• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها بازدیدها 879
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 4558
ناظر: @Till

نام رمان: تجربه کردم
نویسنده: الهام علیزاده
ژانر: #پلیسی #جنایی #عاشقانه


تجربه کردم 2-1 (1).webp

خلاصه:
دختری به نام سوین که باتک خواهرش اسیر گرگی به نام اصغری شده اودختری است که تمام فشار های زندگی اورا ازپا در نیاورده حتی
اسارت خواهرش سودا که در دام مخدر افتاده.. او پدر ومادر را دریک تصادف از
دست داده واین نبود
پدر ومادر اشک به دیدگان او می آورد.. ودر آخر این عشق است که باوجودش به زندگی سوین شیرینی خاصی میدهد. این عشق از مورات میگوید موراتی که باریس سوین یعنی اصغری همکار ودوست دیرینه است.. مورات با یک نگاه اسیر چشمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Rahel.

نویسنده انجمن
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,570
پسندها
19,550
امتیازها
43,073
مدال‌ها
31
  • #2
803158_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Rahel.

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول(تجربه کردم)

تو آینه قدی به خودم نگاه کردم من دختری بودم که با سن کمم که 20 سالم بود فشار های زیادی رو تحمل کرده بودم ولی باز هم کم نیاووردم نه پدری نه مادری از این دنیا فقط یه خواهر بنام سودا داشتم که دوسال از من کوچک تر بود که اونم در دام مواد مخدر افتاده بود گاهی ناله میکردم از نامردی های دنیا اگه پدر و مادرم به اون سفر نمی رفتن سفری که‌ برای سالگرد اذدواج ترتیب داده بودن، الان وضع ما این نبود مادرم مارو به دایی سپرده بود دایی نامردی که بعد مرگ مادرم مارورها کرد انگار نه انگار خواهرش بچه هاشو به اون سپرده بود نصف خونه امون رو هم زده بود بنام دایی صادق که در ظاهر نام دایی رو با خودش یدک می کشید تا بااین کار شرمنده اش نشه حداقل
نصف خونه مال ورثه یعنی مال ما بود چند روزی تو خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
دریک لحظه تمام خاطراتم جلوی چشام نقش بست من بعد مرگ دو جواهر زندگیم یه بار هم نخندیده بودم.. هردومون زندگیمون خراب شده
وبه فنارفته بود ریس یا همون بهتره بگم اصغری روی من خیلی حساب میکرد برای اینکه جون خودم وسودا رو تضمین کنم تازیر دست وپاهایه حریص آدمایه اصغری له نشیم باید زبل تراز همه میشدم باید کمی قدرت خودمو زیاد تر میکردم تا حرفام رو به کرسی بنشونم
زبل بودن من خیلی کمکم کرده بود تو فکر بودم که در با صدای بدی باز شد واین طرز باز شدن در از کسی چون حامد انتظار می رفت
فردا قرار بود بریم ترکیه اومده بود تا دستورات لازم رو بده اصغری برای این تره هم خورد نمیکرد من نمیدونم این چرا اینقدر خودشو خسته میکرد گاهی خودش هم پشیمون میشد
که منو قاطی این ماجرا کرده بود...

من:چه خبرته سرتو انداختی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
بانگرانی تمام با صدای بلند آراز رو صدا زدم ورفتیم دنبال سودا داشتیم دنبالش میگشتیم
که موقع رد شدن کنار جاده دیدمش که داره قدم میزنه ویه پسر مدام مزاحمش میشه از عصبانیت خون جلویه چشامو گرفت آراز از ماشین افتاد پایین ویه مشت حواله پسره کرد واونم باهزار اشتباه کردمو والتماس از آراز بااشاره من ولش کرد وگذاشت بره.. بااینکه دلم نمی اومد خواهرمو بزنمش ولی یه سیلی زدم تو گوشش تا حواسش سر جاش بیاد دستشو گرفتم وکشوندمش ماشین
که صبرش تموم شد وداد زد :چه خبرته وحشی
شدی..
من:من چند بار باید بهت بگم جایی میری بگو
چقدر باید بهت تکرار کنم که تنهایی جایی رفتن تو این شهر به این بزرگی که گرگا زندگی میکنن در جلد آدما ، کار درستی نیست خواهرمن.. چرااینقدر به پروپایه من میپیچی
خسته ام کردی سودا.. باور کن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
راهی فرودگاه شدیم سه تا بادیکارد باما همراه بودن یکی آراز که بامن همراه بود ودونفراز بادیکارد ها هم مال اصغری بودن آراد برادر آراز قبلا باهم بادیکارد اصغری بودن ولی حالا دیگه آراز در خدمت من بود وشهرام تازه به این جمع اضافه شده بود بعد از یک ساعت به فرودگاه که رسیدیم رفتیم تو جامون نشستیم ومنتظر موندیم تا ریس هم برسه اونا کمی دیرتر رسیده بودن میدونم دلیلش هم این بود که به همه هشدار بده که تو غیابش حواسشون به همه چی باشه..و من بلند شدن هواپیما مساوی با خوابیدنم بود..

فصل دوم

به استانبول رسیدیم چون قرار ما تو این شهر بود نصفی از آدمایه اصغری که تو استانبول بودن به بدرقه ما رسیده بودن..
سوار ماشین هاشدیم وراهی خونه تیمی شدیم
خونه تیمی که چه عرض کنم دهنم باز موند
باورم نمیشد من یه ویلایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از اینکه چاییمو خوردم رفتم تو اتاقم.. شب شده بود سودا داشت باگوشیش ور می رفت
من رو که دید بلند شد ونشست پیشم وگفت:
آبجی..؟
من:جانم؟!
سودا:ما تاکی باید اینطوری زندگی کنیم اونم خلافکار؟!
من:خودمم نمیدونم خواهری.، فکر میکنی من از این وضعیت راضیم، حالا یه فکری براش می
کنم.. نگران نباش گیر نمی افتیم بااین سیستماتی که اصغری داره عمرا گیر بیوفتیم

سودا:آره خب راست میگی..
اینو گفت وگرفت وخوابید.. منم قبل از خواب
لباسامو اتو کردم تا برای فردا آماده باشم
تا به قول اصغری آدم وقت شناسی به نظربیام.. بعد از اتمام کارام.. کمی تو اینستاگرام
گشتم کارهام اجازه نمیداد زیاد تو فضای مجازی بگردم داشتم به پست های جدید نگاه میکردم که یسنا دوستم پیام فرستاد: سلام خوبی؟
من:سلام. چه عجب یادی از من کردی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید

داشتیم خیابون های شهررو می گشتیم که دلم هوس بستنی کرد ماشین رو جایی پارک کردم که سواد گفت:کجا داری میری؟

من:پیاده شو تا یه بستنی بزنیم بر بدن.

سودا :الان... اول صبحی؟

من:کجاش اول صبحه.. ظهر شده، صدای اذان رو نمیشنوی؟
کمی گوش داد وگفت آره راست میگی.. باهم راه افتادیم به طرف بستنی فروشی، دوطبقه بود
واز پایین یه پله به بالا منتهی میشد.. از پله ها
رفتیم بالا ویه میز رو که طرف پنجره بود نشستیم میشد از پنجره دریاارو هم دید،
منظره ای خاصی داشت ومن همیشه عاشق دریا بودم، تصمیم گرفتم بعد از خوردن بستنی هامون یه سری هم به دریا بزنم.

***

میزبان اومد وسفارشاتمون رو گرفت من شکلاتی سفارش دادم وسودا توت فرنگی. بعد از اینکه بستنی هامون رو خوردیم حساب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
از پله ها اومدم پایین که دیدم اصغری یه تیپ خفن زده جا داشت یه سوت بزنی.
کت وشلوار سرمه ای بایه بلوز سفید باکفش های سیاه که برق میزد انگار 28 سالش بود
من رو که آماده دید گفت:خب توام که
آماده ای، آراز کجاست؟
آراز اومد وگفت :بامن کاری داشتین قربان؟

اصغری:نه.. حواست به سوین باشه.
آراز یه چشم گفت وما راهی شدیم به طرف جایی که قرار بود مورات رو ببینیم رفتیم .

سوار ماشین هامون شدیم ورسیدیم به جای قرار، کلا چی بگم در حیاط که باز شد ویلا نبود
قصر بود برای همین زیاد تعجب نکردم چون اصغری همیشه به همچین جاهایی میرفت دیگه میدونستم ریسمون همیشه لقمه اندازه دهنش بر نمیداره.
ولی وقتی در ویلایه این یارو باز شد دیگه نتونستم خودمو نگه دارم وغرق قصر طرف شدم.. یکی از خدمتکار ها پالتوم رو از دستم گرفت ومن هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #10
تو راه ویلا به فکر رفته بودم که صدای رئیس منو به خودم آورد.
فکر کنم بدجوری جذبت کرده.
باتعجب بهش خیره شدم که گفت:اینطوری نگاه نکن هر کی جای من بود میفهمید که ذهنت الان پیششه.

من:کی من؟

اصغری:نه پس من؟ سعی نکن قایمش کنی
چون خیلی تابلو تر میشی.

من:من کجا.! اون کجا! من در جایگاهی نیستم
که بهش فکر کنم.

اصغری:اتفاقا برعکس تو لیاقت خیلی چیزارو داری.. تو خیلی باهوشی.

من:نظر لطفته رئیس، ولی بازم بهش فکر کردنم برام زیادیه.

اصغری:هیچوقت خودتو دست کم نگیر.

امامن نباید بهش فکر میکردم اون هم یکی بود مثل اصغری، تارفتن به خونه سعی کردم بهش
فکر نکنم.
***
به خونه که رسیدم یک راست رفتم سمت اتاقم
تا کمی استراحت کنم قبل از اینکه به طرف اتاقم برم به خدمتکار گفتم یه قهوه گرم برام بیاره تا با کتابی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا