داستان کودک عجوبه های خانه بیل گینز | فائزه کاظمی پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 1,463
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خدا
کد داستان کودک: 65

نام داستان: عجوبه‌های خانه بیل‌گینز(دردسر سازها)
نویسنده: فائزه کاظمی پور
جنسیت: مناسب دختر و پسر
ژانر: #فانتزی #طنز
محدودیت سنی ندارد.
خلاصه:
عجوبه‌های خانواده‌ی بیل گینز، درواقع تام و ربکا دو قلوهای دردسرساز هستن که تنها کاری که انجام می‌دهند آتیش سوزاندن هست و در این میان بالاخره اتفاقی که نباید بیافتد، رخ می دهد.
پ.ن: براساس واقعیت، تا حدودی خودم یه خواهر و برادر دارم که واقعا رومخن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پارادوکس

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,545
پسندها
28,478
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #2
داستان_کودک.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان کودک خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
*☆ قوانین جامع تایپ داستان کودک کاربران ☆*

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان‌کودک به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن داستان کودک خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
صحنه: خرابکاری در اتاق مهمان

دست‌هایش که ردّی از روغنِ سرخ‌کردنی بر آن‌ها باقی مانده بود، با نمایشی از شیطنت و بدجنسی، بر رویِ هودیِ سفید و نو مری کشیده شد. لبخندی پیروزمندانه بر لبانش نقش بست؛ حسی شبیه به برنده شدنِ یک لاتاریِ بزرگ، تمام وجودش را فرا گرفته بود. مطمئن بود که این خرابکاری، شاهکاری به مراتب خلاقانه‌تر از آن اتفاقِ ناگوارِ شکستنِ سرویسِ چینیِ ارثیِ مادربزرگش توسطِ ربکا است.
بعد از اینکه با وسواسِ خاصی، دستانش را به هودی مالید و طرحی هنرمندانه‌ی روغنی و چرب بر پارچه‌ی سفید به جا گذاشت، با قدم‌هایی محکم و شادمان، اتاقِ مری را ترک کرد.
تام که از شدتِ تعجب و ناباوری، نفسش در سینه حبس شده بود، با چشمانی گشاد شده به صحنه‌ی اتاقِ مهمان خیره ماند. باورکردنی نبود! انگار طوفان یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
: جشن پیروزی و خرابکاریِ
لبخندی که بیشتر شبیه به یک پوزخندِ پیروزمندانه بود، بر لبانِ "ربکا" نقش بست؛ نگاهی از سرِ تمسخر و شاید کمی هم تحقیر، به سمتِ "تام" انداخت و سپس با صدایِ "بشکن" بلندی، انگار که مهرِ تأییدی بر موفقیتش زده باشد، به سمتِ یخچالِ رفت. هدفش مشخص بود: جشن گرفتنِ پیروزیِ دوباره‌اش با کاپ‌کیک‌هایِ خوشمزه‌ی "نورمن".
در همین حین، در ذهنِ "تام" که گویی همیشه پذیرایِ ایده‌هایِ شیطانی بود، جرقه‌ای زده شد. حسِ سرخوشی و هیجانِ رگ‌هایش را پر کرده بود، اما در کنارِ آن، لذتی پنهان در ترساندنِ "ربکا" و یا حتی شنیدنِ غرغرهایِ دائمیِ "خانم هادسون" که عادت داشت مدام از او نزدِ والدینش "چغولی" کند، وجود داشت. تام شاید باهوش‌ترین نبود، اما بی‌شک در تقلیدِ کارهایِ دیگران و تبدیلِ آن‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
با شنیدنِ صدایِ پچ‌پچِ نامفهوم و درگوشی که انگار از دیوارهایِ اطرافش تراوش می‌کرد، پلک‌هایش را به سختی گشود. چشمانش را در حدقه چرخاند و محیط را کاوید؛ اینجا نه اتاقِ خودش بود و نه بویِ تند و تهوع‌آورِ بیمارستان را می‌داد. خاطراتِ دقایقِ اخیر، مثلِ نوارِ فیلمی که رویِ دورِ تند باشد، از مقابلِ چشمانش گذشت: پریزِ برق، آن دکمه‌یِ قرمز، و سقوط...
با صدایِ خنده‌یِ ریز و خشکِ کسی، به خود آمد. موجودی دقیقاً مقابلش ایستاده بود؛ قدی به کوتاهیِ کوتوله‌هایِ "سفیدبرفی"، اما با چهره‌ای که هیچ شباهتی به داستان‌هایِ کودکان نداشت. چهره‌اش هم عجیب بود و هم هراس‌انگیز؛ گوش‌هایی بلند و کشیده به رنگِ صورتیِ ملایم که با کک‌ومک‌هایِ تیره پوشیده شده بود، و چشمانی بنفش‌رنگ که گویی در تاریکیِ آن مکان می‌درخشیدند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
خوب سلام من برگشتم
*
تام با شنیدن نام «ایگوتو»، لرزه‌ای به تنش افتاد؛ اما ذات خرابکار و نمایشگرش حتی در این دنیای ناشناخته هم دست از سرش برنمی‌داشت. او می‌دانست اگر بخواهد با این موجودِ مرموز و دندان‌های بیش از حد سفیدش روبرو شود، نباید ضعیف به نظر برسد. پس، با وجودِ دردی که در کمرش حس می‌کرد، سعی کرد روی پاهایش بایستد و همان لبخندِ «تخس‌وار» همیشگی‌اش را بر لب بنشاند.
او کمی گلویش را صاف کرد و با لحنی که سعی می‌کرد در آن ته‌مایه‌ای از اقتدار باشد، گفت: «ایگوتو... شنیده بودم باهوش‌ترین موجودات دنیای پریان هستید، اما حالا می‌بینم که حتی نمی‌دانید با چه کسی طرفید.»
موری چشمان بنفشش را باریک کرد. نوری در آن چشمانِ گود افتاده درخشید که به هیچ‌وجه دوستانه نبود؛ انگار که داشت روحِ حقیرِ تام را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
اما تام متوجهِ چیز ترسناکی شد؛ سقفِ آن مکانِ عجیب شروع به لرزیدن کرد. انگار با هر ضربه‌ی موری، بخشی از دنیایِ آن‌ها داشت فرو می‌ریخت. موریِ دشمن، قصد داشت با نابود کردنِ آن مکان، خودش و تام را در آوار دفن کند تا ربکایی که وجود نداشت، هرگز به او نرسد.
تام در حالی که سنگ‌های کوچک روی سرش می‌ریخت، به یاد آورد که در کتاب‌ها خوانده بود ایگوتو‌ها از «صدایِ فلز روی فلز» متنفرند؛ صدایی که آن‌ها را به یادِ ماشین‌هایِ سارام‌ها می‌اندازد. او با نگاهی به اطراف، چشمش به توده‌ای از ظرف‌های چینی خرد شده افتاد — همان‌هایی که در اتاق مهمان شکسته بودند و با او به اینجا پرت شده بودند.
او به سرعت تکه‌ای تیز از چینی را برداشت و با تمام قدرت روی صخره‌ای فلزی که در کنارش بود کشید. صدایِ جیغِ زننده‌ای در فضا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
تام با قلبی که به شدت در سینه‌اش می‌کوبید، به سمت دریچه‌ی نورانی دوید. هر قدمش با وحشتی آمیخته بود که گویی هزاران چشمِ بنفش او را دنبال می‌کردند. صدایِ خنده‌ی موری، هرچند دورتر، اما هنوز در گوشش طنین‌انداز بود، لحنی از پیروزیِ تلخ و هشداری شوم را با خود داشت: «زندانِ خودِ توست!»
با رسیدن به دریچه، متوجه شد که نور از جایی بیرون از این دنیایِ زیرزمینی می‌آید. اما قبل از اینکه بتواند از آن عبور کند، پایش به چیزی گیر کرد و با صورت به زمین افتاد. وقتی سرش را بلند کرد، متوجه شد که به توده‌ای از ریشه‌هایِ درهم‌تنیده گیر کرده است. ریشه‌هایی که انگار زنده بودند و او را محکم در چنگ خود گرفته بودند.
صدایِ خش‌خشِ خفیفی شنید. در نورِ کم‌فروغِ دریچه، دید که ریشه‌ها به آرامی در حالِ حرکت‌اند، انگار که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
تام که هنوز زیرِ ریشه‌ها گیر افتاده بود، با صدایی خفه گفت: «من... من تام هستم. من باید از اینجا برم. اون... اون موری... اون گفت این زندانِ منه.»
دختر با تعجب سرش را کج کرد. «موری؟ او دیگر چه کسی است؟ اینجا دنیایِ ایگوتوها نیست. اینجا، در اعماقِ ریشه‌ها، جایی است که فراموش‌شدگان زندگی می‌کنند. جایی که حتی نام‌ها هم از یادها می‌روند.»
تام با شنیدنِ این حرف، احساسِ ناامیدیِ عمیقی کرد. فراموش‌شدگان؟ زندان؟ آیا واقعاً هیچ راهِ خروجی وجود نداشت؟ او به ریشه‌هایی که او را نگه داشته بودند نگاه کرد و ناگهان چیزی به یادش آمد؛ همان صدا، همان جرقه‌یِ خلاقیتِ مخربش.
او با صدایی که کمی بلندتر شده بود، به دختر گفت: «تو گفتی ریشه‌ها کسانی را که فرار می‌کنند نگه می‌دارند. اما چطور؟ آیا آن‌ها از چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
6,989
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #10
با تلاشِ مداوم، یکی از ریشه‌ها که ظاهراً ضعیف‌تر بود، شروع به جدا شدن کرد. سپس دیگری، و دیگری. دختر با چشمانی گشاد شده به او نگاه می‌کرد، انگار که شاهدِ معجزه‌ای بود.
تام بالاخره از بندِ ریشه‌ها رها شد. نفس‌نفس‌زنان، اما با اراده‌ای قوی‌تر از همیشه، به سمتِ دریچه‌ی نورانی دوید. نورِ بیرون، گرم و واقعی به نظر می‌رسید. اما قبل از اینکه کاملاً از آن عبور کند، برگشت و به دختر نگاه کرد.
«بیا! قبل از اینکه موری برگردد!»
دختر لحظه‌ای تردید کرد، اما کنجکاوی و شاید امیدی که در نگاهِ تام دید، او را به حرکت واداشت. او نیز به دنبالِ تام، به سمتِ نور دوید.
و درست در لحظه‌ای که آخرینِ پنجه‌یِ ریشه‌ها قصد داشت تام را بگیرد، او و دختر از دریچه به بیرون پریدند... و خود را در میانِ باغی سرسبز و پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پارادوکس
عقب
بالا