- تاریخ ثبتنام
- 27/3/24
- ارسالیها
- 65
- پسندها
- 331
- امتیازها
- 1,723
- مدالها
- 4
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #61
هوای عصر، بعد از باران صبحگاهی، بوی خاک خیس و برگهای تازه را با خودش آورده بود. حیاط خانهی مادربزرگ زیر نور کمرنگ آفتاب برق میزد؛ قطرههای آب هنوز روی برگهای پیچکهای کنار دیوار نشسته بودند و هر از گاهی با وزش نسیمی آرام، روی موزاییکهای حیاط میچکیدند.
لعیا کنار پنجرهی اتاقش ایستاده بود.
مانتوی بافت کرمرنگی روی شانههایش انداخته و موهای بلند و مشکیاش را نیمهباز رها کرده بود. چند رشته مو، روی گونههای سفیدش افتاده بودند و با باد آرام تکان میخوردند.
از پشت شیشه، آهیل را میدید.
او کنار ماشینش ایستاده بود؛ شلوار جین مشکی، بوت چرمی قهوهای تیره و پلیور یقهاسکی ذغالی پوشیده بود. آستینهای پلیورش را تا ساعد بالا زده بود و مشغول تمیز کردن لنز دوربینش بود.
همان دوربینی که اولین بار...
لعیا کنار پنجرهی اتاقش ایستاده بود.
مانتوی بافت کرمرنگی روی شانههایش انداخته و موهای بلند و مشکیاش را نیمهباز رها کرده بود. چند رشته مو، روی گونههای سفیدش افتاده بودند و با باد آرام تکان میخوردند.
از پشت شیشه، آهیل را میدید.
او کنار ماشینش ایستاده بود؛ شلوار جین مشکی، بوت چرمی قهوهای تیره و پلیور یقهاسکی ذغالی پوشیده بود. آستینهای پلیورش را تا ساعد بالا زده بود و مشغول تمیز کردن لنز دوربینش بود.
همان دوربینی که اولین بار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.