• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آستانه‌نشین | آرمیتا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 44
  • بازدیدها بازدیدها 910
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 653
ناظر: @Sydney


عنوان: آستانه‌نشین‌
ژانر: طنز ، اجتماعی
نویسنده: آرمیتا
خلاصه:
سه روز تا تخلیه، و پنج هم‌خانه‌ی بی‌پول به بن‌بست رسیده‌اند. فروختن کلیه یک راه است، اما راه دیگر عجیب‌تر: قبول کردن پیشنهاد پیرمردی که تنها چراغ روشن محله‌شان است. او قول خانه می‌دهد، اما هیچ‌کس هنوز نفهمیده قیمت واقعی این معامله چیست.


فصل اول: در آستانه‌ی سقوط
فصل دوم: سلام ننه‌جون
فصل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
962
پسندها
5,861
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_702352_.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
یک دو سه امتحان می‌کنیم، امتحان می‌کنیم.
خب یه‌کم به مقدار زیادی استرس دارم، امیدوارم واقعاً بتونم از پس طنز بربیام.
لایک شما برابر با فحش می‌باشد، حتی شما دوست عزیز
:rose_1f339:

[فصل اول: سه‌ روز تا سقوط]
اگر کسی یک‌هو در را باز می‌کرد و وارد می‌شد، اولین فکری که به ذهنش می‌رسید احتمالاً این بود که: کشور دوست و برادر و هم‌کانالیِ عزیز، آمریکا، به اینجا حمله کرده است.
خانه شصت متر بود. فرش وسط اتاق مثل سربازی خسته، نیمه‌جمع و نیمه‌پهن افتاده بود. کیومرث، کاناپه‌ی کنار دیوار، فنرش را مثل پرچم اعتراض بیرون داده بود و بچه‌های خلاق آن فنر با سه دور نوارچسب برق به بدنه بسته شده بود. موقتاً، در حد پنج-شش سال ناقابل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
در مرکز این آشفته‌نمایی منظم، دارا روی تشک یوگایی نشسته بود که فروشنده‌اش در مترو سه‌بار قسم خورده بود آلمانی است و «ضدجاذبه».
تشک، زیر دارا، صاف و له شده بود. جاذبه همچنان پیروز میدان بود.
دارا از آن‌طور لاغرهایی بود که آدم شک می‌کند خودش غذا نمی‌خورد یا غذاها از او خوششان نمی‌آید. استخوانی بود، اما بی‌جان و بی‌رمق نه؛ بیشتر شبیه کسی که تمام کالری‌هایش را صرف فکر کردن کرده باشد.
موهایش بی‌نظم و فقط کمی جامانده از ترندهای روز آمازون بود، در واقع این تنها چیزی بود که از رشته‌ی دانشگاهی‌اش تأثیر گرفته بود. هر تار مو انگار درحال بحث با دیگری درباره‌ی معنای زندگی بود. ته‌ریشی روی صورتش نشسته بود که نه می‌شد اسمش را ریش گذاشت، نه می‌شد گفت صورتش تمیز است؛ انگار بین دو تصمیم گیر کرده بود.
روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
صدای هوش مصنوعی از موبایل کنار تشک بلند شد. صدای باران مصنوعی، پرنده‌های مصنوعی، آرامش مصنوعی.
-‌ سلام دارا. آماده‌ای برای آزادسازی تنش‌های مالی؟
-‌ نه.
-‌ بسیار عالی. پذیرش، آغاز تحول است.
-‌ من اصلاً نپذیرفتم.
-‌ ثروت در راه توست.
دارا یک چشمش را باز کرد، نیم‌نگاهی به سقف انداخت که لکه‌ی نم گوشه‌اش داشت آرام‌آرام تبدیل به نقشه‌ی قاره‌ی تازه‌ای می‌شد:
-‌ آدرس رو اشتباه زدن.
هوش مصنوعی مکث نکرد. مکث برای انسان‌هاست، نه یک برنامه‌ی ٢٠٠ مگابایتی.
-‌ با هر دم، ثروت را جذب کن.
دارا نفس کشید. چند ثانیه منتظر ماند، انگار شاید این‌بار، بر خلاف همه‌ی دفعات قبل، واقعاً چیزی جذب شود.
-‌ جذب نشد.
-‌ با هر بازدم، فقر را رها کن.
دارا سرش را کمی چرخاند و اتاق را برانداز کرد: فرش نیمه‌جمع، کاناپه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
پاشید بیاید پروفایلم، نظر می‌خوام:eyes:

آن‌طرف سالن مربعی شکل، روبه‌روی لپ‌تاپ، نازنین و تارا مثل دو کارشناس مسکنِ بیکار، لم داده بودند.
نور صفحه، در خانه‌ی کم‌نور صورت‌هایشان را آبی کرده بود، انگار وسط یک فیلم علمی‌تخیلی گیر افتاده باشند که در آن، دشمن نهایی «ودیعه» است.
روی صفحه، عکسی از یک خانه‌ی ۱۸۰ متری با آشپزخانه‌ی جزیره‌ای، پنجره‌های قدی، نور جنوب، و قیمتی که مستقیماً به اعصاب وسط پیشانی شلیک می‌کرد.
تارا پرانرژی و ناآرام بود. انگار بدنش همیشه نیم‌قدم جلوتر از فکرش می‌دوید. موهای صاف و تیره‌اش تا روی شانه می‌رسید، پشت سر بسته بود. نصف تار موهایش از کش فرار کرده بودند، هرچند صاف، اما بی‌نظم و سرکش، مثل خودش.
نازنین، برعکس. موهای فرفری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
تارا بی‌توجه به منطق، با انگشت روی عکس کابینت‌های براق کشید، انگار با مانیتور رابطه‌ی عاطفی برقرار کرده.
- جون من ببین این جزیره رو… من حاضرم رو این جزیره بمیرم.
تارا با هیجان روی عکس جزیره خم شده بود که نازنین نفس عمیقی کشید، آرام لپ‌تاپ را کمی عقب‌تر برد، طوری که انگار دارد کودک خردسال را از لبه‌ی پرتگاه دور می‌کند.
خیلی خونسرد، بدون کنایه، پرسید:
- قیمت رهن این خونه چنده؟
- نوشته که، دو و سیصد.
نازنین سرش را آرام چرخاند سمتش، با نگاهی که هم مهربان بود، هم مثل معلم ریاضیِ خسته.
- آفرین! کلیه‌ی لامصبِ تو چنده؟!
صدای دارا، درحال حرکت لوتوس، بلند شد.
- برای من ٧۵٨ تومنه.
نازنین لحظه‌ای خشکش زد، بعد دوباره خیلی آهسته سرش را برگرداند طرف تارا، انگار دارد نتیجه‌ی یک آزمایش علمی را جمع‌بندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
وسط این طوفان کلامی، دارا هنوز تلاش می‌کرد «مرکز» خودش را پیدا کند؛ هرچند مرکز فعلاً بیشتر شبیه «مرکز بدهی» بود.
نفس عمیق کشید. اپلیکیشن یوگا در گوشی‌اش با صدای زنانه‌ی بیش از حد آرام گفت:
- اگر صدایی در اطرافت شنیدی، فقط آن‌ها را «میهمانان گذرا» ببین… به نفس خودت برگرد… به‌ خاطر بسپار، تو از هر تنش بیرونی، فراتر هستی.
دارا، درحالی‌که چشم‌هایش هنوز بسته بود، تصمیم گرفت این‌بار صدای خودش را آن‌قدر بلند کند که شاید واقعاً بتواند به تنش بیرونی غلبه کند.
-‌ من از هر تنش بیرونی فراترم!
صدایش کش‌دار، بم، شبیه کسی که مانترا می‌خواند و همزمان دارد الفاظ رکیکی را قورت می‌دهد.
-‌ حتی فراتر از خانواده‌‌ی محترم صاحب‌خونه!
- عالی است دارا، اکنون، بدن را رها کن… هر عضله‌ای که سفت شده را شُل کن… تو،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
موهایش شلخته، ریش مشکی سه‌روزه‌ای که عملاً یک‌هفته‌ای بود، و موبایلش بین شانه و گوش قفل شده.
- بله آقا… نه، گوشم با شماست… .
بین کفش‌های بقیه و آستانه‌ی ‌در گیر کرد، اما با یک نیم‌پرش قهرمانانه خودش را پرت کرد داخل.
- ببخشید الان رسیدم خونه… شما بفرمایید، من آدرس رو یادداشت می‌کنم… .
سورنا شروع کرد به راه‌رفتن داخل خانه. مشکل این‌جا بود که خانه، از نظر فیزیکی، عملاً یک میدان مین نرم بود؛ کابل شارژ، بالش، کتاب، لیوان، یک دمپایی بی‌جفت، یک دستگاه دارا که عصرها همیشه مدیتیشن می‌کرد، و دو املاکی شکست خورده که حاضر نبودند حتی از جایشان تکان بخورند.
سورنا، با موبایل بین شانه و گوش، دست آزادش را در هوا تکان می‌داد.
- بله آقا، بلوار… چی بود؟ قیطریه…؟ شما آروم‌تر… .
پایش را بلند کرد، دقیقاً در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,167
پسندها
31,679
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #10
صدای «تق» تلویزیون، آن صدایی بود که هر ایرانی می‌شناسد: صدای «پیش پای شما، یک خرج غیرمنتظره‌ی دیگر به دنیا آمد». پدرش هم سورنا بود.
تصویر تلویزیون یک لحظه سوسو زد، خط سبز بالایش چندتایی دوست آورد، بعد یک‌هو تبدیل شد به صحنه‌ی برفک؛ برفکی که اگر گوش می‌دادی، انگار داشت می‌گفت: «ناماسته، بای.»
سورنا، با شکوهِ یک قربانی جنگ، نیم‌تنه‌اش را روی تلویزیون و پایش را روی تشک یوگا دید. موبایل به‌طرز معجزه‌آسا هنوز بین شانه و گوشش گیر بود.
از آن‌ور خط، صدای پیرمردی باکلاس با صدایی بم می‌آمد:
-‌ الو پسرم؟ افتادی؟
سورنا، هنوز نصفه روی تلویزیون، سعی کرد بلند شود.
موبایل هنوز کنار گوشش بود، دست آزادش در هوا دنبال چیزی می‌گشت.
-‌ الو استاد… نه، نه… یعنی چرا، ولی حرفه‌ای بود… .
با چشمان وحشت‌زده دور و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا