• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان دل‌بان | رها امینی نویسنده برتر انجمن یک رمان

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: ۲۸۸۲
ناظر: @Zari.Mosleh

تگ رمان: تگ ویژه، رتبه سوم عاشقانه

نام رمان: دل‌بان
ژانر: #عاشقانه #معمایی
نویسنده: رها امینی

دلبان.jpg

خلاصه:
همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت؛ ظاهراً! همه چیزِ زندگی دلارا رادمهر روی غلتکی از خوشبختی حرکت می‌کرد اما خودش هم نفهمید که چگونه هامی* شد!
تبانی‌هایی از قدیم تا جدید شکل گرفت تا زندگی‌اش را برای همیشه آچمز کند. هامی‌هایش را یک «حامی» وسعت داد و تنها مغروق شد بین پارادوکس‌های بی‌انتهایش! برای ذره‌ای آرامش، ایهام‌هایش را خفه کرد اما، تنها چیزی که...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Khazaan

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
12/20/18
ارسالی‌ها
709
پسندها
43,886
امتیازها
58,173
مدال‌ها
24
سن
17
539085_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه
تو، قلّه‌ی خیال منی و تسخیر تو محال...
و من، قبل از تو حتی لیاقت اسمم را هم نداشتم‌.
هیچ‌گاه ندانستم چقدر «حامی» هستم، وقتی تا به حال ذره‌ای به حامی بودن نزدیک نبوده‌ام!
و حال بعد از تو، می‌شود که معنای نامم را به نظاره بنشینم.
هر چقدر سخت، هر چقدر موهوم و یا هر آن‌قدر که سراب به نظر می‌رسد این رویا...
دیگر از هیچ چیز باکم نیست! من که دیگر قرار نیست چیزی را سخت بگیرم؛ جز دست‌های تو...
تویی که قلب منی اما به اقتضای سرنوشت، خارج از سینه‌ام می‌تپی و من، فقط و فقط مراقب خودم هستم؛ چون تو آنِ منی.
من به دنیا آمده‌ام که حامیِ خودم باشم؛ حامیِ قلبم، حامیِ دلم و حامیِ... تو!
***
فصل اول: حُکمِ تاس

انعکاس درخشش نگین‌های گوشواره‌ی بلندش، نگاهش را از صفحه ایمیل جدا کرد و لبخند را به جان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
دیوارهای فرعی‌اش پر از نقاشی‌هایی از سقف تا مشاعات بود. متریال داخلی و حتی نمایی‌اش ترکیب منحصر به فردی از چوب، پتینه، سنگ و کاغذ بود. با وجود چمن‌کاری‌های مربعی حیاط سرسبزش در کنار آب‌نمای بزرگ و مدرنش، اینجا را نمی‌شد بی‌شباهت به یک موزه دانست.
از بین میزها و صندلی‌های مجلل ارغوانی رنگ و آدم‌های درگیرشان گذشت و لبخند پر نشاطی روی لبش نقش بست. این سبک طراحی را می‌شد روی یک کاتالوگ هم پیاده کرد و غوغای بعدش را با خوشحالی پذیرفت!
با ذوقی که یک‌باره در وجودش فوران کرد، نگاه براقش را به همه جا کشاند. دوست داشت چیزی را از فرط هیجان گاز بگیرد اما توالی نگاه‌ها مانعش می‌شد! اکثر افراد حاضر در جمع را با کت شلوارهای خوش‌ترکیبِ مارک و لباس‌های مجلسیِ زیبا می‌شناخت، اما تعدادی از آنها کاملاً نا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
- امیدوارم من رو یادتون باشه... تک دختر آقا سیاوشِ‌تونم؛ دلارا.
اظهار آشنایی این آدم‌های نیمه‌آشنا را می‌دید و نمی‌دید. تمام حواسش به آشفتگی چشمان پدرش بود و دستانی که داشت رو به سردی می‌رفت. پدرِ همیشه آرام و با اعتماد به نفسش چرا هراسان به اطراف نگاه می‌کرد؟!
نگاهش لحظه‌ای به محمد کرمی و همسرش لیلا افتاد؛ دوست صمیمی پدرش که حالا از فاصله‌ای دور و زیرچشمی نگاهشان می‌کرد و جام کریستالش را در دست می‌چرخاند.
لبخندش کمرنگ شد و نگاهش هوشیار. از فکر ایمیل تأییدیه کاتالوگ کفش بیرون آمد. از فکر معماری این خانه هم بیرون آمد؛ همه چیز بی‌نهایت عجیب بود.
در مهمانی‌های سابق، اطراف پدرش پر بود و همه در حال بگو بخند و تعریف از مدیریت سیاوش بودند. آن‌قدر مهمانی را شلوغ می‌کردند که نیازی به این جام‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
بعد از مدت زیادی انتظار، بلاخره داشت تاس‌هایش را می‌ریخت. با هدف تاس می‌ریخت و نگاهش مثل یک شکارچی آماده‌ی بُرد بود و قطعاً بُرد از آنِ خودش بود. چند ماهی بود که منتظر این لحظه بود و حالا بازی رسماً شروع شده بود.
و خدا می‌دانست که او چقدر عاشق این بازی‌ست.
دلارا نگاه تندی حواله‌اش کرد؛ مهم نبود که دید یا نه اما دلش کمی خنک شد! دست روی بازوی پدرش گذاشت و با قدم‌هایی محکم او را وادار کرد به سمت تراس انتهایی سالن برود. حال عجیبی داشت گریبان‌گیرش می‌شد از دو دو تا چهار تا کردن‌های مغزش!
سیاوش با کمی مکث دنبالش روانه شد. قلبش پر ضرب می‌تپید و انعکاسش در سرش اکو می‌شد. نگاهی که کاویان از بالای پلکان به او انداخت، نشان‌گر شروع بازی بود. خدا می‌دانست که سیاوش چقدر تلاش کرد، چقدر به این در و آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
با لبخندی عمیق پرده را رها کرد و به جمع مهمانان بازگشت. چه صفر و یک‌هایی که باید کنار هم بچیند و این بازی را به اوج برساند! حتی فکر کردن به برنامه‌هایش هم دلش را از هیجان می‌لرزاند.
نگاهی سرسری به مهمانان انداخت و از نبودِ خانواده‌اش لبخند پر آرامشی زد. همه چیز داشت عالی پیش می‌رفت، فقط کاش کیهان هم اینجا بود. رفیقِ بامرام تمام این سال‌هایش خیلی تلاش کرده بود تا هیچ‌کس امشب اینجا نباشد و انگار موفق شده بود. نمی‌خواست در این آغازین ساعات ورودش به ایران با خانواده‌اش روبه‌رو شود؛ نه خودش آماده بود و نه قطعاً آنها.
دست ظریفی روی بازویش قرار گرفت و حواسِ پرتش را جمع کرد. سرش چرخید سمت دختری که با لبخندی کمرنگ کنارش ایستاده بود و با عطوفت نگاهش می‌کرد. متقابلاً لبخند زد و بی هیچ حرفی دستش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
همهمه‌ای مبهم سالن را فرا گرفت. بعضی متحیر بودند و بعضی عصبی و حق به جانب اما دلارا... در ناباوری مطلق دست و پا می‌زد. چیزی که از بین لبان کاویان خارج شد را هضم نمی‌کرد. سر انگشتانش به لبه‌ی صندلی کنارش گره خورد. آن‌قدر محکم که دردش آمد اما دردش فراموش شد وقتی نگاهش گره خورد به صورت بی‌روح و دردمند پدرش.
سیاوش عملاً با کمک دیوار پشت سرش سرپا بود و رنگش مثل مجسمه‌ی پوسایدون کنار دستش بود. دلارا خواست سمتش قدم بردارد اما پاهایش یاری نکرد و فقط لبه‌ی صندلی بیشتر بین انگشتانش فشرده شد. یک نگاه همه به سیاوش بود و نگاه دیگرشان به کاویان؛ اصلاً درست نبود با نگاه سرتاسر مبهوتش کنار پدرش بایستد و همه چیز را بدتر کند.
از سینی خدمتکاری که همان لحظه از کنارش گذشت، آبمیوه‌ی نارنجی رنگی برداشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
ترس عظیمی بر دل سیاوش سایه انداخت و وجودش را تهی کرد. تا همین‌جا هم این مرد زیادی پیش رفته بود! طبق تعهدی که هر دو همراه وکیل گذاشته بودند، قرار بود همه چیز مسکوت بماند اما کاویان زیر قولش زده بود و همه چیز داشت رو به انحطاط می‌رفت و لعنت که هیچ‌کاری از دستش ساخته نبود.
سیاوش به سختی تکیه‌اش را از دیوار برداشت و با پای لرزانش قدمی جلو رفت و نگاه شکارگر کاویان هنوز به دلارا بود. سیاوش ترسیده لب باز کرد تا چیزی بگوید که کاویان جامش را بلند کرد و نامحسوس رو به دلارا گرفت.
- یه چک... از سیاوش رادمهر می‌گیرم... یه چکِ خوشگل!
چشمان دلارا گرد شد و نفسش با هُرمی داغ عصبانیتش را به تماشا گذاشت. ابروهایش به هم گره خورد و منظور این تازه به دوران رسیده دقیقاً چه بود؟! چک؟! نگاهش لغزید سمت سیاوش که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,879
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
نفس عمیق اما بی‌تأثیری کشید و به سمت پدرش قدم برداشت. محمد کرمی دیگر کنار سیاوش نبود. سیاوش تنها بود، تکیه زده به دیوار و با حالی خراب. ظاهرش نسبتاً خوب حفظ شده بود اما دلارا می‌توانست عمق باطن دردناک سیاوش را حس کند. لعنتی... هنوز نمی‌توانست شنیده‌ها را هضم ‌کند.
به محض اینکه کنار سیاوش ایستاد، دست روی بازویش فشرد و بی‌معطلی لب باز کرد.
- بابایی می‌شه... .
- بیا از اینجا بریم دلارا.
نگاه بین نگاه سیاوش چرخاند و دلش فشرده شد از لحن محزونش. حال پدرش اصلا ًخوب نبود، اصلاً!
- تا من مانتوم رو بپوشم شما ماشین رو بیار بابایی.
سیاوش بی‌مکث و با قدم‌هایی که تا حد توان محکم بود به سمت در گام برداشت. بدون اینکه به کسی نگاه کند و خداحافظی بگوید و نگاه پیروزمندانه‌ی کاویان تا زمانی‌که سیاوش از در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا