• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 212
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
انعکاس خاکستر
نام نویسنده:
دیبا کریمی
ژانر رمان:
درام، روانشناختی، معمایی، عاشقانه
کد رمان: ۵۸۳۳
ناظر: @ANAM CARA


خلاصه:
آنتوانت و مارگارت، خواهران دوقلویی هستند که در سایه‌روشنِ نبوغ و تاریکی حسادت رشد کرده‌اند. آنتوانت با ذهنی درخشان در فیزیک، همواره تحسین همگان را برمی‌انگیزد، در حالی که مارگارت خود را سایه‌ای محوشده در پسِ موفقیت‌های او می‌بیند. یک رویارویی پنهان در غروبی بارانی بر فراز پشت‌بام، حادثه‌ای هولناک رقم می‌زند که مسیر زندگی هر دو را برای همیشه تغییر می‌دهد. گناهی سنگین، خانواده را به مرز فروپاشی می‌کشاند و مارگارت را به راهی تاریک و جنون‌آمیز برای گریز از حقیقت می‌کشاند؛ بازی خطرناکی با هویت که در آن، مرز میان حقیقت و نقاب به آرامی محو می‌شود. اما خاکسترِ گذشته هنوز زنده است و با یک تلنگر ساده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,795
پسندها
10,189
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه:​

در اعماق تاریک‌ترین دهلیزهای روح انسان، مرز باریکی میان «عشق» و «نفرت»، میان «تمنایِ بودن» و «جنونِ نابود کردن» وجود دارد. ما کیستیم؟ آیا هویتی مستقل و قائم به ذات داریم، یا تنها بازتابی از نگاه، قضاوت و تمایل دیگران هستیم؟
این رمان، مرثیه‌ای است برای دو روح که در یک کالبدِ مکرر اسیر شدند. حکایتِ دختری که در سایه‌ی سنگین نبوغ خواهرش، نفس کشیدن را فراموش کرد و در تب‌وتاب دیده شدن، دست به انتخابی هولناک زد. اما فاجعه‌ی واقعی زمانی آغاز شد که او تصمیم گرفت برای گریز از تازیانه‌های گناه و برای چشیدن طعمِ دوست داشته شدن، خودش را در محرابِ گذشته قربانی کند و نقابِ مقتول را بر چهره‌ی قاتل بگذارد.
«انعکاس خاکستر» سفری است به ژرفای روان‌پریشی، گناه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
پاییز لندن همیشه بوی نم باران و سنگفرش‌های خیس می‌داد؛ اما برای مارگارت، این هوا بوی خفگی داشت. او پشت پنجره اتاق کوچک و مشترکشان ایستاده بود و به قطرات بارانی که روی شیشه سر می‌خوردند خیره شده بود. اتاق آن‌ها با خطی نامرئی به دو نیمه تقسیم شده بود؛ سمتی که متعلق به آنتوانت بود، پر بود از کتاب‌های ضخیم مکانیک کوانتومی، فرمول‌های پیچیده‌ای که با خطی ظریف روی کاغذهای کاهی یادداشت شده بودند، و مدال‌های کوچکی که نشان از نبوغ بی‌اندازه‌اش داشتند. در سمت دیگر، قلمرو مارگارت قرار داشت؛ چند رمان عامه‌پسند نیمه‌کاره، دفترچه‌هایی با ورق‌های خط‌خطی شده از سر کلافگی، و آینه‌ای کوچک که هر روز تصویری معمولی‌تر از خواهرش را به او نشان می‌داد.
صدای خنده‌های سبک و دلنشین آنتوانت از طبقه پایین به گوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
طبقه پایین خانه اسکار با نور گرم لوستر قدیمی و عطر دلنشین دارچین و سیب پخته تزئین شده بود. ویلیام اسکار، پدر خانواده، در حالی که عینک مطالعه‌اش را روی بینی جابه‌جا می‌کرد، با دیدن نامه پذیرش دانشگاه امپریال، چشمانش خیس از غرور شد. او با دست‌های لرزان؛ اما نیرومندش شانه آنتوانت را فشرد و با صدایی رسا گفت:
- من همیشه می‌دونستم، دختر من! تو افتخار این خاندانی. خاندان اسکار بالأخره یک دانشمند به خودش دید!
آلیس، مادرشان، در حالی که پیش‌بند آشپزخانه را باز می‌کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و آنتوانت را در آغوش کشید:
- آه آنتوانتِ من، تو خستگی تمام این سال‌ها رو از تن ما درآوردی.
مارگارت به آرامی از پله‌ها پایین آمد و در آستانه درگاه آشپزخانه ایستاد. او آنجا بود؛ اما هیچ‌کس متوجه حضورش نشد. حلقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
چند روز بعد، هوای لندن سردتر و مه‌آلودتر از همیشه شد. غبار خاکستری‌رنگی مانند حریری سنگین روی سقف‌های شیروانی محله قدیمی اسکار کشیده شده بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ پدر و مادر برای خرید وسایل سفر تحصیلی آنتوانت، به مرکز شهر رفته بودند. آنتوانت در اتاقش با ذوق و شوق مشغول بستن چمدان‌هایش بود و کتاب‌های گران‌بهایش را یکی‌یکی با دقت جابه‌جا می‌کرد. هر صدای برخورد کتاب‌ها با کف چمدان، برای مارگارت مانند ضربه‌ای به شقیقه‌اش بود.
مارگارت دیگر طاقت ماندن در آن چهاردیواری خفه‌کننده را نداشت. او از پله‌های فرار و باریک منتهی به پشت‌بام بالا رفت. پشت‌بام، تنها مکانی بود که حس می‌کرد به خودش تعلق دارد؛ جایی که باد سرد صورتش را می‌سوزاند و به او اجازه می‌داد در میان دودکش‌های سنگی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
باد با شدتی ویرانگر می‌وزید و قطرات باران مانند تازیانه به صورت هر دو دختر می‌خورد. مارگارت گویی دیگر صدایی از واقعیت را نمی‌شنید؛ تنها صدایی که در سرش طنین‌انداز بود، آوای تاریک و مکرر حسادتی بود که فریاد می‌زد:
- اگر او نباشد، تو همه‌چیز خواهی بود.
قدمی دیگر به جلو برداشت. آنتوانت، وحشت‌زده از چهره‌ی مسخ‌شده و دگرگونِ خواهرش، یک قدم به عقب رفت. پاشنه‌ی کفش بارانی‌اش با لبه‌ی کوتاه و خیس دیواره‌ی پشت‌بام برخورد کرد. او حالا دقیقاً در مرز میان آسمان مه‌آلود و سنگفرش سرد زمین قرار داشت. آنتوانت با صدایی لرزان گفت:
- مگی... خواهش می‌کنم... .
اما مارگارت در خلسه‌ای شیطانی فرو رفته بود. دستانش را جلو برد. در آن صدم ثانیه، دنیا برای هر دو متوقف شد. مارگارت با تمام نیروی پنهان در بازوانش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
بوی الکل و بتادین، فضای خفه‌کننده‌ی راهروی بیمارستان را پر کرده بود. چراغ‌های فلورسنت سقف با صدایی خفیف و آزاردهنده پلک می‌زدند و سایه‌های بلندی روی دیوارهای سرد و بی‌روح می‌انداختند. آلیس، مادرشان، پیشانی‌اش را به شیشه‌ی کدر درِ اتاق عمل چسبانده بود و زیر لب با التماس و هق‌هق، دعاهایی مبهم را زمزمه می‌کرد. ویلیام با چشمانی که تمام فروغشان را از دست داده بودند، طول راهرو را مدام قدم می‌زد، دست‌هایش را به هم می‌مالید و هربار که پرستاری بیرون می‌آمد، با التماس به او خیره می‌شد.
مارگارت در تاریک‌ترین گوشه‌ی راهرو، روی صندلی فلزی نشسته بود. او فیزیکاً آنجا بود، اما روحش هنوز روی آن پشت‌بام خیس و باران‌خورده، میان باد سرد پرسه می‌زد. دستانش که هنوز حسِ هل دادنِ آنتوانت را در خود داشتند، چنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
گورستان قدیمی لندن در زیر چتر نازکی از مه خاکستری آرمیده بود. ردیف درختان بید مجنونِ بی‌برگ، مانند سوگوارانی خمیده، دور تا دورِ زمین چمنزار مرطوب ایستاده بودند. خاک سیاه حفر شده، تضاد زشتی با سفیدی سنگ‌های قدیمی داشت. چند فامیل دور و نزدیک با پالتوهای تیره و چترهای مشکی‌رنگ، بی صدا ایستاده بودند. کشیش با لحنی یکنواخت و سرد، آیاتی از کتاب مقدس را درباره‌ی فانی بودن انسان تلاوت می‌کرد. صدایش در فضای مه‌آلود گورستان پخش می‌شد و بلافاصله توسط رطوبت هوا بلعیده می‌شد.
آلیس، غرق در نا‌امیدی، تمام وزنش را روی دستان بی‌رمق ویلیام انداخته بود. چشم‌های مادر کاملاً کدر شده بود، گویی چشمه‌ی اشک‌هایش برای همیشه خشکیده بود. او فقط به تابلوی چوبی کوچکی که نام «آنتوانت اسکار» روی آن نوشته شده بود خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
37
پسندها
69
امتیازها
103
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
نیمه‌شب، زمانی که باد پاییزی پنجره‌های قدیمی چوبی را به لرزه درمی‌آورد و سکوت، تنها فرمانروای خانه بود، مارگارت تصمیم گرفت گذشته‌ی خود را برای همیشه نابود کند. او به سراغ صندوقچه‌ی قدیمی و کوچک خود رفت که در انتهای کمدش پنهان شده بود. این صندوقچه حاوی تمام مدارکی بود که ثابت می‌کرد «مارگارت اسکار» وجود دارد: شناسنامه، کارت‌های هویت تحصیلی، دفترچه‌های نمرات ضعیف مدرسه که همواره مایه سرافکندگی‌اش بودند، و عکس‌های دوران کودکی‌اش؛ عکس‌هایی که در آن‌ها برخلاف آنتوانت، لبخندی خجول و چشمانی بدون اعتمادبه‌نفس داشت.
او یک سطل فلزی کوچک را از حیاط خلوت آورد و در گوشه‌ی اتاق گذاشت. کبریتی کشید. نور زرد و لرزان شعله برای ثانیه‌ای چهره‌ی مصمم او را روشن کرد. مارگارت اولین عکس را برداشت؛ عکسی که او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا