- من بِلا هستم، خانم ایزاک.
- باشه. حالا بیا بشین. شبِ قشنگیه!
بِلا در مدت اقامتش در این ساختمان آرزو میکرد که عبارتِ "شبِ قشنگیه"، "روز دلانگیزیه" و یا "هوای فوقالعادهایه" را برای یکبار هم که شده، از دهان سانی ایزاک بشنود؛ اما سانی همیشه میگفت:
- صبحِ دلانگیزِ تو، میتونه همون صبحِ بارونی باشه که من توله سگِ چهارماههام رو خاک کردم.
و بعد به یاد میآورد که هیچوقت توله سگی نداشته و سپس بحث را به راحتی میبست.
بِلا بالای سرش را نگاه کرد و به آسمانِ بیستاره چشم دوخت و جواب سانی را داد:
- همینطوره خانم. شب قشنگیه!
سانی ایزاک سرش را به سمت بِلا چرخاند و از سر تا نوکِ پایش را از نظر گذراند. موهایش را پشت گوشش انداخت و پس از کشیدن آهی گفت:
- سانی! چطوره سانی صدام کنی؟ من و تو تقریبا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.