- تاریخ ثبتنام
- 27/3/24
- ارسالیها
- 82
- پسندها
- 363
- امتیازها
- 1,778
- مدالها
- 4
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #71
ساختمان شرکت از همان ساعتهای اول پر از رفتوآمد شده بود. صدای قدمها روی کفپوش براق، زنگ تلفنها، همهمهی کارمندان و بوی قهوهی تازه، فضای شرکت را زنده کرده بود.
آهیل با پیراهن مشکی آستینبلند، شلوار پارچهای ذغالی و ساعتی با بند چرمی قهوهای از آسانسور بیرون آمد. موهایش مثل همیشه مرتب بود، اما حلقههای کمرنگ زیر چشمش نشان میداد شب گذشته خواب درستی نداشته است.
همین که وارد سالن شد، چند نفر از کارمندان با احترام سلام کردند.
- صبح بخیر، مهندس.
- صبح بخیر.
کوتاه جواب داد و بیآنکه مکث کند، به سمت اتاق جلسات رفت.
چند دقیقه بعد، صدای خندهای آشنا از راهرو پیچید.
آیسو، مانتوی سبز زیتونی سادهای پوشیده بود که کمربند باریکی دور کمرش بسته میشد. شال کرمرنگش روی شانههایش آزاد افتاده بود و...
آهیل با پیراهن مشکی آستینبلند، شلوار پارچهای ذغالی و ساعتی با بند چرمی قهوهای از آسانسور بیرون آمد. موهایش مثل همیشه مرتب بود، اما حلقههای کمرنگ زیر چشمش نشان میداد شب گذشته خواب درستی نداشته است.
همین که وارد سالن شد، چند نفر از کارمندان با احترام سلام کردند.
- صبح بخیر، مهندس.
- صبح بخیر.
کوتاه جواب داد و بیآنکه مکث کند، به سمت اتاق جلسات رفت.
چند دقیقه بعد، صدای خندهای آشنا از راهرو پیچید.
آیسو، مانتوی سبز زیتونی سادهای پوشیده بود که کمربند باریکی دور کمرش بسته میشد. شال کرمرنگش روی شانههایش آزاد افتاده بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.