• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انعکاس خاکستر | دیبا کریمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Diba Karimi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها بازدیدها 420
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    روانشناختی
  • کاربران تگ شده هیچ

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
91
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #41
او دستش را به سمت دهانش برد، اما ناگهان نجوای آخرین یادداشتِ آنتوانت مانع حرکت انگشتانش شد.
- من همه‌چیزم رو به مگی می‌بخشم... تا فقط یک بار دیگه، لبخند بی‌ریای کودکی‌اش رو ببینم.
اگر او امشب خودکشی می‌کرد، قربانی شدن و عشقِ بی‌کرانِ آنتوانت کاملاً بی‌معنا و پوچ می‌شد. آنتوانت مرده بود تا او زندگی کند، حتی اگر این زندگی با دزدی و گناه آغاز شده بود. مارگارت قرص‌ها را به درون کشو برگرداند و با پشت دست اشک‌های گرمِ روی گونه‌هایش را پاک کرد. نه، مرگ برای فرار از مجازات، راهِ بزدلان بود و او بیش از حد در زندگی‌اش بزدل بوده است. او باید فردا با محاکمه روبرو می‌شد؛ نه فقط با قانون، بلکه با واقعیتِ چهره‌ی مادرش. تصور چهره‌ی آلیس هنگام شنیدن حقیقتِ مرگ آنتوانت، بند بندِ وجودش را از درد پاره کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
91
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #42
کتری روی اجاق گاز با صدایی سوت‌مانند شروع به جوشیدن کرد، اما گویی زمان در آشپزخانه متوقف شده بود. آلیس همان‌طور خشک‌شده ایستاده بود و قوری سفالی قدیمی از دست‌های لرزانش روی زمین سر خورد. صدای شکستن سرامیک و پخش شدن برگ‌های خشک چای روی زمین، سکوتِ سنگین خانه را شکست. آلیس با چشمانی گشادشده و بی‌فروغ، به چهره‌ی دختری که روبه‌رویش ایستاده بود خیره ماند. او به ژاکت سفید بافتنی آنتوانت، به موهای بلوطی و فرم صورت او نگاه کرد و سرش را تکان داد.
- این... این یک شوخی بی‌رحمانه‌ست... آنتوانت، چرا داری با روح خواهرت بازی می‌کنی؟
مارگارت گامی به جلو برداشت، اما آلیس وحشت‌زده یک قدم به عقب رفت و دستش را به لبه‌ی کابینت گرفت.
- نه مامان... به چشمان من نگاه کن... به خط‌های پنهان زیر این پوست، به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
91
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #43
آلیس شال گردن آنتوانت را که روی صندلی بود چنگ زد و آن را به سینه‌اش فشرد و هق‌هق کرد. صدای آژیر ممتد و سردِ پلیس از دوردستِ خیابان‌های مه‌آلود کینگزوی به گوش رسید. صدا لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد و لرزه‌ای هولناک بر اندام لرزان هر دو زن می‌انداخت. آلیس در میان هق‌هق‌هایش به در ورودی خیره شد، جایی که قانون برای بردن آخرین دخترش می‌آمد.
- ویلیام... ویلیام رفته... او عدالت رو به این خانه برمی‌گردونه... .
آلیس با صدایی ضعیف زمزمه کرد. مارگارت قامتش را راست کرد، اشک‌هایش را پاک نمود و با وقاری غریب روی صندلی آشپزخانه نشست. او دیگر نمی‌ترسید؛ نقاب فرو ریخته بود و حقیقت، هرچند ویرانگر، او را از زندانِ دروغ آزاد کرده بود. خودروهای پلیس با ترمزهای شدیدی روی سنگفرش‌های خیس و یخ‌زده‌ی خیابان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Diba Karimi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/6/26
ارسالی‌ها
49
پسندها
91
امتیازها
103
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #44
دیوارهای خاکستری بازداشتگاه اسکاتلندیارد سردتر از مه زمستانیِ بیرون بودند. مارگارت پشت میز فلزی و براقِ اتاق بازجویی شماره چهار نشسته بود. نور سفید و زننده‌ی چراغ فلورسنت مستقیماً روی صورت جراحی‌شده‌اش می‌تابید. او به انعکاسِ کدرِ خود روی صفحه‌ی فلزی میز خیره شده بود. بازتابی از آنتوانت که حالا زیر بار اتهام قتل عمد اسیر شده بود. صدای باز شدن درِ سنگینی سکوت سرد اتاق بازجویی را شکست. کارآگاه جیمز هارت با پرونده‌ای قطور و یک لیوان قهوه وارد شد. او مردی میانسال با بارانی کرم‌رنگ و چشمانی خسته و باهوش بود. هارت صندلی فلزی روبروی مارگارت را عقب کشید و با سنگینی نشست. او پرونده‌ی تصادف کینگزوی و گزارش جراحی پلاستیک را روی میز گذاشت.
- باید اعتراف کنم در بیست سال کارم، پرونده‌ای به این عجیبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا