• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آستانه‌نشین | آرمیتا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 49
  • بازدیدها بازدیدها 1,261
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #31
در آهنی کوچه را باز کردند. صبح مثل کارمندی که با تأخیر سرِ شیفت رسیده باشد، بی‌حوصله روی کوچه افتاده بود. پنج نفر از خانه‌ای بیرون آمدند که بیشتر شبیه پناهگاهِ بازماندگانِ اشتباهات مالی بود تا خانه.
جلوی ساختمان سه‌طبقه‌ی قدیمی ایستادند؛ ساختمانی که قرار بود، اگر جهان زیادی با آن‌ها دشمنی نمی‌کرد، مال خودشان شود.
کوچه بوی نان سنگک، بنزین و بدبختیِ آبرومندانه می‌داد.
صدای گنجشک بالای درخت توت بلند شد و درست همان موقع از ته کوچه صدای ناله‌ی پرایدی قطعش کرد.
پراید سفید که بیشتر خاکستری چرک بود، با ریپ‌های خجالتی جلو آمد. شیشه عقب، استیکر «یا زهرا» داشت. کنارش هم برچسب محو شده‌ی «پدر یعنی عشق، یاشاسین تراکتور».
ماشین جلویشان ایستاد. بدنه‌اش زیر نور صبح مثل ظرف پلاستیکی که زیاد در مایکروویو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #32
نازنین فوری عینکش را کمی بالا داد و بلند بدون اینکه آبرو برایش تعریف‌شده باشد نطق کرد:
- از نظر آماری، این خبر خوبی برای ما نیست.
دانیال جلوی موهایش را در شیشه‌ی ماشین چک کرد.
- من جلو بشینم، زاویه‌ی صورتم اون‌جا بهتره.
چهار نفر همزمان نگاهش کردند، نگاه‌هایی با این مضمون مشترک که:
«کاش تو زاویه‌ای وجود نداشتی.»
نازنین، آرام و منطقی، گفت:
- بهتره سورنا جلو بشینه. چون لوکیشن و هماهنگی با استاد با اونه.
راننده سری تکان داد، انگار با این تقسیم‌بندی موافق بود، یا شاید فقط می‌خواست هرچه زودتر راه بیفتد.
سورنا برگشت سمت بقیه:
-‌ خب بچه‌ها، ترکیبو شروع کنید.
مثل عملیات نجات، همه هم‌زمان تکان خوردند و دقیقاً همان‌جا معلوم شد که «شکل آدم شدن» با «آدم‌وار سوار شدن» دو مهارت کاملاً جداست.
اول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #33
دانیال با حالتی که انگار وسط یک کنفرانس مطبوعاتی گیر کرده، سعی کرد شکمش را تو بدهد.
- یکی یه‌کم جمع کنه خودش رو.
دارا با آرامش کسی که قصد دارد قتل را در لفافه‌ی منطق انجام بدهد، گفت:
-‌ می‌دونی... این فشردگی یه استعاره از زندگی شهریه. ما همه توی فضایی کمتر از نیازمون جا شدیم و… .
راننده که نمی‌خواست دارا دوباره فلسفه‌ را وسط بکشد، در‌حالی‌که دنده را عین استخوانِ گیرکرده در گلو جا می‌زد، پرسید:
-‌ شماها خواهر و برادرید؟
و سؤالش آن‌قدر بی‌جا بود که سه ثانیه سکوت مطلق افتاد.
تارا سعی کرد سرش را برگرداند، اما فقط موفق شد موهایش را توی دهان نازنین فرو کند. دارا با صدای پایین و کش‌دارش که انگار از ته چاه فلسفی بالا می‌کشید، پیش‌دستی کرد:
- از منظر شناسنامه‌ای خیر.
تارا، در حالی که هنوز آرنجش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #34
سورنا همان‌طور که بیرون را نگاه می‌کرد گفت:
-‌ کدوم نقش؟
-‌ نقش نوه.
دارا چشم‌هایش را بست. تارا دهانش را باز کرد.
سورنا سرش را به پنجره کوباند و نازنین زیر لب گفت:
-‌ نه… .
اما دیگر دیر شده بود.
دانیال فوراً صاف نشست، چشم‌هایش را بست و یک نفس عمیق کشید.
-‌ سورنا تو یه یه نابغه‌ای! این دقیقاً همون تمرینیه که استادمون گفته بود! کنترل تنفس در شرایط سخت.
تارا به ناخنِ لب‌پریده‌اش خیره شد. نازنین نگاهش را به خیابان دوخت، جایی که یک پیرزن با یک جعبه‌ی پی‌اس‌فایو آرام از خط عابر رد می‌شد. دانیال هم برای یک لحظه واقعاً ساکت شد؛ و این خود به‌تنهایی پدیده‌ای اقلیمی بود.
اما سکوت در زندگیِ آستانه‌نشین‌ها هیچ‌وقت بیش از چند ثانیه روی یک نقطه نمی‌ماند.
گوشی سورنا ویبره رفت.
همه، حتی راننده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #35
این خم‌شدن، برای دارا یک تجربه‌ی فشرده‌ی مرگ بود.
چون تارا با تمام توانش روی او تا شد، و دارا بین درِ ماشین، شانه‌ی تارا، جهان هستی، به لایه‌ای نازک از انسان تبدیل شد.
-‌ هوی مگه *اُلُلَکم؟
صدای دارا نه بلند بود، نه هیستریک؛ فقط آن‌قدر دقیق و خالص که ارزش ادبی داشت.
تارا بی‌توجه، دستش را دراز کرد.
-‌ بده این بیلبیلکی به من، تو با «چیز» آبروی چند نسل رو بردی.
سورنا نجوا کرد:
-‌ تارا، نه... نه... .
اما دیر شده بود.
گوشی با یک حرکت حرفه‌ای و بی‌رحمانه از دست سورنا جدا شد و به مالکیت موقت تارا درآمد.
تارا صاف نشست؛ گلویش را صاف کرد، چتری‌اش را با یک فوت کنار زد و گفت:
- الو، سلام استاد مشفق من تارا هستم، دخترخاله‌ی سورنا.
مشفق، کمی مکث کرد:
-‌ بله تارا خانم؟
تارا که در این‌جوری مواقع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #36
دانیال، که از فلسفی شدن فضای نمایشی متنفر بود، حس کرد وظیفه‌ی هنری دارد دخالت کند. خودش را از بین دارا و در کِشید جلو، چیزی شبیه تولد دوباره اما در ابعاد فشرده، و در لحظه‌ای که دارا می‌خواست جمله‌ی بعدی را بگوید، گوشی را از دستش قاپید.
-‌ الو!
بعد بلافاصله صدايش را بم و لرزان کرد:
-‌ الو پدر جان، صدا میاد؟ من دانیالم... .
چهار نفر دیگر در یک لحظه به او خیره شدند؛ همان‌طور که آدم ممکن است به کسی نگاه کند که وسط جلسه‌ی دفاع، ناگهان فلوت درآورده باشد.
مشفق آن طرف خط، با لحن مردی که یک‌قدم تا سکته فاصله دارد:
- شما... کی؟
دانیال با لبخند درخشانِ یک ابلهِ خوش‌قلب جواب داد:
-‌ دانیالم دیگه. پسر کوچیکتون.
بعد صدایش را از این هم احساسی‌تر کرد، انگار می‌خواهد در سکانس پایانی یک سریال، پدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #37
سورنا گوشی را از دست دانیال کشید.
-‌ فقط بلدی آبرو ببری.
دانیال توهین‌دیده ابرو بالا انداخت.
-‌ من؟! من داشتم رابطه‌ی پدر-پسری می‌ساختم.
نازنین ترجیح داد آرنجش را در پهلوی تارا ببرد تا عینکش را بالا بزند و گفت:
- دانیال از نظر آماری، اگر الان از ماشین پرتت کنیم بیرون، کیفیت بقیه‌ی روز ۲۷ درصد بهتر می‌شه.
آنقدر چرت‌و‌پرت گفتند که حتی راننده‌ای که قرار بود بانمک باشد تا پنج ستاره بگیرد هم نتوانست مزه‌ای بپراند.
و بالاخره رسیدند.
پارکینگ فرودگاه مثل شهری بود که هیچ‌وقت کسی در آن زندگی نکرده، اما همه چیزش آماده‌ی زندگی بود: خطوط زرد، تابلوها، دوربین‌ها، و ستون‌هایی که انگار فقط برای برخورد طراحی شده بودند. هر ستون یک شخصیت منفی کوچک برای دانیال بود.
پراید با صدای ناله‌ای که بیشتر شبیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #38
دارا از داخل ماشین، مثل روحِ زندانی در آینه‌ی قدیمی، سرش را جلو آورد:
-‌ ما الان داریم مفهوم «آزادسازی تدریجی» رو تجربه می‌کنیم. هر نفر که می‌ره بیرون، فضا برای بقیه کمی دموکراتیک‌تر می‌شه.
درب جلوی سمت شاگرد، جایی که سورنا نشسته بود، با یک تکانِ عصبی باز شد.
همین که پا گذاشت روی آسفالت، کمرش را صاف کرد، کش‌وقوسی رفت، صدای استخوان‌هایش به وضوح شنیده شد:
-‌ من رسماً به این نتیجه رسیدم که صندلی جلو پراید، برای قد بالای ۱۸۰، یه جور شکنجه‌ی مورد تأیید بین‌المللیه.
تارا سریع گفت:
- برای قد زیر ۱۸۰ هم شکنجه‌‌ست، فقط تو خواستی پز قد بلندتو بدی.
سورنا نگاه چپ‌چپ به او انداخت، ولی دعوای کامل را گذاشت برای بعد؛ الان مهم‌تر از همه، نجاتِ زانوهایش بود.
دانیال آخر بود و این «آخر بودن» برای او یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #39
نازنین نگاهش کرد و گفت:
- از نظر آماری، این حالت پایدارترین حالت وجودشه.
سورنا کلافه خم شد و دانیال را بیرون کشید:
-‌ از نظر عملی، الان باید بیای بیرون.
دانیال روی آسفالت افتاد.
با وقار و با اطمینان، با این تصور اشتباه که این یک «ورود سینمایی» بوده نه سقوط.
راننده هنوز نرفته بود.
نشسته بود، دستش روی فرمان، و به پنج نفر نگاه می‌کرد؛ نگاهی که در آن یک نتیجه‌گیری ساده نبود، بلکه یک بحران وجودی کامل بود: «کاش ادامه تحصیل می‌دادم.»
بعد بدون خداحافظی، بدون بوق، بدون حتی یک حرکت نمایشیِ اخلاقی، گاز گرفت و رفت. البته شاید هم فرار کرد، فقط خدا می‌داند.
صدای پراید در پیچِ خروجی پارکینگ محو شد و سکوتی کوتاه روی جمع افتاد.
باد از میان ستون‌های بتنی پارکینگ عبور می‌کرد. هوا بوی سوخت جت، آسفالت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #40
در همان لحظه مردی از میان ستون‌ها ظاهر شد.
قد متوسط داشت. نه لاغر بود نه درشت‌اندام؛ از آن آدم‌هایی که لباس روی تنشان نمی‌نشیند، بلکه انگار برایشان طراحی شده است. کت‌وشلوار سرمه‌ای تمیز، پیراهن سفید اتوکشیده و ساعتی که قیمتش احتمالاً از بودجه‌ی سالانه‌ی هر پنج نفر بیشتر بود.
در یک دستش دسته‌گل ارکیده‌ی بزرگ بود و در دست دیگرش موبایل.
هنوز از فاصله‌ی دور می‌شد فهمید که از لحظه‌ی تماس تلفنی، چند سال پیرتر شده است.
قدم‌هایش آرام بود، اما در نگاهش عجله‌ای دیده می‌شد که معمولاً در چشم کسانی پیدا می‌شود که تازه فهمیده‌اند یک تصمیم احساسی گرفته‌اند و حالا دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
دسته‌گل ارکیده زیر نور سرد صبحگاهی پارکینگ، تقریباً مسخره به‌نظر می‌رسید.
مرد ایستاد و چند ثانیه سکوت برقرار شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا