• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سُلدا | میم.رویا کاربر انجمن یک رمان

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
سُلدا
نام نویسنده:
میم . رویا
ژانر رمان:
فانتزی، اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5768
ناظر: @Ghasedak.
سطح: ویژه

IMG_20250214_163412_375.jpg

به نام خدا
خلاصه:
سلدا درباره‌ی گروهی از آدم‌های به ظاهر معمولی‌ست. آدم‌هایی که ما از کنارشان بی‌خبر می‌گذریم و از قدرت‌های ماورایی‌شان بی‌خبریم‌.
آدم‌هایی با قابلیت‌های ماورایی که دغدغه‌شان ما و زندگی نسل بعد ماست. دختر و پسر عاشقی که بخاطر وطن، زندگی‌شان دست‌خوش تغییر می‌شود.

سلدا رمانی با ژانر فانتزی‌ ست و بعد از خواندن چند پارت، متوجه تفاوت آن با رمان‌های فانتزی دیگر می‌شوید. اتفاقات و سیر زندگی سلدا در همین دنیا و زمانه اتفاق می‌افتد!

پ.ن: سُلدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

Mobina.yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
899
پسندها
4,794
امتیازها
22,373
مدال‌ها
14
سن
22
  • مدیر
  • #2
IMG_2039.png
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mobina.yahyazade

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه
جهان، صحنه‌ی پهناوری‌ست که پایان ندارد. آدمیان، بی‌تفاوت، درو می‌کنند
و ادامه می‌دهند.
ولی
بیا ما قدر جهان را بدانیم!
او را پاس بداریم و چون مادری
در آغوش بگیریم‌.
حال جهان که خوب باشد، چشمان ما نیز خواهد خندید!


سخن نویسنده: برای خاکی که هر که رسید، چپاول کرد و رفت!
برای خاکی که عمری در آغوشش، زیستیم و هیچ مرهمی بر زخم‌هایش نبودیم.
برای ایران! برای زاگرس! برای جنگل‌های بلوط و برای شیر ایرانی!
تصمیمم بر آن شد که به اندازه‌ی سهم خودم برای موضاعات در حاشیه‌ی ایران، بنویسم. موضاعاتی که نشد و نخواستند که دغدغه‌مان باشد.
این رمان برای اینکه قشری را نیازارد به سبک فانتزی نوشته شده‌ست و عمدا اسمی از شهر و قومی نبرده‌ام. امیدوارم روزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
نسیم درون موهای حناییش بازی می‌کرد. بوی علف تازه همه‌جا پیچیده بود و صدای چهچه بلبل‌ها یک ثانیه گوشش را ول نمی‌کرد.
دامن سبز رنگ بلندش گاهی به گل‌های وحشی گیر می‌کرد؛ با شعر و آواز خم می‌شد و پیراهنش را آزاد می‌کرد و قربان صدقه‌اش می‌رفت.
- حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟
قامتش را راست می‌کرد و در پهنه‌ی دشت، راه را آرام می‌رفت. طوری با ناز و کرشمه‌ی دخترانه‌ای در میان جنگل قدم می‌زد که نگاه هر جنبده‌ای را خیره‌ی موهای سرخ و عشوه‌ی ذاتیش می‌شد.
اهالی اسپروچ*، همه عاشق پریشان را می‌شناختند. عاشقی که وجودش برای این خاک معجزه بود؛ عاشقی که از جای نوازش دستانش، جوانه می‌رویید و اشک‌های دردمندش دنا* را سیراب می‌کرد.
مشک آب را روی شانه‌اش جا به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
اصلان پوستی سبزه، چشمانی عسلی و موهای نارنجی رنگ نسبتا بلندی داشت که بلندی‌شان به زیر گوش‌هایش می‌رسید.
چروک‌های درشت صورتش به جدیت چهره‌اش افزوده بود؛ زیر هر چروک، غم سنگینی دفن شده‌بود.
دستان کشیده‌اش را برای در آغوش کشیدن دخترک باز کرد و او با قد کوتاه و جثه‌ی ریزش در میان بغل اصلان گم شد. در میان تبار لاوین هر کدام‌شان عطر خاصی داشتند و اصلان و خانواده‌اش بوی گندم‌زار می‌دادند. بوسه‌ی اصلان به گونه‌اش طعم حمایت می‌داد و او در این هنگام بیشتر جای خالی پدرش را حس می‌کرد.
حالا نوبت ایلدا، همسر اصلان و مام خانواده‌ بود. ایلدا غری به جانش زد.
- باز که آشکاری دخترم! طبیعت از طعمه‌ای به خوشگلی تو نمی‌گذره! مراقب نور چشم ما باش عزیزم!
دم عمیقی از عطر تن ایلدا گرفت و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
این‌بار ارژن با لحنی متاثر، جوابش را داد.

- چاره چیه؟ دوباره بکاریم؟ تا کِی؟
رسیدگی به جنگل‌های بلوط و سنجاب‌های زاگرس بر عهده‌ی او بود و درختان بلوط، مثل ماهی از آب بیرون افتاده، میان دستان‌شان به تقلا افتاده‌بود.
با بغض سنگینی که از هیچ‌کس پنهان نبود، جوابش را داد.
- نمیشه رو کمک سنجابا حساب کرد؛ تازه از خواب بیدار شدند و فقط به فکر بازیگوشیند... .
- چاره‌ای جز صبر نداریم، برای پس فردا ما هم برای کمک میایم؛ چقدر بلوط لازمه؟

هفتمین روز از فروردین، روز بزرگداشت جنگل‌های بلوط بود.
روزی که بومی‌های منطقه و گردشگران و گاها رسانه‌ای دور هم جمع می‌شدند؛
در دل زمین بلوط می‌کاشتند؛ درختان را تیمار می‌کردند و عکسی می‌انداختند.
- این‌قدر تعداد‌مون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
با حس پریدن محکمی روی شانه‌ام، از جا پریدم.
اگر اصلان این‌جا بود حتماً به این استرسم، سر تکان می‌داد. سنجاب سرش را در گردنم فرو برده بود و یک‌ریز غر می‌زد. طفلکی چهار ستون بلندش می‌لرزید.
- الان وقتش نیست کوچولو، می‌دونم ترسیدی. فقط بگو کجا برم و خودت برو یه جای امن.
بیشتر از صد‌ها سال با حیوانات هم نژاد خودمان انس گرفته بودیم؛ اما به طور کامل زبان آن‌ها را بلد نبودیم.
بقیه تا حدودی به زبان نژاد خودشان آگاه بودند ولی کسی نبود که به من همان را هم یاد بدهد. پدرم تا سال‌ها تنها بازمانده از نژاد سنجاب‌ها بوده و بعد از تولد من آن‌قدر زنده نماند که راه و چاه را به من نشان دهد.
سنجاب خاکستری با یک دست دمش را گرفته بود و با دست دیگر سمتی را نشان داد.
وقتی دید من هم به همان سمت می‌نگرم در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
ناگهان بدون هیچ سخنی با رنگ و رویی پریده انگار که عزرائیل را دیده باشد، شروع به دویدن کرد.
پایش روی علف‌های تازه سر می‌خورد؛ ولی بی‌توجه می‌دوید.
فحشی روانه‌اش کردم و بی‌درنگ خودم را کنار بشکه‌ی حلبی انداختم.
تلاش کردم در حلبی را با دستانم باز کنم؛ اما دور تا دورش تکه‌تکه بریده شده بود و پشت انگشتانم به تکه‌های فلزی گیر می‌کرد.
چطور در لعنتی‌اش را باز کنم؟ صدای ناله ریزی از دل خاک بیرون می‌آمد. معمولاً حرام‌زاده‌ها سنجاب‌ها را زنده شکار می‌کردند و این صدای ناله برایم مثل زنگ خطر بود و حسابی دست و پایم را گم کرده بودم.
به امید پیدا کردن چوب باریکی از جا بلند شدم و دور خود گیج می‌چرخیدم.
معمولاً این وقت سال، عشایر به کوه‌ها برمی‌گشتند و چوب خشک گیر نمی‌آمد.
با قطع شدن صدای ناله، دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
هرچه فحش در صد و پنج سال زندگی‌ام یاد گرفته بودم، نثار مرد شکارچی می‌کردم و اصلاً حواسم به دور و برم نبود.
آرام دستم را روی زخم سرتاسری گلوی سنجاب گذاشتم و چشمانم را بستم. با این کار انرژی ماورایی از دستانم به زخمش می‌رسید و جلوی خونریزی را می‌گرفت.
باید اول تکلیف تله را مشخص می‌کردم، بعد برای رسیدگی کامل به سنجاب او را با خود به لاوین می‌بردم.
روسری کوچکم را روی زمین پهن کردم و سنجاب را درونش پیچیدم. هنوز در حال و هوای اشک و نفرین بودم که با ضربه‌ی محکمی که به سرم خورد، دنیا پیش چشمانم تار شد و دیگر چیزی نفهمیدم.
به خاطر نیرویمان آن‌قدر ضعیف نبودیم که با یک ضربه بیهوش شویم؛ ولی من دقایقی از نیرویم را برای سنجاب استفاده کرده بودم و همین باعث ضعفم شده بود.
چشمانم بسته بود؛ اما تا حدودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : M A H D I S

M A H D I S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
771
پسندها
11,648
امتیازها
28,473
مدال‌ها
39
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
اگر او نمی‌آمد مرد شکارچی را می‌کشتم؟ مرد خون دماغ شده بود و نه من و نه ارژن قصد کمک به او را نداشتیم.
هنوز در همان حالت نشسته و و مبهوت شکارچی را نگاه می‌کردم.
خشم با من چه کرده بود؟ چه نقطه‌ای رسیده بودم؟ از نگهبانی و مهرورزی به انسان‌ها و حیوانات به جایی رسیده بودند که جان آدمی را بگیرم؟
دهانم مزه خون می‌داد و دلم می‌خواست تمام اعضای درون بدنم را بالا بیاورم.
از خودم و ارجل خجالت می‌کشیدم. احساس سرما و ضعفم بیشتر شده بود و دلم می‌خواست کنار مردک روی زمین دراز بکشم.
در همان حال بد احساس گناه قه‌ام را گرفته بود و هی با خودم تکرار می‌کردم که این کار و این خواستن مرگ برای دیگری از من بعید است.
- از این به بعد به جای آنام کوهستان قاتل کوهستان داریم؟ اونم کی؟ کسی که داش می‌کنیم عاشق پریشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا