- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,174
- پسندها
- 31,778
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #31
در آهنی کوچه را باز کردند. صبح مثل کارمندی که با تأخیر سرِ شیفت رسیده باشد، بیحوصله روی کوچه افتاده بود. پنج نفر از خانهای بیرون آمدند که بیشتر شبیه پناهگاهِ بازماندگانِ اشتباهات مالی بود تا خانه.
جلوی ساختمان سهطبقهی قدیمی ایستادند؛ ساختمانی که قرار بود، اگر جهان زیادی با آنها دشمنی نمیکرد، مال خودشان شود.
کوچه بوی نان سنگک، بنزین و بدبختیِ آبرومندانه میداد.
صدای گنجشک بالای درخت توت بلند شد و درست همان موقع از ته کوچه صدای نالهی پرایدی قطعش کرد.
پراید سفید که بیشتر خاکستری چرک بود، با ریپهای خجالتی جلو آمد. شیشه عقب، استیکر «یا زهرا» داشت. کنارش هم برچسب محو شدهی «پدر یعنی عشق، یاشاسین تراکتور».
ماشین جلویشان ایستاد. بدنهاش زیر نور صبح مثل ظرف پلاستیکی که زیاد در مایکروویو...
جلوی ساختمان سهطبقهی قدیمی ایستادند؛ ساختمانی که قرار بود، اگر جهان زیادی با آنها دشمنی نمیکرد، مال خودشان شود.
کوچه بوی نان سنگک، بنزین و بدبختیِ آبرومندانه میداد.
صدای گنجشک بالای درخت توت بلند شد و درست همان موقع از ته کوچه صدای نالهی پرایدی قطعش کرد.
پراید سفید که بیشتر خاکستری چرک بود، با ریپهای خجالتی جلو آمد. شیشه عقب، استیکر «یا زهرا» داشت. کنارش هم برچسب محو شدهی «پدر یعنی عشق، یاشاسین تراکتور».
ماشین جلویشان ایستاد. بدنهاش زیر نور صبح مثل ظرف پلاستیکی که زیاد در مایکروویو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.