راسپینا با صدای درب اتاق، چشم از آئینه گرفت و گفت:
- بله!
طیلا در حالی که درب را باز میکرد، شروع به حرف زدن کرد:
- راسپینا دخترم! مهمونها او...
اما با دیدن دخترش در آن لباس زیبا مات ماند، راسپینا منتظر به صورت گرد مادرش که با موهای بلوندش قاب گرفته شده بود، چشم دوخت، تا ادامه حرفش را بگوید؛ اما انگار مادرش قصد ادامه دادن را نداشت، البته خودش میدانست که مادرش چه میخواست بگوید پس بیخیال شد و چرخی به دور خود زد، با شادی گفت:
- قشنگه مامان، نه!
پدرش که تازه از راه رسیده بود جواب او را داد:
- آره دخترم، خیلی زیبا شدی...
و با لبخند به دخترش نگریست، راسپینا ذوق زده خندید؛ طیلا با صدای خندهی او به خود آمد و با قدمهای بلند به سمت دخترش رفت و او را در آغوش کشید. پدر راسپینا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.