سلام داستان رمان اینطوری بود که دختره و پسره یه بچه دارن و همو دوست دارن بعد کمکم هی دعواشون میشه دختره از خونه میره بعد چند وقت دوباره برمیگردن پیش هم بعد دختره میره تو حمام میبینه مسواک پسره از بقه جداست میزاره کناره هم بعد پسر میاد دعواش میکنه مسواکارم خرد میکنه بعد پسر یه ازمایشم داده بود ایدز داشته ولی به دختره نمیگه اینا دو باره از هم جدا میشن به روز پسره بچه رو به بهانه شمال میبره با خودش خارج دختره دلش میشکنه هرسال تولد بچهه ایمیل میزنه به پسره خلاصه یه روز برادرش یا یکی از اشناهای دختره مطمعن نیستم با یکی از دوستاش و یه پسر بچه میادخارجی بودن بعد کم کم دختره میفهمه پسره اززنش جدا شده بعد اینا به هم نزدیک میشن ازدواج میکنن میرن خارج...