دردانهی بی رحم بیا و نظری کن در کوچهی دل باز بیا رهگذری کن
در دام بلایت شده بیچاره گرفتار
ای ماه بیا و به دل من نظری کن
این عشق شده باعث آزار من امشب
رحمی کن و در محکمهام دادگری کن
یک اهل وفا گفت که تو اهل جفایی
اما تو بیا از نظر خود گذری کن
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
در زمین بی کسان دستم ز دستانت جداست
دست بر حلق و دهانم برده بیرونت کنم
لیک در این دل تمنای وجودت بی صداست
دست من را بسته عشقت بی وفای نارفیق
دست دل را باز کن دستم به دامانت، رواست؟
قلب من را دست خود داری و زارش کرده ای
عشق من را در پس سینه ستایش کرده ای
تا به دستت دادم این دل را زدی زخمش چنان
بی سراپا، بی وفا، با دل حکایت کرده ای
قصه ات را بازگو کن با دلم، زخمش بزن
درد من حقا زیاد است، تو شفاعت کرده ای!