هایم. ولی هنوز چیزی در دلم سرد بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا