گیسو روی متکا نشست به آیینهی روبه روی خود، خیره به صورتش در فکری عمیق فرو رفت. ناگهان پرده کناررفت و جوانی با قدی بلند، همچون چنار وارد اتاق شد.
وارد شد و به طرف گیسو دست خود را دراز کرد. گفت:
- منم گاردینت! با من بیا. نگذار تو را اسیر حاکم و پسرش کنند.
جلوی پاهایش زانو زد و گفت:
- من حاضرم تا به پای تو، تا آخر عمر، بنشینم. پس دگر از من روی برنگردان که قلبم در هم میشکند.
گیسو روی برگرداند و به چشمان او خیره شد. درماندگی را در چشمان گاردینت دید اما چارهای نبود. او باید تسلیم سرنوشت شوم خود میشد. دست رد بر سینهی عشق خود زد و تسلیم سرنوشت سیاهش شد.
گاردینت با شانههای افتاده، از جای خود برخاست و رو به گیسو کرد. از ته دل آهی کشید و گفت:
- من دگر این گیسو را نمیشناسم. احساس میکنم که یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.