• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم جنایی رمان کارناوال سرخ و سیاه | فاطمه غفوری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ftm.ghΨ
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 252
  • بازدیدها بازدیدها 6,876
  • کاربران تگ شده هیچ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #241
نگاهش را به خونی که آستین خودش را قرمز کرده بود، خونی که از بازوی دریک می‌جوشید و کلت او که روی زمین افتاده بود انداخت و درحالی که از ترس و خشم نفس‌نفس می‌زد پرسید:
- ت... تو... تو می‌خواستی من رو بکشی؟!
دریک درحالی که دستش را فشار می‌داد و روی زانوی راستش افتاده بود از لای دندان‌هایی که بخاطر درد و عصبانیت به هم می‌فشرد غرید:
- گفتم که! خودت خواستی بمیری!
سعی کرد دست سالمش را به کلتی که با فاصله روی زمین افتاده بود برساند و این تلاش از نگاه استفانی دور نماند. اگر دست او به کلت می‌رسید صددرصد به این دختر رحم نمی‌کرد برای همین هم استفانی تصمیم گرفت بی‌رحم تر باشد تا زنده بماند.
کلتش را بیشتر فشرد و با صدایی پر از بغض اما همچنان محکم گفت:
- تو هم همینطور! خودت خواستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #242
از جایش برخواست و سمت یخچال رفت. سمت محلول سرخ رنگی که که تمامی اتفاقات هولناک بخاطرش رخ داد.
روی برچسبش نوشته شده بود جی هفتاد و هشت پلاس ماینس.
آن را درون جیبش قرار داد و سمت جنازه دریک برگشت.
اثر انگشت و دی‌ان‌ای‌ش هنوز روی بدن او بود، نمی‌توانست پیکرش را بسوزاند اما می‌توانست او را بدون هیچ آیین دفنی به خاک بسپارد.
بدون توجه به زخمش شانه‌های دریک را گرفت روی زمین کشید، سعی می‌کرد پشت سرش را نگاه کند تا با نگاه کردن به چهره بی‌جات دریک گریه‌هایش بیشتر از این شدت نگیرد اما باز هم موفق نشد و صدای هق‌هق‌هایش بلند شد.
وقتی به وسط محوطه اردوگاه رسید جنازه دریک را همان‌جا گذاشت. سمت درخت‌ها رفت و یک شاخه محکم و نوک تیز را از درخت کند و دوباره سمت او برگشت.
نوک چوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #243
برای بار آخر دستش را روی خاک سرد کشید، به نشانه آخرین نوازش یا شاید هم خداحافظی ابدی.
از جایش برخواست و دوباره نگاهش را به اردوگاه دوخت و دوباره آن توهمات سراغش آمدند، دانش آموزانی که با چشمان غم‌زده به او خیره شده بودند، این‌بار دیگر کمک نمی‌خواستند.
صدای اتوبوس از پشت سرش باعث شد نگاه غم‌زده آنان رنگ ترس بگیرد. تمامی آدم‌های ارنست مانند کفتارهایی که به گوسفندان حمله می‌کنند تک‌تک دانش آموزان را سوار آن اتوبوس ها کردند، بدون توجه به گریه‌های آنها. قصدشان چه بود؟! انتقال دانش آموزان به لندن؟ معلوم است که نه! قصدشان پرتاب کردن اتوبوس‌ها به ته دره بود و قتل عام آنها.
همراه با توهماتش از دروازه اردوگاه خارج شد و این‌بار نگاهش روی تپه پسری را شکار کرد که حین فرار با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #244
***
نه
ونکوور

از آنجایی که به شدت تشنه بود نمی‌خواست در بزند و منتظر بماند تا کسی آن را برایش باز کند‌. کلیدهایی که از رابرت گرفته بود را از جیبش خارج کرد و درون قفل چرخاند که در باز شد.
روز زیبایی بود و نور خورشید هم به زیباترین شکل روی اشیا افتاده بود اما کسی در نشیمن نبود. شانه‌ای بالا انداخت و وارد شد اما باز در را پشت سرش قفل کرد.
بلافاصله سمت آشپزخانه رفت و از درون یخچال یک بطری شامپاین را خارج کرد و با لذت سر کشید.
- اینجا چیکار می‌کنی؟!
صدای ظریفی که از پشت سرش شنید باعث شد قطرات نوشیدنی در گلویش بپرند و به سرفه بیفتد.
در همان حال برگشت و نگاهش به استلا افتاد، استلایی که چشمان و چهره‌اش بیش از حد خسته بودند، همانند یک آدم افسرده شده بود.
گوشه دهانش را پاک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #245
روبرتو سر تا پای او را که سمت آشپزخانه می‌رفت و قهوه‌ ساز را روشن می‌کند برانداز کرد و پاسخ داد:
- عجیبه که تا ظهر می‌خوابی! اومده بودم بپرسم خبری از دریک نداری؟! تلفنش رو جواب نمی‌ده.
گرچه که قرار بود یکی از آدم‌های رابرت دنبال دریک برود و مطمئن شود به آن‌ها کلک نمی‌زند اما هنوز حسی درون دلش می‌گفت که دریک با همان سرم فرار کرده که البته این حس همان لحظه که رابرت با ریلکسی کامل شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ سوالش را داد به اتمام رسید:
- دریک مرده!
انگار درباره مردن یک مگس صحبت می‌کرد.

اما دریک برای روبرتو مانند مگس نبود! حتی اگر خودش هم اهمیتی نداشته باشد کاری که مسئولیتش را به عهده گرفته بود قطعاً اهمیت داشت برای همین هم برعکس رابرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #246
روبرتو هر لحظه بیشتر اعصابش خرد و ترغیب می‌شد گه آن چاقو را بی استفاده نگذارد.
- رابرت تو چرا انقدر عجیبی؟! الان اون سرم دزدیده شده! نمی‌دونیم توسط کی، نمی‌دونیم کی دریک رو کشته هیچی نمی‌دونیم و تو با ریلکسی کامل جلوی من نشستی و هیچ غلطی نمی‌کنی؟!
رابرت پیش از آنکه پاسخ سوالاتش را بدهد نگاهی به استلا انداخت و با لحن محکمی گفت:
- برو توی اتاقت تا نگفتمم پایین نیا!
اما استلا با یک تای ابروی بالا پریده و چهره‌ای که انگار قصد مسخره کردن او را داشته باشد نشان داد که هرقدر لحنش محکم باشد حرفش چرندی بیش نیست.
- اینجا عمارت بابات نیست و منم خدمتکارت نیستم که بهم دستور میدی!
روبرتو که فهمید تنها راه حرف کشیدن از این آدم نبود استلا در اینجاست تمامی عصبانیتش را پاک کرد و سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #247
او خوب می‌دانست رابرت مانند شغالی که بچه خرگوش را به دندان می‌کشد پست و بی‌رحم است.
درحالی که یک پلکش از تعجب و عصبانیت می‌پرید فوری یقه رابرت را گرفت و او را محکم به دیوار چسباند.
می‌خواست فریاد بزند اما برای آنکه استلا نشنود بالاجبار از لای دندان بهم کیپ شده‌اش حرفش را بیرون فرستاد:
- می‌خواستم بهت بگم مثل شغالی، اما نظرم عوض شد چون همون شغال هم بچه خرگوش‌ها رو بخاطر رفع حس گرسنگیش می‌خوره. تو چه مرگته که همچین خوابای کثیفی رو واسه اون دختر بی‌گناه دیدی؟!
رابرت دوباره در بعد بی‌خیالی‌اش فرو رفت تا خوب روبرتو را حرص بدهد، بدون توجه به اینکه یقه‌اش اسیر دستان اوست.
- بچسب به پیدا کردن سرم دوم توی ونکوور روبرتو! اون یکی رو هم به من بسپار البته به نفعته که این کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #248
***
یازده

نگاهی به صفحه موبایلش که تعداد زیادی از تماس‌های اینترنتی بی‌پاسخی که با استفانی در این دو روز گرفته بود نمایش می‌داد انداخت.
هیچ جوابی برای نگرانی و سوالات درون ذهنش هم نداشت.
فکر می‌کرد بلایی سر او آمده باشد برای همین یکی از افراد مافیا را به خانه استفانی فرستاد اما او گفت که استفانی حالش خوب است و درون خانه‌اش پناه گرفته.
چهارتا از انگشتانش را با ضرب‌آهنگ منظمی روی میز چوبی کوبید اما فایده نداشت، تمرکزش بیشتر از این حرف‌ها به هم ریخته بود که با چنین حرکات ساده‌ای درست شود‌.
با هردو دست به موهای مرتبش حمله ور شد و آنها را تا می‌توانست بهم ریخت.
فکر اینکه استفانی به او و پارادایس خیانت کرده باشد مانند خوره به جانش افتاده بود و رهایش نمی‌کرد.‌
صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #249
سپس بی‌توجه به آنها و سوالاتی که در ذهنشان کاشته بود از ویلا بیرون زد که پشت در فلزی حیاط استفانی را زیر باران شدیدی که از ظهر آسمان ونکوور را اسیر کرده بود دید و نگاه به خون نشسته‌اش که برایش به شدت عجیب بود. همان لحظه که رعد و برق شدید برای چند ثانیه صدا و نور به شهر هدیه داد سباستین هم از درگاه ویلا خارج شد و اجازه داد بارانی که به دوش حمام می‌مانست بر سر و رویش حمله‌ور شود.
- اینجا چیکار می‌کنی؟!
بعید می‌دانست صدایش بخاطر صدای باران و بوق ماشین‌های خیابان به او رسیده باشد برای همین هم وقتی از در فلزی حیاط کوچک گذشت و به او نزدیک‌تر شد سوالش را دوباره به شکل دیگر پرسید:
- چرا این همه راه رو از لندن اومدی اینجا؟ اصلاً چرا تو این دو روز گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟
و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

Ftm.ghΨ

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
803
پسندها
4,102
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #250
همین‌که از یک پانسمان ساده توانست بفهمد دقیقاً بین او و دریک در زیرزمین چه اتفاقی افتاده به استفانی نبوغش را یادآوری کرد که البته باعث شد خشمش بیشتر شود.
دیگر فریاد نکشید، فقط پوزخند صداداری زد پرسید:
- تو که انقدر نابغه‌ای که از یک زخم روی شونه من (با انگشت و دست لرزانش به شانه زخمی‌اش اشاره کرد) انقدر دقیق پیش بینی کردی که بین من و دریک چه اتفاقی افتاده چجوری نتونستی بفهمی اون روبرتوی عوضی یک خائنه که با نقاب دوست بهت نزدیک شده؟!
دوباره این عجول بودن کاترین کار دستش داد و تمام ادعاهایش را سوزاند.
- روبرتو اصلاً مشکوک نبود، حتی یک حرف مشکوک هم از دهنش بیرون نیومد با این حال من بازم بهش کامل اعتماد نکرده بودم.
و باز استفانی درحالی که سوییشرت خیسش را درست می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.ghΨ

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا