• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 47
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
15
امتیازها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
انعکاس خاکستر
نام نویسنده:
دیبا کریمی
ژانر رمان:
درام، روانشناختی، معمایی، عاشقانه
کد رمان: ۵۸۳۳
ناظر: @ANAM CARA


خلاصه:
آنتوانت و مارگارت، خواهران دوقلویی هستند که در سایه‌روشنِ نبوغ و تاریکی حسادت رشد کرده‌اند. آنتوانت با ذهنی درخشان در فیزیک، همواره تحسین همگان را برمی‌انگیزد، در حالی که مارگارت خود را سایه‌ای محوشده در پسِ موفقیت‌های او می‌بیند. یک رویارویی پنهان در غروبی بارانی بر فراز پشت‌بام، حادثه‌ای هولناک رقم می‌زند که مسیر زندگی هر دو را برای همیشه تغییر می‌دهد. گناهی سنگین، خانواده را به مرز فروپاشی می‌کشاند و مارگارت را به راهی تاریک و جنون‌آمیز برای گریز از حقیقت می‌کشاند؛ بازی خطرناکی با هویت که در آن، مرز میان حقیقت و نقاب به آرامی محو می‌شود. اما خاکسترِ گذشته هنوز زنده است و با یک تلنگر ساده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,785
پسندها
10,142
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
15
امتیازها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3

مقدمه:​

در اعماق تاریک‌ترین دهلیزهای روح انسان، مرز باریکی میان «عشق» و «نفرت»، میان «تمنایِ بودن» و «جنونِ نابود کردن» وجود دارد. ما کیستیم؟ آیا هویتی مستقل و قائم به ذات داریم، یا تنها بازتابی از نگاه، قضاوت و تمایل دیگران هستیم؟
این رمان، مرثیه‌ای است برای دو روح که در یک کالبدِ مکرر اسیر شدند. حکایتِ دختری که در سایه‌ی سنگین نبوغ خواهرش، نفس کشیدن را فراموش کرد و در تب‌وتاب دیده شدن، دست به انتخابی هولناک زد. اما فاجعه‌ی واقعی زمانی آغاز شد که او تصمیم گرفت برای گریز از تازیانه‌های گناه و برای چشیدن طعمِ دوست داشته شدن، خودش را در محرابِ گذشته قربانی کند و نقابِ مقتول را بر چهره‌ی قاتل بگذارد.
«انعکاس خاکستر» سفری است به ژرفای روان‌پریشی، گناه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
15
امتیازها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
پاییز لندن همیشه بوی نم باران و سنگفرش‌های خیس می‌داد، اما برای مارگارت، این هوا بوی خفگی داشت. او پشت پنجره اتاق کوچک و مشترکشان ایستاده بود و به قطرات بارانی که روی شیشه سر می‌خوردند خیره شده بود. اتاق آن‌ها با خطی نامرئی به دو نیمه تقسیم شده بود؛ سمتی که متعلق به آنتوانت بود، پر بود از کتاب‌های ضخیم مکانیک کوانتومی، فرمول‌های پیچیده‌ای که با خطی ظریف روی کاغذهای کاهی یادداشت شده بودند، و مدال‌های کوچکی که نشان از نبوغ بی‌اندازه‌اش داشتند. در سمت دیگر، قلمرو مارگارت قرار داشت؛ چند رمان عامه‌پسند نیمه‌کاره، دفترچه‌هایی با ورق‌های خط‌خطی شده از سر کلافگی، و آینه‌ای کوچک که هر روز تصویری معمولی‌تر از خواهرش را به او نشان می‌داد.
صدای خنده‌های سبک و دلنشین آنتوانت از طبقه پایین به گوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] حافظ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
15
امتیازها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
طبقه پایین خانه اسکار با نور گرم لوستر قدیمی و عطر دلنشین دارچین و سیب پخته تزیین شده بود. ویلیام اسکار، پدر خانواده، در حالی که عینک مطالعه‌اش را روی بینی جابجا می‌کرد، با دیدن نامه پذیرش دانشگاه امپریال، چشمانش خیس از غرور شد. او با دست‌های لرزان اما نیرومندش شانه آنتوانت را فشرد و با صدایی رسا گفت: «من همیشه می‌دونستم، دختر من! تو افتخار این خاندانی. خاندان اسکار بالاخره یک دانشمند به خودش دید!» آلیس، مادرشان، در حالی که پیش‌بند آشپزخانه را باز می‌کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و آنتوانت را در آغوش کشید: «آه آنتوانتِ من، تو خستگی تمام این سال‌ها رو از تن ما درآوردی.»
مارگارت به آرامی از پله‌ها پایین آمد و در آستانه درگاه آشپزخانه ایستاد. او آنجا بود، اما هیچ‌کس متوجه حضورش نشد. حلقه گرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
15
امتیازها
33
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
چند روز بعد، هوای لندن سردتر و مه‌آلودتر از همیشه شد. غبار خاکستری‌رنگی مانند حریری سنگین روی سقف‌های شیروانی محله قدیمی اسکار کشیده شده بود. خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ پدر و مادر برای خرید وسایل سفر تحصیلی آنتوانت، به مرکز شهر رفته بودند. آنتوانت در اتاقش با ذوق و شوق مشغول بستن چمدان‌هایش بود و کتاب‌های گران‌بهایش را یکی‌یکی با دقت جابجا می‌کرد. هر صدای برخورد کتاب‌ها با کف چمدان، برای مارگارت مانند ضربه‌ای به شقیقه‌اش بود.
مارگارت دیگر طاقت ماندن در آن چهاردیواری خفه‌کننده را نداشت. او از پله‌های فرار و باریک منتهی به پشت‌بام بالا رفت. پشت‌بام، تنها مکانی بود که حس می‌کرد به خودش تعلق دارد؛ جایی که باد سرد صورتش را می‌سوزاند و به او اجازه می‌داد در میان دودکش‌های سنگی و مه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا