• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 72
  • بازدیدها بازدیدها 1,708
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,052
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #71
پاشدم ویه تاکسی گرفتم وبرگشتم خونه من باید صبور باشم بلخره این دوران هم تموم میشه غم من از غم رباب مادر علی اصغر که بچه اشو همراه همسرش امام حسین ازدست داد که بیشتر نیست باید به اهل بیت توسل می کردم ولی بازم دلم بدجور برای آریا تنگ میشد هرکی منو می دید می فهمید چه رنجی دارم می کشم وهمه می گفتن چقدر لاغر شدی، دررو که باز کردم آرشام یهو پرید تو بغلم یادگاری آریا هنوز برام مونده بود پس می تونستم
از پسش بربیام کلی آرشام رو بوسه باران کردم و
لباسشو پوشوندم وسمت در خونه راه افتادیم که مهتاب
جلومو گرفت

- کجا خواهر، شام نخورده میخوایی بری هنوز خیلی زوده
قیمه بار گذاشتم باهم بخوریم.

- نه دیگه باید بریم، دیر شده ساعت 9 شده آرشام فردا مدرسه داره.

- نه امکان نداره بدون تو غذا از گلوم پایین نمیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,052
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #72
سوین

تو افکارم بدجور غرق شده بودم که سودا جلوی صورتم یه
بشکن زد که پرت شدم تو حال الانم، حوصله ام بدجور سر رفته بود تصمیم به گردش گرفتم لباسای خونه ارو با لباسای بیرون عوض کردم وسوییچ ماشین رو برداشتم
وزدم بیرون سودا نیومد گفت سهراب میخواد اونو ببره جایی مورات هم شرکت کار داشت می گفت خیلی وقته اونجا نرفته باید ببینه در چه وضعیتی هستن چندتا هم قرارداد بسته بود از موقعی که ما باهم اذدواج کردیم اصلا
دیگه سمت کار خلاف کشیده نشده میگه اون کاررو بخاطر
خواهرش دنیز کرده بود تاببینه میتونه از خواهرش ردپای
پیدا کنه مورات خیلی خواب اونو می بینه معتقده که دنیز
نمرده، زنده است ولی آدمی که از دره افتاده باشه امکان نداره زنده بمونه دلش براش تنگ میشد اون دوقلوی مورات بود ولی دوقلوی ناهمسان اصلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,052
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #73
شاید من اشتباه کردم واحتمالا چون دلم برای مورات می سوخت فکرمنم پیش خواهرش مونده وناراحتم که از دستش داده فکرمیکنم که ممکنه همون باشه
به سمت ماشین رفتم وسایل رو توش گذاشتم وراهی
خونه شدم درخونه ارو باز کردم ورفتم تو که دیدم بوی غذا همه جارو برداشته این زن آشپزی بود برای خودش مطمئنم اگه مسابقاتی برگذار میشد این زن اول میشد
رفتم تو سالن ونشستم.

- سلام خانم، خسته نباشید چی براتون بیارم.

ماهی خدمتکار خونه بود وهمیشه مهربون وخونگرم خیلی
به دلم می نشست و30 سالش بود.

- یه آب پرتقال سرد بیارماهی، دارم از گرما له له میزنم.

- چشم خانم امر دیگه ای ندارین.

- نه زود بیار خیلی گرممه.

چشمی گفت وبه سمت آشپزخونه رفت.

سودا از پله ها اومد پایین و ماهی آب پرتقال منو آورد
سودا هم یه آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا