- تاریخ ثبتنام
- 28/8/21
- ارسالیها
- 211
- پسندها
- 1,000
- امتیازها
- 6,713
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #61
چمدان هارو آماده کرده بودیم درحال بازگشت به وطن
که گوشیم زنگ خورد سیاوش یکی از بادیگارد های اصغری
بود.
- بله، بگو سیاوش
- سوین خانم شما سوار هواپیما شدین یانه؟
- نه هنوز، تو فرودگاه هستیم تا موعد پروازمون برسه، چطور؟
- جونتون در خطره... قضیه محموله لو رفته، بهتره فعلا نیاید.
- چطوری ؟ من که صحنه سازی کردم که بعدا اگه سرکشی کرد نفهمه.
- گویا نفوذی هست توی باند نامزدتون، ممکنه اونجا وقتی حرف زدین کسی که نفوذ کرده شنیده.
دهنم باز مونده بود حالا باید چطوری جمعش می کردم.
- باشه ممنون که اطلاع دادی
- وظیفه ام بود در قبال جونم که نجاتم دادین.
تماس که قطع شد، من رنگم مثل گچ شده بود اون نفوذی
کی میتونست باشه، به مورات نگاه...
که گوشیم زنگ خورد سیاوش یکی از بادیگارد های اصغری
بود.
- بله، بگو سیاوش
- سوین خانم شما سوار هواپیما شدین یانه؟
- نه هنوز، تو فرودگاه هستیم تا موعد پروازمون برسه، چطور؟
- جونتون در خطره... قضیه محموله لو رفته، بهتره فعلا نیاید.
- چطوری ؟ من که صحنه سازی کردم که بعدا اگه سرکشی کرد نفهمه.
- گویا نفوذی هست توی باند نامزدتون، ممکنه اونجا وقتی حرف زدین کسی که نفوذ کرده شنیده.
دهنم باز مونده بود حالا باید چطوری جمعش می کردم.
- باشه ممنون که اطلاع دادی
- وظیفه ام بود در قبال جونم که نجاتم دادین.
تماس که قطع شد، من رنگم مثل گچ شده بود اون نفوذی
کی میتونست باشه، به مورات نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش