• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها بازدیدها 2,268
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
فاصلهٔ پنجم
نام نویسنده:
بریسکا
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، معمایی
کد رمان: 5722
ناظر: @miss_marynovel

خلاصه رمان:
پنج سال سکوت، یک دفتر پنهان، و عشقی که فکر می‌کردند تمام شده. «فاصلهٔ پنجم» روایت لحظه‌ای‌ست که حقیقت، سرنوشت را دوباره می‌نویسد. جایی که گذشته از دل سایه‌ها بیرون می‌آید و هر دل، مجبور می‌شود با زخمی روبه‌رو شود که سال‌ها از آن دور مانده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,811
پسندها
9,095
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • مدیرکل
  • #2
1000054868 (1).jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هیچ‌چیز، به اندازهٔ سکوت میان دو فصل، حقیقت را فریاد نمی‌زند. پشت هر لبخند، لرزشی‌ست که دیده نمی‌شود؛ پشت هر فاصله، رازی‌ست که گفته نشده. زخم کنار ابرویم یادگار روزهایی‌ست که گذشتند و فراموش نشدند؛ اما آن زخم روی قلبم… نه زمان، نه فاصله، نه حتی پنج سال، نتوانستند آن را محو کنند. پنج سال گذشت؛ اما برای من، هر سال فصلی شد: دلتنگی، خشم، سکوت، انکار… و فصلی که هنوز نام او را با خود دارد. این فصل‌ها نه در تقویم اتفاق افتادند، نه در طبیعت؛ در دل من شکل گرفتند، از همان روزی که دفتر مهناز را پشت کتاب‌ها پنهان کردم. دفتر خاموشی که پنج سال نفس کشید و حالا، در آستانهٔ فاصلهٔ پنجم، حقیقت را از میان غبار بیرون می‌کشد. این داستان، قصهٔ دل‌هایی‌ست که از میان زخم‌ها و سوءتفاهم‌های نسل قبل عبور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
زمستانِ پنجم بعد از رفتنِ مهناز بود. صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شدم؛ نور خاکستریِ کم‌جان از لای پرده‌های حریرِ خاکستری روی اتاقم پاشیده بود. همه‌چیز همان بود، اما امروز… چیزی در هوا فرق داشت؛ تفاوتی که چشم نمی‌دید، از آن تفاوت‌هایی که فقط دل می‌فهمد. پتو را آرام کنار زدم، انگار چیزی را از روی دلم بردارم. ملحفه‌های سفید زیر نور سرد صبح، رنگ‌پریده‌تر از همیشه بودند. اتاقم با دیوارهای شیری، قفسه‌های چوبی روشن و قاب‌های ساده، بوی تمیزی می‌داد؛تمیزی‌ای که از وسواس نمی‌آید، از دل‌سپردگی می‌آید. روی میز آرایش، شیشه‌ی عطر یاس کنار برس و سنجاق‌ها آرام نشسته بود. سکوت اتاق، سکوتی آشنا بود، اما زیرش چیزی می‌جنبید؛ چیزی که پنج سال خاموش مانده بود و امروز انگار می‌خواست بیدار شود. پاهایم را روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
گلی روی صندلی نشسته بود و با قاشق به لبه‌ی لیوانش ضربه می‌زد. گونه‌هایش گل‌انداخته، موهایش شلخته، و لبخندش بی‌خبر از هرچه گذشته، مثل پرنده‌ای سبک‌بال در اتاق می‌چرخید. مادرم گفت:
- گلی، عزیزم، اون لیوانو نشکنی‌ها.
گلی لحظه‌ای مکث کرد، لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش سمت ما آمد. مادرم برگشت، نگاهم کرد، و با لبخندی که انگار سال‌ها تمرینش کرده بود، گفت:
- صبح‌به‌خیر، دخترم. خوابت خوب بود؟
لبخند زدم، سرم را کمی خم کردم و گفتم:
- خوب بود، مامان. تو چی؟ زود بیدار شدی؟
شانه بالا انداخت.
- عادت دیگه… خوابم سبک شده. گفتم چای دم کنم، شاید امروزو شیرین‌تر شروع کنیم.
کنارش رفتم و دستم را روی بازویش گذاشتم.
- بوی چای‌ت همیشه حال آدمو خوب می‌کنه.
نگاهی کوتاه به من انداخت؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
مادرم گفت:
- امروز قرارداد رو با علی امضا می‌کنی؟
- آره.
مکثی کرد.
- در کافه عسل برفی؟
نگاهش را ندیدم، اما صدایش، مثل بخار چای، بالا آمد و نشست روی صورتم.
- همون‌جا.

گلی گفت:
- خاله موگه، امروز نقاشیِ درخت می‌کشیم. می‌خوای برات یکی بیارم؟
لبخند زدم؛
- آره عزیزم… امروز هم نقاشی دارین، هم نمایش درخت. یادت نره.
بعد از آخرین لقمه، از صندلی پایین پرید و با قدم‌های تند و بی‌نظم رفت سمت اتاقش.
دنبالش از پله‌ها بالا رفتم. خانه‌ی ما دوطبقه بود؛ پایین، پذیرایی و آشپزخانه و اتاق مادرم. بالا، فقط دو اتاق: یکی برای من، یکی برای گلی. اتاقش روبه‌روی من بود، با درِ سفید و برچسب‌های رنگی که خودش چسبانده بود:
قلب، خورشید، درخت، و یک ستاره‌ی کج که همیشه می‌گفت شب‌ها مراقبش است.
همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
با دیدن ساختمان مهدکودک، ماشین را کنار جاده پارک کردم. دیوارهای آبی روشن، پنجره‌هایی با نقاشی‌های کودکانه:
خورشید، درخت، خانه، آدم‌هایی با دست‌های دراز و لبخندهای بزرگ.
همه‌چیز طوری طراحی شده بود که بگوید: «اینجا امن است.»
اما ذهن من، مثل همیشه، دنبال چیزهایی می‌رفت که دیده نمی‌شوند. گلی بند کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد، در را باز کرد و با همان قدم‌های تند و بی‌نظم پرید پایین. من هم پیاده شدم. هوا هنوز سرد بود، و بوی نان تازه از نانوایی سر کوچه با بوی خاک نم‌خورده قاطی شده بود. حیاط پر از صدا بود:
خنده، جیغ، صدای توپ، صدای زنگ، و صدای مادری که می‌گفت: «یادت نره عصر میام دنبالت.»
گلی دستم را کشید.
- زود بیا، خاله موگه.
از در که وارد شدیم، بچه‌ها با لباس‌های رنگی روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
هر دو از مهدکودک خارج شدیم. هوا هنوز بوی نان داشت، اما حالا با بوی خاک نم‌خورده و صدای دور زنگ مدرسه قاطی شده بود. سوار ماشین شدیم. سیستم گرمایشی را روشن کردم. گرمای بخاری، بخار را از شیشه‌ها پاک می‌کرد؛ مثل دستی که آرام، خاطره‌ای را از روی چشم کنار می‌زند، برای آرامش، برای سبک‌شدن. زینب دست‌هایش را جلوی دریچه گرفت.
- آخ جون، بالاخره گرم شدم.
لبخند زدم.
- همیشه یخ می‌زنی.
- خب تو همیشه دیر می‌رسی.
خندیدیم. چند لحظه سکوت شد. رادیو چیزی پخش می‌کرد، اما هیچ‌کدام گوش نمی‌دادیم. فقط صدای جاده بود، و صدای درونی که همیشه می‌گفت:
«اگه دوباره زمینت بزنه چی…»
زینب گفت:
- دیشب خوابتو دیدم.
- منو؟
- آره. داشتی از یه پله‌ی بلند می‌اومدی پایین. هی می‌گفتی: «آروم باش، آروم باش.» اما خودت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدای قاشق و فنجان، بوی قهوه، و بخار شیر داغ، از در نیمه‌باز بیرون می‌زد. زینب گفت:
- تو نمیای بالا؟
- عزیزم… باید یه جا برم. یه قرار کوچیک دارم.
چیزی نگفت. فقط سری تکان داد و پیاده شد. در را بست، و من، بی‌آن‌که نگاهش کنم، پیچیدم سمت خیابان فرعی. همان خیابان که تهش ساختمانی بود با پنجره‌های مات، و تابلویی که همیشه سعی می‌کردم نخوانمش. مطب دکتر لوپیتا. جایی که پنج سال است هر بار، با زخم تازه‌ای می‌روم، و با کلمه‌ای کمتر برمی‌گردم. برای گفتن. برای آن‌که کسی باشد که بشنود، قضاوت نکند، نسخه ندهد. فقط بماند، و بپرسد:
«حالت چطوره…؟»
و من، هر بار، کمی بیشتر باور کنم که هنوز می‌شود گفت، و هنوز کسی هست که بشنود. در را باز کردم، مثل همیشه. منشی فقط سرش را تکان داد؛ همین کافی بود. دکتر لوپیتا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
415
پسندها
2,146
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
بعد آرام گفت:
- تو همیشه می‌گفتی: «مهناز با عشقم ازدواج کرد.» ولی امروز گفتی: «علی به من خ**یا*نت کرد.» این فرق داره، موگه. چون این‌بار وسط ماجرا ایستادی، نه بیرونش.
چشم‌هایم را بستم. لحظه‌ای کوتاه، از همان لحظه‌هایی که می‌آیند بدون دلیل، بدون نام، بدون توضیح. دکتر لوپیتا ادامه داد:
- تو داری با کسی قرارداد می‌کنی که زخمت بوده. ولی حالا خودت انتخاب می‌کنی چطور باهاش روبه‌رو شی. این یعنی اون زخم، تنها چیزی نیست که ازش مونده. تو گفتی. بلند گفتی. و این یعنی داری از قربانی بودن فاصله می‌گیری.
سکوت کردم؛ از چیزی شبیه آرامش. انگار برای اولین بار، کسی زخمم را فقط ندید، لمس کرد. دکتر لوپیتا گفت:
- شاید هنوزم دلت می‌لرزه، ولی دیگه تنها نیستی. من کنارتم. و تو، با همه‌ی ترسات، داری جلو می‌ری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا