- تاریخ ثبتنام
- 29/12/20
- ارسالیها
- 803
- پسندها
- 4,102
- امتیازها
- 17,773
- مدالها
- 15
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #241
نگاهش را به خونی که آستین خودش را قرمز کرده بود، خونی که از بازوی دریک میجوشید و کلت او که روی زمین افتاده بود انداخت و درحالی که از ترس و خشم نفسنفس میزد پرسید:
- ت... تو... تو میخواستی من رو بکشی؟!
دریک درحالی که دستش را فشار میداد و روی زانوی راستش افتاده بود از لای دندانهایی که بخاطر درد و عصبانیت به هم میفشرد غرید:
- گفتم که! خودت خواستی بمیری!
سعی کرد دست سالمش را به کلتی که با فاصله روی زمین افتاده بود برساند و این تلاش از نگاه استفانی دور نماند. اگر دست او به کلت میرسید صددرصد به این دختر رحم نمیکرد برای همین هم استفانی تصمیم گرفت بیرحم تر باشد تا زنده بماند.
کلتش را بیشتر فشرد و با صدایی پر از بغض اما همچنان محکم گفت:
- تو هم همینطور! خودت خواستی...
- ت... تو... تو میخواستی من رو بکشی؟!
دریک درحالی که دستش را فشار میداد و روی زانوی راستش افتاده بود از لای دندانهایی که بخاطر درد و عصبانیت به هم میفشرد غرید:
- گفتم که! خودت خواستی بمیری!
سعی کرد دست سالمش را به کلتی که با فاصله روی زمین افتاده بود برساند و این تلاش از نگاه استفانی دور نماند. اگر دست او به کلت میرسید صددرصد به این دختر رحم نمیکرد برای همین هم استفانی تصمیم گرفت بیرحم تر باشد تا زنده بماند.
کلتش را بیشتر فشرد و با صدایی پر از بغض اما همچنان محکم گفت:
- تو هم همینطور! خودت خواستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.