• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سیارک | میم.درود کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع M A H D I S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 30
  • بازدیدها بازدیدها 799
  • کاربران تگ شده هیچ

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سیارک
نام نویسنده:
میم.درود
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
کد رمان: 5388
ناظر: @Sydney

خلاصه:
سیارک به زندگی آدم‌ها و دنیای متفاوت‌شان می‌پردازد. دختری که ظرافت زنانه‌ ندارد و در هر لحظه برای زندگی می‌جنگد. دختری که هر لحظه، زندگی برایش خواب جدیدی دیده و چالش‌ها یک لحظه تنهایش نمی‌گذارند.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

PETRØVA.MIR

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,539
پسندها
28,466
امتیازها
61,673
مدال‌ها
39
  • مدیرکل
  • #2
695148


«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا

زمانی که داشتمت آنقدر بی‌منت، پا به پای من آمدی که بودنت را قدر نمی‌دانستم.
اکنون که نیستی و ندارمت، درونم درد دارد.
آشفته‌حال درون خود می‌پیچم.

سیاه‌چاله‌ای مرا درون خود می‌کشد.
سرگیجه‌ای مرا می‌بلعد و من نمی‌دانستم که این آشفتگی به‌خاطر نبود توست.

***
سلام، امیدوارم حال‌ دل‌تون خوب باشه. این اولین رمان منه که خودم رو مجبور به اشتراکش کردم و مسلما پر از ایراده... خوشحال میشم نظرات‌تون رو بهم بگید و با جون و دل گوش میدم.
ممنون از نگاه‌تون که قراره همراهم باشه ؛)

لینک گفتمان آزاد رمان سیارک ♡
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
به نام قلم
می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم تا شاید قلمم رو به پختگی بره... ♡
راستش برای اسم رمان هنوز مرددم و ممکنه عوض بشه. ♡


کلافه برای بار چندم عطسه‌ی بلندی زده و بلافاصله چشمانم را باز کردم تا ماشین از کنترلم خارج نشود و به اجدادم نپیوندم.
جاده‌ی خاکی و کوهستانی آن‌قدر وضعش خراب بود که مرتب ماشین آخرین سیستمم تکان می‌خورد، در چاله می‌افتاد و با شتاب درمی‌آمد.
ماشین ضبط صوتی نداشت و تنها صدای موزون داخل کابین ماشین، صدای گاز موتور و برخورد زنجیرها بود.
اگر حواس همیشه پرتم را همان ابتدای جاده‌ی خاکی جمع می‌کردم و شیشه‌ها را بالا می‌کشیدم الآن تمام جانم یک پارچه خاک نبود.
حس می‌کردم با هربار پلک زدن، نرمه خاک زیر چشمانم می‌ریزد. کلافه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
با چشمان درشت مشکی‌اش و رنگی پریده، بی‌حرف فقط نگاهم می‌کرد.
- د بجنب دیگه! یابوت رو بکش کنار تا یکی نزده عقب من!
بی‌حرف و با ترس و لرز مشهود، موتورش را به کنار جاده برد.
از تصور اینکه اگر به قسمت دشت نرسیده و روی قله بودیم و ممکن بود این اتفاق طور دیگری رقم بخورد، مو به تنم سیخ شد!
فوری از ترس سر رسیدن ماشین دیگری، خودم را داخل ماشین انداختم. ساعت رفت و آمد مردم نبود و احتمالش خیلی کم بود کسی در این ساعت از روز، قصد رفتن به باغ را داشته باشد و احتمالاً این مردک هم همین فکر را کرده‌ که نزدیک بود جانش را بگیرم.
با نفس عمیقی ماشین را به حرکت انداختم. از آینه بغل متوجه شدم روی زمین نشسته و قصد حرکت ندارد.
مثل اینکه قرار نبود امروز کمی زودتر به باغ برسم. با غرغر، مجدد ماشین را کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
با بلند شدن بوی بنزین و بیرون ریختنش، پیچ را دوباره بستم. اینکه امروز طوری چرخیده بود که برای بار هزارم بتوانم جلوی غریبه‌ای، بلدکاری‌ام را نشان دهم، کیفورم می‌کرد.
برای اینکه این برتری را نشانش دهم با حرف‌هایم سربه‌سرش می‌گذاشتم. اگر نه این زود جوش خوردن‌ها، عادتم نبود.
تا از جا بلند شدم، چند دستمال کاغذی جلویم قرار گرفت. در همین چند دقیقه قیافه‌اش به دلم نشسته بود.
پیشانی بلند و صورت کشیده‌ای داشت. دماغ بزرگش چیزی از زیبایی چشمان بسیار درشت مشکی‌اش کم نمی‌کرد و در ذوق زنانه‌ام نمی‌زد.
با تشکری دستمال‌ها را در کف دستانم مچاله کرده و با چابکی روی موتور پریدم.
شکل و شمایل موتور داد می‌زد که بچه خوشگل، پولدار‌ است. موتور را کمی تکان داده و با اعتماد به نفس سوئیچ را چرخانده و موتور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
سلام ♡
فکر می‌کردم برای سیارک وقت بیشتری گذاشتم و اصلا یادم نبود طفلی کلا ۴ پارته :))))
خب، بریم؟


تمام باغ‌های این منطقه روی کوه‌ها، کاشته‌ شده‌ بودند و شیب اکثرشان تند بود و این روزها رفت و آمد در باغ از هر چیزی برایم سخت‌تر بود. شب‌ها از درد پا، خواب نداشتم.
با نگاه کلافه‌ای به ساعت مچی‌ام، متوجه شدم که درست زمان نهار است و مطمئناً همه الآن برای صرف نهار و خواندن نماز در خانه باغ جمع بودند.
خانه باغ قدیمی در بالاترین سطح کوه ساخته‌ شده‌ بود و باید پای پیاده تا دمش می‌رفتم. برعکس من اهالی روستا مثل غزال به هر سو می‌رفتند و زیرزیرکی این هن‌هن کردن مرا، مسخره می‌کردند.
بالأخره با بدنی خیس از عرق، جلوی در باز خانه ایستادم. قدمت ساخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
ادامه... .

کارگران یکی‌یکی از جا بلند شده و با تشکرهای بلندبالا خطاب به من، احمد و نرجس از خانه خارج شدند.
در جواب‌شان سرم را از لپ‌تاپ بالا نیاورده و تنها سر تکان می‌دادم. از این جماعت می‌ترسیدم؛
می‌ترسیدم با کوچک‌ترین رفتاری، طور دیگری برداشت کنند.
با خروج همگی، نرجس با مهارت و فرزی، سفره را جمع می‌کرد. ظرف‌ها را در تغار بزرگ روحی* می‌ریخت و بدون هیچ مشکلی، تغار سنگین را روی سر گذاشت و از خانه بیرون رفت.
با یادآوری وضع باغ، لپ‌تاپ را بسته و فوری با دفترچه‌ام از خانه خارج شدم. چون خانه در قسمت بالای کوه بود به همه نقاط باغ دید داشتم. کارگران همگی از نردبان‌های بلند بالا رفته و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
دلم می‌خواست بگویم همین که برای کرایه‌ی ماشین که فقط دو نوبت در روز کارگران را می‌آورد و برمی‌گرداند، روزی دو میلیون تومان می‌گیرید، مشخص‌ است که قابلم را ندارد!
گازوئیل را در صحفه‌ای جدا نوشتم.
- دیگه؟
- من برای خودتون میگما، دزد و دزدی این روزا زیاد شده، بهتره آفتابه مسی توالت رو با یه پلاستیکی عوض کنی! حیفه، یادگار حاج احمده!
پوزخندی به یادگار حاج احمد زدم. نمی‌دانستم اصلاً حاج احمد را دیده یا نه؟
کنار گازوئیل، بزرگ و پررنگ نوشتم.
(آفتابه مسی مستراح)
- دیگه؟
- مواد غذایی رو که ما از روستا می‌گیریم ولی این‌جا به‌خاطر دوری از شهر، خیلی گرون میدن. اگه از مصلی بگیری و خودت درست کنی، ارزون‌تر برات می‌افته!
آن را هم در صحفه‌‌ی تجهیز مستراح نوشتم.
- تشکر، فعلاً که تا آخر هفته باغم، جمعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
857
پسندها
13,026
امتیازها
31,973
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
زندگی شلوغ و پر کاری دارم و وقتی به صحفه‌ی دوم می‌رسم، این رسیدنه برام پر از حس خوبه :) همه کارامو که می‌کنم تازه نوبت به رمانام می‌رسه و این طفلیا تو اولویت نیستن :)


آدم‌های ایستاده در بالای نیسان آبی از صدای بلند و غضب کلامم، جاخورده نگاهم می‌کردند‌‌.
- خوش‌تون اومده؟ فکر کردید چی بهتر از این؟ پول بگیریم و کاریم نکنیم؟ باغای دیگه روزی چند سبد باز می‌کنید؟
هیچ‌کس جوابم را نداد و بر و بر نگاهم می‌کردند. آن‌قدر به نگاه مستقیمم ادامه دادم تا پسربچه‌ای که شاید به زور بیست‌ سال داشت با موهای از ته تراشیده و کله‌ای به گردی هندوانه، از میان جمعیت خودش را جلوی اتاق نیسان کشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا