• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
267
پسندها
2,133
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #261
همین حرف این دخترک کوچک چنان دلگرمی‌ای به تنم تزریق کرد که هیچ مورفینی نمی‌توانست اینطور آرامم کند. پناه... این دخترک کوچک با آن ذهن و درک عمیق بزرگش مشخص بود دست پرورده‌ی مهرو است، مهرویی که با زجر بار پدر و مادر پناه را به تنهایی به دوش کشیده تا پناه به بچه‌ای تبدیل شود که الان هست. به سمت مهرو رفتم ، دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم و او را به خودم فشردم، سخایی و سینا و پناه به سمت در حرکت کردند، در توسط سخایی باز شد و کیف را از دست پناه گرفت.
پناه به عقب چرخید و لبخند بامزه‌ای زد، دست‌های کوچکش را روی لب‌های غنچه‌ای‌اش گذاشت و بوسه‌ای روی هوا برایمان فرستاد.
- خیلی دوستتون دارم.
لبخندی روی لبم نشست، دست بالا بردم و بوسه‌ی تخیلی‌اش را در هوا گرفتم، پایین آوردم و روی صورت مهرو گذاشتم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
267
پسندها
2,133
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #262
لبخند زد و با بغض سرش را بالا و پایین کرد، خودم را جلو کشیدم و بوسه‌ای زیر گلویش زدم، خودم را عقب کشیدم و گفتم:
- بغضت برا چیه پس؟!
لب برچید و گفت:
- از کجا فهمیدی؟!
وقتی بغض می‌کرد، گوشه‌ی لبش می‌پرید و چشم‌هایش در ثانیه‌ای پر از اشک می‌شد و نفس کشیدنش سخت! من عاشق او بودم و او را همچون کف دستم بلد...
دیده ای شهری را دوست داری چه می‌شود؟! خیابانش، کوچه‌ها و پس کوچه‌هایش را همچون کف دست بلدی، بالا و پایینش را، پستی و بلندی اش را... این زن شهر من بود، شهری که دیوانه‌وار دوست داشتم و او هنوز این را درک‌نکرده بود.
- اینم بماند دیگه؛ حالا بگو ببینم.
- رادمهر من بچه بودم که پناهو دادن تو بغلم. من با اون بزرگ شدم، یه روزم بدون اون نموندم. این اولین روزیه که اون یجاییه که نگرانشم و می‌دونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
267
پسندها
2,133
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #263
- رادمهر به مرگ تویی که همه جون و‌ وجودمی نیای میام اون خونه رو روسر تو و اون زنیکه خراب می‌کنم.
چشم بستم و نفس عمیق کشیدم، تند و پشت سرهم. وقتی مطمئن شدم آرامم، گوشی را به گوشم چسباندم و‌گفتم:
- باشه میام.
گفتم و تماس را قطع کردم، گوشی را روی کانتر پرت کردم و با دوانگشتم چشم‌هایم را آنقدر فشار دادم که کم‌ ماند از حدقه بیرون بزند، عطر یاس در مشامم پیچید و بعد از رایحه‌ی آرامش بخشش دست شفا بخشش روی دستم‌ نشست.
- چشات در اومد رادمهر.
دستم را پایین کشید و من گیج تکیه‌ام را به کانتر دادم.
- گیر داده بیا.
- خو برو.
- تورو چیکار کنم؟!
خندید، از همان خنده‌های قشنگ که دلبرانه چال لپش را به رخ می‌کشید.
- یه جوری گفتی فکر کردم سه سالمه و تو‌ نبودنت می‌زنم همه‌ی وسایلی که دستم می‌رسه رو میشکونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
267
پسندها
2,133
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #264
ساعت شش بعدازظهر بود و من ساعت هفت و نیم باید به دنبال پناه می‌رفتم؛ اما حالا با لجبازی سلطان بانو اینجا و در حیاط عمارت ایستاده بودم!!
کلافه پوف بلندی کشیدم و وارد عمارت شدم؛ اما طبق معمول نه هیچ خدمتکاری برای خوش آمدگویی آمد و نه حتی خود سلطان بانو...!
متعجب قدم‌هایم را به داخل برداشتم و با طی کردن چند پله وارد سالن پذیرایی شدم، سلطان بانو روبه‌روی تلوزیون بزرگ ۷۲ اینچ نشسته بود و صورتش مشخص نبود.
- سلام.
سر چرخاند و نگاه من به صورتش افتاد، لبخندی زد و به کنارش اشاره زد.
- بیا بشین.
به سمت مبل رفت و مقابلش ایستادم، بوی عطر خنکی در فضا پیچیده بود و این از سلطان بانو بعید بود. موهایش را به رنگ جدید دودی رنگ تغییر داده بود و همین چهره اش را کمی مسن‌تر نشان می‌داد، طبق معمول آرایشش به جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
267
پسندها
2,133
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #265
دهانم خشک شده بود و زبانم به سقف دهانم چسبیده بود، جواب حرفی که در ذهنم می چرخید را می‌دانستم؛ اما گفتم:
- اون نمی‌تونه با پناه خارج شه.
خندید و ردیف دندان‌های مرتب و سفیدش چشمم را طوری زد که ته دلم با تمام وجود؛ اعتراف کردم از او متنفرم.
- رادمهر؟ لطفا عزیزم. تو که انقدر خنگ نبودی.
خنده‌اش را جمع کرد و به جلو خم شد، چشم‌هایی که هم‌رنگ چشم‌های من بود را به صورتم دوخت و‌ گفت:
- تو خیلی خوب می‌دونی می‌تونم جوری اونارو از مرز خارج کنم که روح هیچ‌کس خبردار نشه. فکر کنم یادته به واسطه‌ی اون شرکت چه روابطی دارم؟!
می‌دانستم، خیلی هم خوب می‌دانستم. فقط گفتم تا آن کور سوی امید در دلم خاموش نشود، او آنقدر پر قدرت بود که با یک بشکن زدنی آن‌ها را از کشور خارج کند. چنگ می‌انداختم، به هرچیزی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zohlebrahimzade
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا