- تاریخ ثبتنام
- 30/10/22
- ارسالیها
- 553
- پسندها
- 2,905
- امتیازها
- 14,773
- مدالها
- 11
- سن
- 5
ابرها نگاه می کنند از مهسا زهیریسلام به همه من تازه واردم 🤭
دنبال یه رمان میگردم چند سال پیش خوندمش به صورت اینترنتی، دانلودش کرده بودم.
یه دختری از شهر اومد با ماشینش تو روستا. خیلی هم اهالی روستا خوششون نمیومد ازش.
دنبال یه راز خانوادگی بود. یه پسری کمکش کرد. یه مرد مرموزی هم بود که اخر به نظرم با پسری که دختره عاشقش شد برادر ناتنی هم از آب در اومدن.
کسی میدونه داستان رو؟ عنوانش رو؟ خیلی رو مخمه. میخوام باز بخونمش. یادمه یه خونه کوچک هم بود که برا مدتی دختره رفت توش برق و امکانات نداشت اولش. دختره یه مادر و خواهری هم داشت که بعدا بهش سر زدن.
یه زمین هم بود که توی جوونی پدر دختره آتیش میگیره و رازی توشه.