در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 72
  • بازدیدها بازدیدها 1,730
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #61
چمدان هارو آماده کرده بودیم درحال بازگشت به وطن
که گوشیم زنگ خورد سیاوش یکی از بادیگارد های اصغری
بود.

- بله، بگو سیاوش

- سوین خانم شما سوار هواپیما شدین یانه‌؟

- نه هنوز، تو فرودگاه هستیم تا موعد پروازمون برسه، چطور؟

- جونتون در خطره... قضیه محموله لو رفته، بهتره فعلا نیاید.

- چطوری ؟ من که صحنه سازی کردم که بعدا اگه سرکشی کرد نفهمه.

- گویا نفوذی هست توی باند نامزدتون، ممکنه اونجا وقتی حرف زدین کسی که نفوذ کرده شنیده.

دهنم باز مونده بود حالا باید چطوری جمعش می کردم.

- باشه ممنون که اطلاع دادی

- وظیفه ام بود در قبال جونم که نجاتم دادین.

تماس که قطع شد، من رنگم مثل گچ شده بود اون نفوذی
کی میتونست باشه، به مورات نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #62
از اتاق فرمان بیرون رفتم ودر اونجارو بستم یک کتابخانه بود که یکی از کتابخانه ها جابه جا میشد ودر اونجا فقط
باتشخیص صورت من باز می شد جوری درست شده بود
که تاالان کسی پی به اون راه کتابخانه نبرده بود
از کتابخانه اومدم بیرون واز خونه خارج شدم همه
بادیگاردهام همشون فکر می کردن که سوین رفته ایران
برای همین حتما اون شخص هم خبر داشت
من اون عوضی رو پیداش میکنم که سوار ماشین شدم و
از خونه با یک تیکاف از خونه دور شدم رفتم به خونه
دیگه ام خونه ای که توی یک ساختمان یا بهتره بگم تو
پنت هاوس داشتم سری بزنم سوار آسانسور شدم
وجلوی درواحدم بودم کلید دررو انداختم ووارد خونه شدم
خیلی وقته اینجا نیومده بودم چون دنیز اینجارو خیلی دوست داشت اون خونه ای که توش زندگی می کردیم خونه پدری بود واین خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #63
سودا

استرس امونمو بریده بود

- کی از دست این مردک لاشخور
قراره راحت بشیم هرازگاهی فکر می کنم من وخواهرم
چه گناه بزرگی در حق این دنیا کردیم که خدا ازما بدش میاد ومارو فراموش کرده، سهراب دلم بدجور از خدا گرفته

- هیس اینقدر ناشکری مکن فکر میکنی خدا بی دلیل مارو سر راهتون گذاشته، نگران هیچی نباش درست میشه.

- نمیدونی وقتی سوین فهمید لو رفته چطوری رنگ صورتش پرید دلم به حالش سوخت.

- درست میشه من ومورات کاملا حواسمون هست

داشتیم حرف می زدیم که سوین از اتاقش اومد بیرون وپشت بند اون مورات از اتاق اومدن بیرون ای کاش من وسهراب هم زود عقد می کردیم خیلی دوست داشتم تکلیفم مشخص بشه ولی انگار فرصتش پیش نمیاد حداقل جای شکر داشت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #64
سوین

درحیاط باریموتی که مورات زد باز شد ورفتیم تو حیاط
یکی رو توی حیاط از پشت دستاشو بسته بودند ومنتظر
به زمین خیره شده بود خیلی کنجکاو بودم تاببینم این شخص کی بود که منو لو داده گفتم اصغری به این راحتی
باور نمیکنه برای همین برای من بپا گذاشته بوده واینجا فعالیت می کرده مورات روبه روی اون شخص ایستاد

- پس تو یکی از سگ های جمشید اصغری هستی؟

- آره... خطر از بیخ گوشتون رد شد، خرخره اتون رو چسبیده مطمعن باشین ولتون نمیکنه فکر کردین خاله
بازیه بهش حقه می زنین ودر میرین پدرتون رو درمیاره

باشنیدن این جمله مورات روی پدرش حساس بود با
یک لگد به دهن نفوذی دهنش پرخون شد
مورات عربده زد.

- اسم پدر منو به اون دهن کثیفت نیار آشغال اون که پدر شمارو در میاره منم مادرتون رو به عزاتون می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #65
سهراب باسودا رفتن بیرون تاحال وهواشون عوض بشه
من هم نشسته بودم وداشتم به آلبوم عکس
های بچگی مورات نگاه می کردم که مورات شیرینی به
دست وارد اتاق شد وداشت چشماش برق می زد.

- چیزی شده؟

- دیگه چی باید بشه از تو مهم تر، که نشستی روی تخت
من وداری به آلبوم عکس های من نگاه میکنی.

- خیلی نگرانم آخر اون مردک زهرش رو به من می ریزه.

- خب انتظار داری همین طوری که بهش حقه زدی ولت کنه به حال خودت که عشق و حال کنی.

- خیلی ممنون که اینقدر به من آرامش میدی.

بااین حرف من قهقهه اش به هوا رفت ومن داشتم باتعجب بهش نگاه می کردم الان من حرف خنده داری زده بودم وهمون لحظه سهراب باتعجب زیاد ولبخندی که روی صورتش بود وسودا که ذوق مرگ شده بود واومد منو بغل کرد اینا چرا اینطوری میکنن من که سر درنمی آوردم

-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #66
یک سال بعد...

باند که نابود شد حکم جمشید اصغری اعدام اعلام شده بود بخاطر مامورهای جوونی که کشته بود ورئیس بود
بقیه هم حکمشون حبس ابد بود مهتاب تو دادگاه حضور داشت گویا آریا از ما حرفی نزده بود ولی گفت دیگه نباید برگردیم ایران وگرنه ممکنه شناسایی بشیم پس خطرناکه
من وسودا دیگه نمیتونستیم به ایران برگردیم بخاطر این که عضو اون باند کذایی بودیم ممکن بود گیر بیوفتیم دیگه
برای همیشه تو استانبول ماندگار شده بودیم وحالا هر دومون داشتیم کلاس زبان استانبول می رفتیم تا حرف زدن مون روان تر بشه یک ماهه دیگه عروسی من بود
ومن باکل فامیل قرار بود آشنا بشم پس این کلاس به دردم می خورد دیروز هم مادر وپدر سهراب به خواستگاری
سودا اومده بودن بخاطر اون اتفاق های که در طی روز های اخیر افتاد فرصتش پیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #67
چند روزی بود که مورات در تکاپوی عروسی بود هرچه قدر بهش می گفتم که من دیگه حوصله عروسی ندارم به خرجش نمی رفت می گفت اون که عروسی نبود یه جور
جشن نامزدی بود عروسی که من برات می گیرم خیلی باشکوه میشه مطمئن باش آخه باید اول صبحی می رفتم
آرایشگاه وغیره وازاین قرتی بازی ها وتاشب باید باهمون
آرایش تا شب بمونم آقا می خواست منو به خاله وعمه هاش نشون بده آخه منو ببینن که چی بشه.
می خندید ومی گفت حقت بود اون اصغری تورو بزاره تو منجلاب تو اونجا زرنگ تر بودی یه مشت از طرف من
خورد ولی اصلا عین خیالش هم نبود چون مثل این بود که به کیسه بوکس ضربه زده بودم.
همه جای خونه شسته و تمیز شده بودن خدمتکار ها به تکاپو افتاده بودن ومورات رفته بود تا جنسیس سفیدی که
دوروز از خریدنش گذشته بود رو گل بزنه ومن هم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #68
خواب بودم که دیدم صبح شده بخاطر دیشب خسته شده بودم بلند شدم ولی دوباره دراز کشیدم و چشمامو بستم که صدای اف اف خونه به صدا در اومد ای بابا اگه گذاشتن به خواب قشنگم برسم که مورات اومد تو و در روبست

- سوین جان، بلند شو خاله مائده برات گرمی آورده.

دوباره از خجالت آب شدم که مورات خندید

- جوری سرخ و سفید میشه انگار شب بغلم وول نمیخورد

این رو گفت ودروبازکرد وفرار کرد می دونست که خوشم نمیاد کسی اتفاق های خجالت آور زندگیمو برام یاد آوری بکنه دست از خواب قشنگم کشیدم و آماده شدم و از پله ها پایین رفتم.

- صبح بخیر خاله مائده، خوش اومدین.
ببخشید نمی دونستم که شما اینجایین بخاطر دیشب
خسته بودم

مورات داشت چایی می خورد که یهو دیدم به سرفه افتاد
وسودا هم لباشو گاز گرفته بود وداشت یواشکی می خندید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #69
خاله مائده که رفت سودا ومورات هم چنان داشتن می خندیدن آخر جنی شدم از دستشون وپاشدم قبل اینکه برم رو کردم بهشون وباچشم غره گفتم

- هرهرهر ببندین مگس میره توش... مورات بیا باهات کار دارم.

سودا با نگاه کردن به مورات سرشو تکون داد.

- خدا به دادت برسه داداش.

به سمت اتاقم رفتم ومیش قدمایه مورات رو پشت سرم احساس کرد رفتیم تو اتاق ونشستم واشاره کردم که بشینه

- می خوام ازت یه سوالی بپرسم.؟
راستشو به من بگو... چه بلایی سر اون حامد آوردی
تو اصلا ازش حرف نمیزنی. نکنه کشتیش؟!

- نه من هیچ وقت دستمو به خون آلوده نمیکنم. سپردمش دست دادگاه ایران چون اون هم خلاف های زیادی کرده بود والان تو زندانه.


- ویه سوال دیگه تو قبل از اینکه به ایران برگشتیم طرح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

Ema

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
227
پسندها
1,053
امتیازها
6,713
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #70
یسنا

آرشام مدام گریه می کرد از موقعی که رفتم خونه مهتاب
ساحل مدام بغل پدرش بود آرشام حسادت می کرد ومی گفت چرا کار پدرم تموم نمیشه من پدرمو میخوام
من بدبخت چه جوابی باید بهش میدادم مهتاب ساحل
رو از بغل پدرش گرفت وهمون لحظه آرشام رفت تو بغل
علی شوهر مهتاب گفت بابا آریا دیگه منو نمیخواد نمیاد منو ببره پارک میشه شما منو دوست داشته باشین
اینو که گفت چشمای من ومهتاب پرشده بود گریه ام گرفت وعلی آقا عصبانی شد

- پیش این بچه گریه نکنید نمیگین می‌ترسه برین
بیرون کمی حال وهواتون عوض بشه نگران نباشین من
حواسم به آرشام وساحل هست سمیرا خواهرم هم اینجاست شما دوخواهر انگار افسرده شدین.
جای اینکه بر و بر منو نگاه کنین پاشین برین

مهتاب ماشین رو به راه انداخت ورفتیم بیرون اعصابم خورد میشه وقتی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا