- مراقب خودت باش...دلآشوبم!
سوختم از «مراقب خودت باش»ی که گفتی! آتش گرفتم از میم مالکیتی که تنگ اسمم چسباندی! من آشوب بودم؟ آشوب تو؟
نمیدانم چه شد، ولیکن دستم را گرفتی و مرا در آغوشت انداختی! ولیکن این آغوش گرم، دیگر جانی دوباره به ما عطا نکرد! نگاهم آرام به پایین آمد و به شمشیری که در دستم بود، خیره شد. شمشیری که در شکمت فرو رفته بود! تو، مرا در آغوش نکشیدی؛ بلکه شمشیری که در دستم بود را در آغوش کشیدی تا به پیش مادرت بروی! دستم را گرفتی و شمشیر را به درون شکمت فرو بردی. باز هم لالهها! باز هم خندههای تمسخر آمیزشان! تو ارباب تاریکی واقعی بودی؛ نه آذرماهی که مسلماً حتی دختر واقعی عشق نبود و به دست من، کشته شد!
اشک از میان پلکهای بستهات، روی گونههایت فرو ریخت و زانوهایم لرزید! روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.