- تاریخ ثبتنام
- 8/2/21
- ارسالیها
- 267
- پسندها
- 2,133
- امتیازها
- 11,813
- مدالها
- 8
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #261
همین حرف این دخترک کوچک چنان دلگرمیای به تنم تزریق کرد که هیچ مورفینی نمیتوانست اینطور آرامم کند. پناه... این دخترک کوچک با آن ذهن و درک عمیق بزرگش مشخص بود دست پروردهی مهرو است، مهرویی که با زجر بار پدر و مادر پناه را به تنهایی به دوش کشیده تا پناه به بچهای تبدیل شود که الان هست. به سمت مهرو رفتم ، دستم را دور شانهاش حلقه کردم و او را به خودم فشردم، سخایی و سینا و پناه به سمت در حرکت کردند، در توسط سخایی باز شد و کیف را از دست پناه گرفت.
پناه به عقب چرخید و لبخند بامزهای زد، دستهای کوچکش را روی لبهای غنچهایاش گذاشت و بوسهای روی هوا برایمان فرستاد.
- خیلی دوستتون دارم.
لبخندی روی لبم نشست، دست بالا بردم و بوسهی تخیلیاش را در هوا گرفتم، پایین آوردم و روی صورت مهرو گذاشتم و...
پناه به عقب چرخید و لبخند بامزهای زد، دستهای کوچکش را روی لبهای غنچهایاش گذاشت و بوسهای روی هوا برایمان فرستاد.
- خیلی دوستتون دارم.
لبخندی روی لبم نشست، دست بالا بردم و بوسهی تخیلیاش را در هوا گرفتم، پایین آوردم و روی صورت مهرو گذاشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.