- تاریخ ثبتنام
- 8/2/21
- ارسالیها
- 275
- پسندها
- 2,486
- امتیازها
- 11,813
- مدالها
- 8
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- #251
پشت میزم نشسته بودم و روی برگهی روبهرویم نام آخرین مراجعهکننده و پیشرفتهایش را مینوشتم که تقهای به در خورد و باعث شد سرم بالا بیاید؛ همزمان بلند گفتم:
- بفرمایید؟!
در باز شد و ستاره از میان در خودش را به داخل کشاند و با صدای آرامی همزمان که با چشمانش به در اشاره میزد؛ گفت:
- یه دختر خانومی اومدن میخوان شمارو ببینن، میدونم گفتید که دیگه کسیو قبول نمیکنید، اما ایشون خیلی مسره.
ابروهایم بالا پرید، مچ دستم بالا آمد و با شکار ساعت متوجه شدم کمی دیروقت شده و عقربهی بزرگ ساعت برای رساندن ساعت به هشت شب؛ زیادی مشتاق است. سر بالا آوردم و ستاره را خطاب قرار دادم.
- بگو بیاد تو.
ستاره کنار کشید و دخترک آشنایی با لبخند عمیق و پر ذوقش وارد شد، به ذهنم فشار آوردم که از کجا میشناسمش؟ تا...
- بفرمایید؟!
در باز شد و ستاره از میان در خودش را به داخل کشاند و با صدای آرامی همزمان که با چشمانش به در اشاره میزد؛ گفت:
- یه دختر خانومی اومدن میخوان شمارو ببینن، میدونم گفتید که دیگه کسیو قبول نمیکنید، اما ایشون خیلی مسره.
ابروهایم بالا پرید، مچ دستم بالا آمد و با شکار ساعت متوجه شدم کمی دیروقت شده و عقربهی بزرگ ساعت برای رساندن ساعت به هشت شب؛ زیادی مشتاق است. سر بالا آوردم و ستاره را خطاب قرار دادم.
- بگو بیاد تو.
ستاره کنار کشید و دخترک آشنایی با لبخند عمیق و پر ذوقش وارد شد، به ذهنم فشار آوردم که از کجا میشناسمش؟ تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.