- تاریخ ثبتنام
- 29/8/23
- ارسالیها
- 2,215
- پسندها
- 19,857
- امتیازها
- 46,373
- مدالها
- 22
نام داستان: آتش و خاکستر
اپیزود اول
نویسنده: دردانه عوضزاده
جلوی آینه با دستهای لرزان موهایم را مرتب میکنم. کسی با مشت به قفسهی سینهام میکوبد. امروز روز مهمی است. پارسا خواست برای حرفهای مهمتر بیرون برویم. میگوید قصد ازدواج دارد، اما من مطمئن نیستم. فکر میکنم هیچکس برای ماندن نمیآید، همه یک روز خسته میشوند و میروند. پارسا هم ممکن است یک روز مثل پدر مرا رها کند و برود.
دستم روی گره روسری ثابت شد. نگاهم را به چشمانم در آینه دوختم.
اصلاً برای چه قبول کردم به دیدنش بروم؟ پارسا با آن چشمان آرام به من قول ماندن داده است. مادر هم میگوید پسر خوبی است و خوشبختم میکند، ولی اگر از من خسته شود چه؟
پوست گوشهی لبم را به دندان میکنم و گره روسریم را محکم میکنم. همه میگویند من...
اپیزود اول
نویسنده: دردانه عوضزاده
جلوی آینه با دستهای لرزان موهایم را مرتب میکنم. کسی با مشت به قفسهی سینهام میکوبد. امروز روز مهمی است. پارسا خواست برای حرفهای مهمتر بیرون برویم. میگوید قصد ازدواج دارد، اما من مطمئن نیستم. فکر میکنم هیچکس برای ماندن نمیآید، همه یک روز خسته میشوند و میروند. پارسا هم ممکن است یک روز مثل پدر مرا رها کند و برود.
دستم روی گره روسری ثابت شد. نگاهم را به چشمانم در آینه دوختم.
اصلاً برای چه قبول کردم به دیدنش بروم؟ پارسا با آن چشمان آرام به من قول ماندن داده است. مادر هم میگوید پسر خوبی است و خوشبختم میکند، ولی اگر از من خسته شود چه؟
پوست گوشهی لبم را به دندان میکنم و گره روسریم را محکم میکنم. همه میگویند من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.