• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,211
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #271
قبل از من نگاه مهرو روی تلفن چرخید و با دیدن نامی که می‌دانستم کیست، نگاهش بالا آمد و پر از اشک نگاهم کرد... چشمی که به یک پلک احتیاج داشت تا سرازیر شود.
مجبورم مهرو... برای اینکه از چشمت بیفتم؛ مجبورم!
به سمت تلفنم رفتم و چنگش زدم، تماس را رد کردم و به سمت کمد لباسم رفتم، پیراهنی بیرون کشیدم و فقط پوشیدمش.
سوییچ و کیف و پاکت سیگارم را چنگ زدم و به سمت در قدم برداشتم. برنگشتم چون اگر برمی‌گشتم تمام رشته‌هایم پنبه می‌شد.
دستگیره‌ی در را پایین کشیدم و گفتم:
- منتظر من نمون.
گفتم و بغض بیخ گلویم را چسبید، از خانه بیرون زدم، آسانسور نمی‌خواستم، پله‌ها را دوتا یکی پایین رفتم و بالاخره از ساختمان بیرون زدم.
دیدمش... داخل ماشین بی‌ام‎دبلیوی سفیدش منتظر نشسته بود و طبق عاددتش با انگشتان بلند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,211
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #272
چایی را هم می‌زدم و هم می‌زدم، می‌خواستم حل شود! ذهن شلوغم، قلب بی قرارم و چشمانی که مدام پر و خالی می‌شدند دوست دارم حل شوند و خفه شوند.
ذهنی که فریاد می‌زد «کار درستو کردی»
قلبی که می‌تپید و می‌نالید «من بدون‌ اون دووم نمیارم»
چشمانی که ضجه می‌زد «بذار اشک بریزم پر از خون شدم»
گلوی پر بغضم هم که اجازه‌ی صحبت نمی‌داد... با صدای پری ذهنم به حال کشیده شد و نگاهم رویش نشست.
- دوروزه هیچی نمیگی رادمهر! صب تا شب تو اون اتاقی و خودتو بستی به سیگار. فردا صبح پرواز داریم و تو حتی یه کلمه هم باهام صحبت نکردی‌.
صحبت نکردم؟! یادم نمی‌آمد. اصلا چه فرقی می‌کرد؟! صحبت کنم یا نکنم، او که مهرو نبود، بود؟!
نبود... هیچ کسی مهرو نمی‌شد.
- سلطان بانو زنگ زده بود، گفت بهت بگم سر قولت موندی و اونم سر قولش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,211
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #273
دست مشت کردم و پر حرص به سمت چمدانم رفتم ، از بالای کمد پایین کشیدمش و لباس‌هایم را بی‌هیچ وقفه‌ای درونش چپاندم. زیپش را می‌کشیدم که با دیدن عکسی دستم لرزید و روی هوا ماند.
گوشه‌ی آیینه‌ی میز بین قاب خاکستری و آیینه جایگذاری شده بود. خاطرات مقابل چشم‌هایم با وضوح بالا زنده شد.
جاده چالوس بود... بین سرسبزی‌های زیبا و رود تمیزو شفافش .
مادر و دختر با خنده به یکدیگر آب می‌پاشیدند و از ته دل می‌خندیدند.
مهرو به سمت پناه رفت و او را در آغوش گرفت و هر دو می‌خندیدند. دلم نمی‌خواست این قاب فراموشم شود، گوشی را بیرون کشیدم و ثبتش کردم و این....
قشنگترین عکسی شد که از آن‌ها گرفتم.
چاپش کردم و روی آیینه چسباندیم تا همیشه زنده بماند.
تمام تلاشم شد قطره‌ای که با سماجت روی گونه‌ام چکید، با حرص رویش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا