• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #251
پشت میزم نشسته بودم و روی برگه‌ی روبه‌رویم نام آخرین مراجعه‌کننده و پیشرفت‌هایش را می‌نوشتم که تقه‌ای به در خورد و باعث شد سرم بالا بیاید؛ همزمان بلند گفتم:
- بفرمایید؟!
در باز شد و ستاره از میان در خودش را به داخل کشاند و با صدای آرامی هم‌زمان که با چشمانش به در اشاره می‌زد؛ گفت:
- یه دختر خانومی اومدن می‌خوان شمارو ببینن، می‌دونم گفتید که دیگه کسیو قبول نمی‌‌کنید، اما ایشون خیلی مسره.
ابروهایم بالا پرید، مچ دستم بالا آمد و با شکار ساعت متوجه شدم کمی دیروقت شده و عقربه‌ی بزرگ ساعت برای رساندن ساعت به هشت شب؛ زیادی مشتاق است. سر بالا آوردم و ستاره را خطاب قرار دادم.
- بگو بیاد تو.
ستاره کنار کشید و دخترک آشنایی با لبخند عمیق و پر ذوقش وارد شد، به ذهنم فشار آوردم که از کجا می‌شناسمش؟ تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #252
- ولی انگیزه خیلی خوبی بود برا فرستادن من پیش مشاور.
لو رفتم که برای عوض کردن بحث؛ برگه را تکان دادم و گفتم:
- نمی‌خوایش.
- نمی‌خوام!
اخم ساختگی کردم و گفتم:
- یعنی چی نمی‌خوام؟ من کلی گشتم تا پیداش کردم.
خندید و محبت‌آمیز نگاهم کردم.
- ولی برای عوض کردن بحث راه خوبی نیست.
خندیدم و برگه را عقب کشیدم، نگاهش کردم و گفتم:
- مطمئنی نمی‌خوای؟!
مصمم سرتکان داد.
- مطمئنم.
برگه را روی میز رها کردم و سر تکان دادم.
- خوبه. خوشحالم که برگه رو‌ نگرفتی.
لبخندی خبیث زدم و گفتم:
- اگه می‌گرفتی می‌فهمیدم جلسات مشاوره به دردت نخورده.
چشم گرد کرد و با تعجب گفت:
- پس تله بود؟!
چهره‌اش آنقدر بامزه شد که نتوانستم نخندم و درنهایت بمب خنده‌ام به هوا پرتاب شد، اخم کرد و لب برچید.
- خیلی نامردیه که.
از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #253
وارد خانه شدم و دررا با پا بستم، صدای در که بلند شد با پاهای کوچکش به سرعت به سمتم دوید و به ثانیه نکشید که پلاستیک‌های دستم را روی زمین گذاشتم و دستانم را برایش باز کردم؛ با خنده خودش را در آغوشم انداخت.
- سهلام عمو؛ خسته مباشی!
بلند شدم و محکم به خودم فشردمش و بوسه‌ای صدادار به گونه‌اش زدم، نگاهی به چشمان عسلی‌اش انداختم و با لذت گفتم:
- مگه می‌شه این دختر بپره بغلمو خسته باشم وروجکم؟!
- سلام!
با صدای مهرو نگاهم به سمتش چرخید که خم شد و دست به پلاستیک‌های شفاف میوه و سبزیجات انداخت. سر بالا آورد و من سریع گفتم:
- سلام عزیزم بذار من میارم.
نگاهم کرد و لبخند زد.
- فرقی نمی‌کنه عزیزم.
چرخید و به سمت آشپزخانه قدم برداشت، من هم به دنبالش وارد آشپزخانه شدم. پناه را روی کانتر نشاندم و به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #254
گوشی را دم گوشم چسباندم و آرام اما پر حرص گفتم:
- آرمان؛ آرمان، آرمان دیوونم کردی دو هفته است یه کافه می‌خوای ردیف کنی من پیشنهاد ازدواجمو اون‌جا بدم پس چه غلطی می‌کنی؟!
صدای فریادش درگوشم پیچید.
- دیوونم کردی رادمهر! به‌خدا خودمو میندازم جلوی اولین ماشینی که به سمتم میاد اه. دو هزارتا کافه دیدم برات یکیو می‌گی جاش خوب نیست؛ یکیو می‌گی فضاش خوب نیست، یکیو می‌گی پرسنلش خوب نیست! این آخری حرف نداره چه مرگته؟ چیکار به دور بودن سرویس بهداشتیش داری مگه می‌خوای تو دستشویی پیشنهاد ازدواج بدی آخه؟ من نمی‌فهمم برادر من دستشویی چه تاثیری تو جوابی که مهرو می‌ده داره...
خنده‌ام را خوردم و پر استرس نگاهی به در انداختم و گفتم:
- نفس بگیر آرمان، نفس...
صدای فریاد گوش خراشش باعث شد گوشی را از گوشم دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #255
مظلوم نگاهم کرد؛ اما نگاه ندزدید و این یعنی از کاری که کرده بود، مطمئن بود.
- آره؟!
از جا بلند شدم و یک دور چرخیدم، کلافه روی سرو صورتم دست کشیدم و بی هوا صدای فریادم دوباره بلند شد.
- اونوقت من الان اینو بفهمم مهرو؟! بعد قطعی شدن حکم؟! اونم اتفاقی؟! کی قرار بود بهم بگی هان؟!
بلند شدو روبه‌رویم ایستاد و صدای فریادش بلند شد.
- سر من داد نزن.
دیگر کنترل صدایم دست خودم نبود.
- داد می‌زنم وقتی مثل یه غریبه باهام برخورد می‌کنی و یه همچین تصمیمی بدون این‌که نظر منو بپرسی می‌گیری؟! تو چطور مادری هستی؟!
صدای فریادش آنقدر بلند بود که جاخوردم.
- چرا فکر می‌کنی بیشتر از من نگران دخترمی؟!
هردو عصبی و نفس‌زنان بهم خیره شدیم، به سمتم قدم برداشت و با انگشتش به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید و غرید.
- تو حق نداری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #256
***​
آرمان کلافه بود، مهرنوش نگران و مهرو روی مبل نشسته بود و نگاه از پناه که با اسباب بازی‌هایش بازی می‌کرد؛ برنمیداشت. من اما ... حس‌های ضدو نقیض داشتم... آرام بودم و نبودم، بیخیال بودم و نبودم. مهرو‌ بهم ریخته بود و می‌ترسید، نباید حال بدم دامن می‌زد به این حس‌ها و حال خرابش اما درونم غوغایی برپا بود. فقط کف دستانم نبود که عرق می کرد. دانه‌های عرقی که از زیر تیشرت سرمه‌ای روی ستون فقراتم می‎‌لغزید و تا پایین لیز می‌خورد را حس می‌کردم. فقط دستانم نبود که می لرزید، زانوهایم هم بی اختیار و به طرز دیوانه‌وار می‌لرزید و من سعی می‌کردم با تکان دادن افراطی؛ لرزیدنش را پنهان کنم.
- هیچ‌کاری نمی‌شه کرد،
با صدای آرمان سرم به سمتش چرخید و نگاهم رویش که نشست ادامه داد.
- از موعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #257
- می‌شه تو بغلت بخوابم ؟!
کمی من و من کردو در نهایت ادادمه داد:
- همه دوستام تو بغل باباهاشون می‌خوابن، اما من بابا ندارم، دوستم ندارم داشته باشم. ولی می‌خوام تو بغل تو بخوابم.
دستش را عقب کشیدم و با بغض خفه کننده‌ای که راه نفسم را به سرعت بست زمزمه کردم:
- دستات کثیفه نزن به چشمت، دوم اینکه چرا نشه عمو فدات بشه.
دستم را دورش را حلقه کردم و به خودم چسباندمش و گفتم:
- بخواب عروسک قشنگ عمو.
سرش را روی سینه‌ام گذاشت و نفس من رفت، دستم روی موهایش نشست و اشک به چشم‌هایم هجوم آورد و حرفش کافی بود تا اشک چشم‌هایش به بیرون بپرند و روی موهایش فرود بیایند..
- دوستت دارم عمو.
کلافه دست کشیدم روی صورتم و آرمان بدتر از من غمزده به پناه خیره بود.
آرام لب زدم:
- من این فرشته رو چه‌جوری بسپرم دست اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #258
استرس داشتم و مدام دور خودم می‌چرخیدم، مهرو و پناه داخل اتاق بودند، مهرنوش و ماه بانو روی مبل نشسته و حرف می‌زدند و و بابا و آرمان هم کنار پنجره ایستاده بودند. ماه بانو نگاهم کرد و کلافه گفت:
- پسر جان بشین یکم سرگیجه گرفتیم قند مامان.
روی اولین مبلی که کنارم بود؛ نشستم و غر زدم:
- یکم دیگه میاد.
با به یادآوری اینکه قرار بود تا چند دقیقه دیگر؛ پناه را با دستان خودمان تحویل سینا بدهیم دوباره از جا برخواستم و دستم را کلافه روی صورتم کشیدم، در اتاق باز شد و نگاه من سریع روی در نشست که پناه از در با دویدن بیرون دوید و در کسری از ثانیه به پاهایم چسبید. دستش را دور پاهایم حلقه کرد و با گریه گفت:
- عمو تو نذار اون منو ببره.
نگاه حیران و سرگردانم بالا آمد و روی مهرو نشست که با اخم از اتاق خارج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #259
مرد جوان دستش را به سمت آرمان دراز کرد و با لبخند مزموزانه‌ای گفت:
- خوشبختم من هم سخایی وکیل آقای کیانیان هستم.
آرمان دست‌هایش را در جیب شلوارش برد و اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:
- یک مو از سر بچه کم بشه، فقط یک‌مو... اون‌وقت شما و موکلتون و به بدجاهایی می‌کشونم آقای سخایی.
سخایی خنده‌اش را جمع کرد و دستش را عقب کشید، اما سعی کرد بر خودش مسلط باشد.
- بچه‌ای که ‌می‌فرمایید؛ پدرشون آقای کیانیان هستند، هیچ پدری به بچه‌اش آسیب نمی‌زنه.
مهرنوش پر حرص شالش را روی سرش مرتب کرد و گفت:
_پدری که سیگارشو روی تن بچه‌اش خاموش می‌کنه هر غلطی ازش بر میاد.
حالم با حرف مهرنوش خراب‌تر شد و دیدم آرمان با اشاره به ما برای مهرنوش چشم غره رفت. سپس دوباره به سمت سخایی چرخید و با اشاره به من گفت:
- اون آقایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
275
پسندها
2,486
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #260
خندید! خندید و دیدن خنده‌اش حال ناخوشم را خوش و ضربان قلبم را آرام کرد، انگشت کوچک دستش را در انگشت کوچکم گره زد و گفت:
- عمو زیر قولش نمی‌زنه.
خندیدم:
- نمی‌زنه.
دستش را باز کرد؛ دور گردنم حلقه کرد و بلند گفت:
- دوستت دارم عمو.
نگاه پر خشم سینا با نگاه آسوده‌ام در هم آمیخت، پر حرص به سمتم قدم برداشت و دست دراز کرد تا پناه را بکشد، اما من دستم را روی کمر پناه گذاشتم ، اورا به خودم فشردم و با چشم غره رو به سینا گفتم:
- دستت قبل اومدن مهرو به این بچه بخوره؛ خودم خوردشون می‌کنم.
دستش مشت شد و عقب کشید.
مهرو از تاق با کیف کوچک دستی بیرون آمد و از چشم های پف کرده و ملتهب و قرمزش متوجه شدم هیچ فرصتی را برای اشک ریختن از دست نمی‌دهد، کیف را روی زمین جلوی پای سینا انداخت و نگاه سردش را به سینا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا