- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,167
- پسندها
- 31,681
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #41
پارتهای قبل یهکم(درحد ۴٠-۵٠ خط) طولانی بوده، واسه همین بخشی از این پارت تکراریه، ولی خب... .
دانیال همان لحظه لبخند زد. از آن لبخندهایی که فروشندگان بیمه، قبل از کردن بیمه در پاچهی آدم میزنند. اما چیزی که نگاه مشفق را گیر انداخته بود، چشمهای آبیاش بود.
- عجیبه… .
دانیال فوراً موهایش را عقب داد.
- میدونم.
- نه، منظورم… .
مشفق هنوز به چشمهایش نگاه میکرد.
- رنگ چشمات.
- جذابه؟
- شبیه منه.
دانیال یخ زد، بعد چشمهای آبیاش گرد شد. بعد لبخندش آرامآرام باز شد.
- میدونستم.
سورنا که مبهوت به دانیال نگاه میکرد پرسید:
- چیو میدونستی؟
- همیشه حس میکردم ما یه ارتباط معنوی داریم.
مشفق رو به آسمان نگاه کرد، احتمالاً دنبال شهاب سنگ یا یک بلای...
دانیال همان لحظه لبخند زد. از آن لبخندهایی که فروشندگان بیمه، قبل از کردن بیمه در پاچهی آدم میزنند. اما چیزی که نگاه مشفق را گیر انداخته بود، چشمهای آبیاش بود.
- عجیبه… .
دانیال فوراً موهایش را عقب داد.
- میدونم.
- نه، منظورم… .
مشفق هنوز به چشمهایش نگاه میکرد.
- رنگ چشمات.
- جذابه؟
- شبیه منه.
دانیال یخ زد، بعد چشمهای آبیاش گرد شد. بعد لبخندش آرامآرام باز شد.
- میدونستم.
سورنا که مبهوت به دانیال نگاه میکرد پرسید:
- چیو میدونستی؟
- همیشه حس میکردم ما یه ارتباط معنوی داریم.
مشفق رو به آسمان نگاه کرد، احتمالاً دنبال شهاب سنگ یا یک بلای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.