- تاریخ ثبتنام
- 28/8/21
- ارسالیها
- 227
- پسندها
- 1,052
- امتیازها
- 6,713
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #71
پاشدم ویه تاکسی گرفتم وبرگشتم خونه من باید صبور باشم بلخره این دوران هم تموم میشه غم من از غم رباب مادر علی اصغر که بچه اشو همراه همسرش امام حسین ازدست داد که بیشتر نیست باید به اهل بیت توسل می کردم ولی بازم دلم بدجور برای آریا تنگ میشد هرکی منو می دید می فهمید چه رنجی دارم می کشم وهمه می گفتن چقدر لاغر شدی، دررو که باز کردم آرشام یهو پرید تو بغلم یادگاری آریا هنوز برام مونده بود پس می تونستم
از پسش بربیام کلی آرشام رو بوسه باران کردم و
لباسشو پوشوندم وسمت در خونه راه افتادیم که مهتاب
جلومو گرفت
- کجا خواهر، شام نخورده میخوایی بری هنوز خیلی زوده
قیمه بار گذاشتم باهم بخوریم.
- نه دیگه باید بریم، دیر شده ساعت 9 شده آرشام فردا مدرسه داره.
- نه امکان نداره بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره...
از پسش بربیام کلی آرشام رو بوسه باران کردم و
لباسشو پوشوندم وسمت در خونه راه افتادیم که مهتاب
جلومو گرفت
- کجا خواهر، شام نخورده میخوایی بری هنوز خیلی زوده
قیمه بار گذاشتم باهم بخوریم.
- نه دیگه باید بریم، دیر شده ساعت 9 شده آرشام فردا مدرسه داره.
- نه امکان نداره بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش