• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها بازدیدها 942
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #31
اون حامد سگ صفت رو بلخره من می کشمش چرااین
بی شعور دست از سر من وسودا بر نمیداره، نه انگار باید
به رئیس بگم کار شکنجه اونو به من بسپره
یه آشی براش بپزم یه دنیا روغن روش باشه

- به نظرت شکنجه اونو به شما می سپره

- آره می سپره مطمئن باش، اون دفعه خودش گفت میسپارم به خودت ولی من نخواستم گفتم بزار مثل سگ وگربه هم دیگه ارو تیکه پاره کنن ولی این دفعه کار خودمه
به حسابش می رسم، فکر کرده سودا بی کس وکاره
درسته کارم خیلی کار خوب وجالبی نیست وچه بسا خطرناک هم هست ولی اینو دیگه خوب یاد گرفتم که
نزارم هر بی دست وپایی که از راه میرسه به ما زور بگه
رفتم سراغ دفتر اصغری ودرو زدم وبایک بیاتو داخل شدم

- کاری داشتی؟

-رئیس، درخواستی از شما داشتم.

- بگو می شنوم

- اگه میشه شکنجه حامد رو به من بسپرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #32
به فکررفته بودم که گوشیم زنگ خورد مورات بود حداقل
این آدمی که دلم قبولش کرده بود کمی از ناراحتی هام
کم می کرد من باتمام میل به اون اعتماد کرده بودم واین
کار دلم بود امیدواربودم که تو این دنیا یه آدم مهربون و
ودلسوز برای من پیدا شده وبرای سودا هم شخصی مثل سهراب که از سر سودا هم زیاد بود چون کی اونو بااین
وضعیت قبول می کرد.

- جانم مورات


- جانت سلامت عشق من

- بااین حرفش، قند رو باقندون تو دلم آب کردن.. چقدر به دلم نشست.

- خوبی؟

-مگه میشه صداتو شنید وخوب نبود.

- هروقت باهات حرف میزنم میگم حرفامو کش بدم تا فقط صداتو بشنوم، راستی بااصغری حرف زدم گفت که اجازه میده تا یک هفته کنارم باشی من یک ماه خواستم
ولی قبول نکرد اون عوضی میگه اگه تو نباشی کلی کاراش
عقب می افته، اینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #33
صبح بلیط هارو برداشتم واز رئیس خداحافظی کردم و به
طرف فرودگاه راهی شدیم چقدر دلم می خواست مورات رو
ببینم قلبم بی محابا خودشو به درودیوار می کوبید
یه چند تا وسایلی که واقعا لازم بود رو تو یه کیف کوچک
چپونده بودم، سوار هواپیما که شدیم من وسودا دقیقا کنار هم افتاده بودیم چه بهتر، اینطوری حواسم به سودا بود
هردومون چون از صبح بلند شده بودیم چشمامون رو
بستیم تا بخوابیم سودا خوابید ولی من از شدت ذوق وعلاقه ام به مورات وگردش حسابی خوابم نبرد والبته
حق داشتم که نخوابم من کلی فشار توی زندگیم کشیده بودم واین یک هفته رو حداقل حق خودم می دونستم
بعد چند ساعت این پروازی که جون به لبم کرده بود
تموم شد سودارو صدا زدم از خدمه پرواز تشکر کردم و
وقتی بیرون اومدم مورات رو که جلوی ماشین جنسیس
مشکیش وایساده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #34
چشمامو که باز کردم شب شده بود وساعت 9 بود که دیدم یکی داره منو از پشت در صدا میزنه بلند شدم دروکه باز کردم خدمتکار بود
-ببخشید خانم، آقا مورات گفتن صداتون کنم تابیاین برای صرف شام.. خیلی وقته میز چیده شده بعد از چیدن گفتن
شمارو صدا بزنم.

- باشه، ممنون از اینکه صدام زدی، الان میام پایین

رفت ومن لباسامو بایه تیشرت یه کم بلند که روش یه
نوشته به نام Love بود رو بایه شلوار راحتی سیاه پوشیدم
وموهامو از بالا بستم وعطرمو زدمو ورفتم پایین ودیدم
مورات نشسته‌ وموقع اومدن من، سودا هم از اتاقش اومد بیرون اونم موهاشو مثل من دم اسبی بسته بود
نشستیم سر میز من کنار مورات و سودا کنار سهراب.. یه بسم الله گفتم وشروع کردم
مورات جوری بالذت غذاشو می خورد که منم هوس کردم
یک بار دیگه برنج بکشم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #35
تمام پاساژهای استانبول رو گشتیم دیگه نای رفتن نبود
خسته شده بودم، سودا هم نشست کنار من وگفت:

- من دیگه پاهام نمی‌کشه

مورات سری تکون داد ونشست کنار من ورو کرد به سهراب وگفت :

- نظرت چیه بریم یه ناهار درست وحسابی توی یکی از بهترین رستوران های ترکیه. پایه هستی؟

-دیشب هم رستوران رفتیم، یه فکر دیگه بکن برای استراحت.. بریم جاهای گردشگری بهتره یه جایی که
آلاچیق داشته باشه زیرش بشینی قلیون بکشی.

- آره، ولی خب شاید خانما گرسنه باشن.

- زدین به هدف آقا مورات.. من بدجور گرسنمه

سوین

این دختر دیگه بدجور حوصله امو سر برده بود جلوتر
از من حرف می زد یه نظری یه مشورتی از من هم نمی
خواست من نمیدونم این چطور اینقدر پررو شده بود
که من خبر نداشتم البته مادر بارها اینو به زبون آورده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
174
پسندها
943
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #36
مورات

بیرون نشسته بودم وداشتم قلیون می کشیدم تو این
هوا که باد هم نمی وزید می چسبید سهراب هم بامن
همراه شده بود اون دوتا خواهر به اندازه یه دنیا ازاین
دنیا ودردسرهاش خسته شده بودند وفکر کنم هردو
خوابشون برده بود تصمیم گرفته بودم این یک هفته ارو
کاری بکنم تا هیچ سختی نبینن گرچه به خودم قول داده
بودم تااین وضعیت زندگیشون رو تغییر بدم سوین نباید
قاطی همچین کارایی میشد هم دلم براش می سوخت
وهم دیوانه وار عاشقش بودم.
تو افکار خودم غرق بودم که سهراب یه سقلمه بهم زد
وبه اون طرف اشاره کرد که دیدم سوین از خونه دراومد
وباقیافه دمغ نشست روی تاب سه نفره وخودش تکون
تکون داد گویا چیزی حالشو گرفته بود

- مورات انگار سوین حالش ازیه چیزی گرفته است نه؟

- پاشم برم ببینم چشه.

به سوین نزدیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا