• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان مینیمال سری پنجم مجموعه داستان مینیمال | کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mers~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 24
  • بازدیدها بازدیدها 4,888
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,166
پسندها
17,410
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • #21
نام داستان: آتش و خاکستر

اپیزود سوم

نویسنده: دردانه عوض‌زاده


گاهی حس می‌کنم با دو نفر ازدواج کرده‌ام؛ یکی گلرخی که مهربان، باهوش و خلاق است، صبح‌ها قهوه‌ام را با عشق مهیا می‌کند، با صبر و حوصله برایم میز صبحانه می‌چیند و با لبخند دلنشینش مرا بدرقه می‌کند. دیگری موجودی ترسیده و خشمگین که ناگهان از پشت چشمان زیبایش بیرون می‌زند و همه‌ی آرامش زندگیمان را بهم می‌ریزد. از همان قرار اولمان فهمیدم او پیش‌بینی‌ناپذیر است و سخت‌ترین قسمت رابطه‌مان همین خصلت اوست که نمی‌توانم عکس‌العمل‌هایش را پیش‌بینی کنم. وقتی همان روز اول در آن پیام بلند و عجیب، با تهدید به خودکشی او روبه‌رو شدم، سریع از ترس جلسه‌ام را نیمه‌کاره رها کردم و سراغش رفتم. درکش نمی‌کردم، اما مادرش گفت این واکنش معمولی اوست. جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,166
پسندها
17,410
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • #22
داستان: ذره‌ای نور
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

- هیچ کدوم از زخم‌های ما موقعی که توی پارک بازی می‌کردیم اتفاق نیفتاده.
پسرک پشت دستش را به بینی‌اش کشید و قوطی پلاستیکی خارج کرده از سطل طوسی‌رنگ کنار باغچه‌ را درون گونی‌اش انداخت و ادامه داد:
- زندگی ما رو انداخته وسط دنیای بزرگترها، بعد چرخونده و چرخونده تا دیگه یادمون بره چی می‌خواستیم و چی فکر می‌کردیم؟
پسرک گونی چند رنگش را حاصل به‌هم دوخته شدن چند گونی دیگر بود تا قدی به اندازه‌ی خودش بیابد، تکان داد. هنوز سبک بود. گنجینه‌ای که پسر و‌ رفیقش جمع کرده‌ بودند زیاد جالب نبود. مرد از نحوه‌ی حرف‌زدن پسر نوجوان خوشش آمده‌ بود.
- چند سالته؟
پسر آستین کاپشنی را که زمانی سرخ‌رنگ بوده و اکنون صورتی بدرنگی شده بود و از سوراخ‌هایی قسمت کرم‌رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,166
پسندها
17,410
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • #23
داستان: خستگی
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

پلک‌هایم انگار با چسب به هم چسبیده‌اند. صدای نق‌نق‌اش باز به گوشم می‌رسد. اصلاً دلم نمی‌خواهد چشمانم را باز کنم. تازه گرم خواب شده‌اند. آرام نشدنش می‌گوید چاره‌ای جز بیداری ندارم. سرم را برای طلب یاری می‌چرخانم. او هم رفته. متوجه رفتنش هم نشده‌ام. آهی کشیدم. چقدر بیهوده طلب کمک داشتم. مگر دیشب یک لحظه برخاست تا جای من بیدار بماند؟ شنبه بود و باید می‌رفت. مثل هر شنبه‌ی دیگر. می‌رفت تا چهار روز دیگر برگردد. خسته باز سرم‌ را روی بالش می‌گذارم. هنوز نق‌نق می‌کند. چه میشد راحت بخوابی؟ بی‌حال به طرفش سر می‌چرخانم. کمی سرم را بلند می‌کنم. دست روی پیشانی‌اش می‌گذارم. کل دیشب را نخوابیده و تلاش کرده بودم خنکش کنم، اما‌ هنوز تنش در کوره بود. بغض کرده و‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,166
پسندها
17,410
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • #24
داستان: دلهره
نویسنده: دردانه عوض‌زاده


پنجه‌هایم را در پنجره فولاد گیر داده و درحال گفتن آخرین حرف‌هایم با امام‌رضا بودم. قرار بود بعد از این زیارت، همگی از جلوی حرم سوار ون دربستی شده و تا ترمینال برویم که به اتوبوس کاروان برسیم. همه‌ی وسایلمان را از مقابل زائرسرا درون ون جاسازی کرده بودیم و برای زیارت آخر به حرم آمده‌بودیم. تلفنم را از جیب مانتویم بیرون کشیدم و یک بار دیگر شماره‌ی پدر را گرفتم.

«دستگاه مشترک موردنظر در شبکه موجود نمی‌باشد»
رختی که از دیشب درون دلم داخل تشت افتاده‌بود دوباره به شست‌وشو‌ افتاد. چرا بابا از دیروز جواب تلفنش را نمی‌داد؟
اخم‌هایم درهم شد. اولین بار بود با کاروان دانشجویی به مشهد آمده بودم و از اول سفر، هر روز بیش از سه وعده یا بابا تماس می‌گرفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,166
پسندها
17,410
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • #25
داستان: سیب سرخ
نویسنده: دردانه عوض‌زاده

باد خنک شبانگاهی صورت دخترک را نوازش می‌کرد. دو دستش را زیر سرش گذاشته و به آسمان خیره شده بود. نگاهش را از ستاره‌های آسمان گرفت و سرش را به طرف مادربزرگش چرخاند. او هنوز قصد خوابیدن نداشت و زیر نور چراغ در حال انداختن نقش یک خوشه‌ی گندم روی کیف کنفی سفید بود. تمام عصر را صرف دوختن کیف کرده بود، همان موقعی که دخترک برای بازی از خانه بیرون زد و آن حرف‌ها را شنید.
- عزیزجان؟
مادربزرگ همان‌طور که مشغول فرو کردن سوزن میان پارچه بود، گفت:
- جان عزیز!
- امروز دخترها روپوش و کیف‌هایی که از تاج‌الدین خریده بودن رو آوردن نشونم دادن.
پیرزن که سوزن را میان پارچه فرو کرده بود، دستش ثابت ماند.
- خب؟
دخترک سرش را به طرف آسمان چرخاند.
- همشون یه رنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا