• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,724
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #91
جن‌گیر بعد از آن‌که همه‌چیز را شنید گفت:
- که این‌طور. پس بهتره امشب همین‌جا بمونید.
نفهمیدم چرا این‌طور می‌گوید و با گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
- شما گفتین که یک‌ ماه فقط توی خونه سرتون بلا میومد و امشب که از بیمارستان برگشتین، بیرون از خونه هم کلی بلا سرتون اومده. پس به خاطر خودتون ازتون می‌خوام امشب رو این‌جا بمونین تا صبح بشه و باهم بریم خونه شما و به صورت جدی‌تری مشکل رو پیگیری کنیم چون دیگه فکر نمی‌کنم با دعا گرفتن، مشکل ماورایی خونتون حل بشه.
حرف‌هایش درست بود و می‌دانستم مشکل خانه‌مان بزرگ است، به چشم دیده بودم و تجربه کرده بودم شدت وحشتی که در آن‌جا نهفته است.
ولی باز هم صدای آن مافی اولی که آن شب وارد خانه مان شد در گوشم اکو شد: «خونه مشکلی نداره». حتی نمی‌دانستم با آن‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #92
سریع مخالفت کردم و گفتم:
- نه! این درست نیست. نمی‌شه که شما به‌خاطر ما بی‌خانمان بشین.
عزم رفتن کردم و به نازلی اشاره کردم راه بیفتد.
پفیلاخور که موبایلش را از روی میز چنگ می‌زد هم‌زمان گفت:
- نگران نباشین. ما یکی دوساعت می‌ریم خونه فک و فامیلای جن‌مون!
ایستادم. از وحشت یک لحظه نمی‌توانستم حرکت کنم. نازلی را نمی‌دانستم؛ ولی من چشمانم از وحشت کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند. فک و فامیل‌های جن‌شان؟ مگر... مگر آن‌ها خودشان جن بودند؟
با دیدن چهره وحشت زده من، پفیلاخور زد زیر خنده.
یعنی شوخی می‌کرد؟ چطور می‌توانست با ما که از ترس به آن‌ها پناه آورده‌ایم، هم‌چون شوخی‌ای بکند؟
جن گیر خطاب به دوستش گفت:
- رایان نترسونشون.
پفیلاخور که حالا دیگر فهمیده بودم نامش رایان است، خنده‌اش بلندتر شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #93
با صدای یاالله گفتن کسی از خواب پریدم و سریع بلند شدم سر جایم نشستم و سعی کردم انبوه گیسوانم را لای روسری مدفون کنم. نازلی هم سریع سر جایش سیخ نشست و هاج و واج اطراف را نگریست. جن‌گیر با ظرف بزرگ یک‌بار مصرفی که در دست داشت به سمت آشپزخانه رفت و پشت سرش، رایان فریاد کشید:
- هی به تیر غیب گرفتار شی ممد!
جن‌‌گیر با سرخوشی از آشپزخانه صدایش را روی سرش انداخت و گفت:
- گشنمه. بذار کلپچ بخورم.
رایان بی‌توجه به ما، روی مبلی فرود آمد و غرولند کنان گفت:
- آره دیگه کلپچ بخور. وسط این همه مکافات، تو بشین کله پاچه کوفتیت رو بخور!
سپس وقتی نگاه خیره و متعجب ما را دید، گویا که توضیحی به ما بدهکار است گفت:
- باور کنید این ممد ان‌قدر شکموئه که وقتی بحث غذا وسط باشه حتی خدا رو بنده نیست!
نازلی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #94
بلند شدم و کمی جلوتر رفتم. کنار اپن ایستادم و درحالی‌که دلم برای کله پاچه ضعف می‌رفت، خیلی جدی سؤالم را خطاب به او پرسیدم:
- شما گفته بودین یه دعا به ما می‌دین، پس چرا الآن می‌خواین با ما بیایید برای بررسی دوباره‌ی خونه؟
مافی فقط لحظه‌ی کوتاهی دست از خوردن کشید.
- دیشب توضیح دادم.
سپس دوباره مشغول خوردن شد. اوه لعنتی بله! یادم آمد. لعنتی چرا ان‌قدر دیر یادم آمد؟ نکند در این وضع هولناک زندگی‌ام، مغزم نیز دچار اختلال شده است؟ کلافه چشم می‌چرخانم و به نقطه نامعلومی از خانه‌شان خیره می‌شوم. آن سه نفر دیگر چیزی نمی‌گویند و یک دل سیر کله پاچه می‌خورند و من به یاد آخرین باری می‌افتم که کله پاچه خورده‌ام. حدوداً دو ماه پیش. در اولین قرارم با او، در طلسم خواب... .
تازگی‌ها با خود می‌اندیشم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #95
پیش از آن‌که بتوانم افکارم را هضم کنم، مافی از رهگذری پرسید:
- ببخشید! این همسایه کناری یعنی خانم تقوی کی فوت کردن؟
مرد جوانی که تا به حال او را ندیده بودم با تعجب به ما نگریست و سپس گفت:
- امروز هفتم‌شونه.
مافی زیر لب می‌گوید:
- خدا رحمتش کنه.
مرد جوان بی‌هیچ حرفی به راهش ادامه می‌دهد و من سریع وارد خانه می‌شوم و در سکوت به این می‌اندیشم که زنی که دیشب مقابل خانه دیدمش و لحظاتی با او هم‌کلام شدم و سپس در ماشین چند بار با حالتی هولناک دیدمش، هفت روز پیش فوت کرده است و یعنی ما با یک... یک روح روبه‌رو شده‌ بودیم؟ خدای من... زبانم هیچ که حتی افکارم نیز بند آمده بودند. چشم چرخاندم به آن سه نفر که باهم وارد خانه شدند نگریستم. پیش از آن‌که فرصت کنند درب خانه را پشت سرشان ببندند، درب با ضرب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #96
از شدت وحشت نفسم بالا نمی‌آمد و دمای خانه با شدت عجیبی سرد شده بود. جایی خوانده بودم در محلی که اجنه حضور دارند دمای هوا کم می‌شود و اصلاً هیچ‌وقت نتوانستم درک کنم چرا موجودی که از جنس آتش است، وقتی جایی حضور دارد، دمای آنجا کاهش می‌باید؟ درحالی‌که مافی دست روی دیوار خانه می‌گذارد و شروع به ورد خواندن می‌کند، صدای جیغ گوش‌خراشی از دیوار‌های خانهٔ لعنتی به گوش می‌رسد. رایان هم به مافی می‌پیوندد و وردی را بلند زمزمه می‌کند. شدت فریادهای نامرئی افزایش پیدا می‌کند. خون از لابه‌لای ترک‌های ریز دیوارهای خانه قدیمی‌مان بیرون می‌زند. صدای شخصی نامشخص که می‌گوید:
- لطفاً بس کنید!
جیغ نازلی را در می‌آورد و من از وحشت بیشتر دهانم قفل می‌شود. همگی به طرف صدا می‌چرخیم و با دیدن چهره‌ای که مقابلمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #97
جاودانه مثل خودشان؟ مگر اجنه جاودانه بودند؟
رایان که اصلا در این فکر نبود پرسید:
- خب آخه دلقک! چطور آتیش فانی قابلیت سوزوندن آتیش جاودانه رو داره؟
و پیش از آن‌ که به سؤالش پاسخی داده شود خانه با شدت بدی لرزید. رایان به سمت دیوار پرت شد و آن موجود در آنی غیب شد و رایان چنان جیغی کشید که از جیغ‌های آن خانه بدتر بود! مافی عصبی غرید:
- کوفت مرتیکه! چه دردته مثل زن‌های حامله جیغ می‌کشی؟
رایان که قیافه‌اش درهم بود پرسید:
- مگه زن‌های حامله جیغ می‌کشن؟
مافی چشم‌ غره‌ای نثارش کرد.
- جیغ بخوره توی سرت نکبت. نمی‌خوان بذارن ما بریم بیرون، یه فکری کن ابله!
رایان از کنار دیوار بلند شد و شانه‌هایش را بی‌تفاوت و طوری که انگار فقط مافی گیر افتاده‌است و فقط مشکل اوست، بالا انداخت و گفت:
- خودت یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] M I R A S

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #98
رضا به من رسید و با چشم‌هایی که طبق معمول از عصبانیت خون از آن‌ها می‌بارید، دستش را چنگ‌وار لای موهایم که زیر روسری مدفون شده بودند فرو کرد و جیغم از درد کشیده شدن موهایم به آسمان رسید. فرهاد بی‌توجه به ما، خود را به مافی رساند و درحالی‌که عربده کشید:
- مرتیکهٔ فاقد ناموس!
و خواست مشتی حواله‌اش کند، ولی مافی این‌بار جا خالی داد و با هم گلاویز شدند. رایان به خود آمد و به سمت آن‌ها رفت و نازلی سریعاً نزدیک‌ شد تا مرا از دست برادرم نجات دهد. نازلی جیغ کشید:
- ولش کن عوضی.
رضا موهایم را محکم‌تر کشید و با دست آزادش محکم سیلی‌ای روی صورتم کوبید و با لحن ناشایستی گفت:
- من که از اولش می‌دونستم این خواهر ما آدم درستی نیست؛ ولی از شما انتظار نداشتم نازلی خانم!
تمام حواسم به درد کشیده شدن موهایم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا