در حال تایپ رمان مثل تو نه شبیه تو هیچکس نبود | فائزه کاظمی پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پارادوکس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 136
  • کاربران تگ شده هیچ

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام خالق زیبایی ها
کد: ۴۵۹۶
ناظر: @~Alaa

نام رمان: مثل تو نه شبیه تو هیچکس نبود
نام نویسنده: فائزه کاظمی پور
ژانر: #عاشقانه #درام
خلاصه:
تو گفتی: « من به غیر از دیگرانَم
چُنینم در وفاداری، چنانَم. »
تو غیر از دیگران بودی، که امروز
نه می‌دانی، نه می‌پُرسی نشانَم!
در واپسین روزهای غم و سختی از میان تمام غریبه ها بالاخره آمد، اما فرق داشت نه او کس دیگری بود و نه کس دیگری شبیه به او همان ناجیه شب های غم آمده بود تا دوباره زندگی بی رنگ و رخ یلدا را رنگی کند.
داستان روایت مردی است که در سودای انتقام می آید و دخترک در راه عشق قرار می دهد داستان عشقی که در ره انتقام قربانی می شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پارادوکس

Raha~A

نویسنده انجمن
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,825
پسندها
47,492
امتیازها
63,073
مدال‌ها
58
  • #2
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تاثير بعضيا تووی زندگی آدم،
بيشتر از يه اسمه،
بيشتر از مدت حضورشونه.
انقدر زياد كه يه روز به خودت ميای
و می‌بينی، همه‌ی فكر و ذكرت شده يه نفر!
شايد اون يه نفر، هيچوقت نفهمِ
كه باعث چه تناقضی تووی زندگيت شده،
اما تو می‌دونی كه اون،
تنها دليل تنهاييت بوده
و تو، توی همه‌ی تنهايیات به اون پناه بردی...
آرزو دادی...
خاطره گرفتی!
آدما، با آرزوهاشون به دنيا ميان،
با خاطره‌هاشون می‌ميرن..
كاش، آخرين خاطره‌ای كه
قبل از مرگ به ياد
ميارم، تو باشی...

گاهی دلت یک خیالِ آرامِ بی سر و صدا میخواهد...
آنقدر بی صدا که ندانی؛
نشنوی،
نبینی...
و درک نکنی که چگونه میشود آدم هر لحظه بمیرد اما همچنان زنده باشد؟!
 
امضا : پارادوکس

پارادوکس

ویراستار آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
30/1/21
ارسالی‌ها
1,936
پسندها
7,033
امتیازها
27,173
مدال‌ها
15
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
ما از تنهایی لذت میبریم
تا هیچ کسی از بازی دادنمون لذت نبره...!

صدای، جیغ و ناله های شبانه مثل روال هر سال طنین انداز گوش هایش بود دیگر حتی گوشه ای کز کردن و گرفتن گوش هایش هم افاقه نمی کرد، دیگر از عادت گذشته بود با تمام دردناکیش او با اینها خو گرفته بود. او التماس می کرد و اشک می ریخت اما آن مرد بی احساس با چشم های به رنگ شب خالی از هر حسی به او تنها خیره شده بود خنده دار تر از آن این بود با همه اینها ادعای عاشقی می کرد تنها جوکی که بارها او را می خنداند .
دلش می خواهد با تمام سختی از جایش بلند شود و جلوی افغان^ و ناله های او را بگیرد و تمام عقده‌های که همان. شمشیری برنده گلویش را سال های متواری می خراشند بر سر آن مردک رذل و به اصطلاح جانب پدر خالی کند. نمی‌توانست می‌خواست اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پارادوکس

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا