• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,724
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #81
- ماهوا؟ خوبی بابا جان؟
بلافاصله با دیدن چشم‌های اشک‌آلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهره‌ی مهربان پدرم می‌شود. برای آن‌که نگرانی‌اش ادامه پیدا نکند، سریع می‌گویم:
- سلام بابا... خوبم‌خوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.
و هردویمان می‌دانستیم دروغ می‌گویم.
از جلوی درب کنار می‌رود و با مهربان‌ترین حالت ممکن می‌گوید:
- بیا توی خونه دختر قشنگم.
لبخندی روی لبم می‌نشانم و می‌گویم:
- نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم.
غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمی‌اش پوشیده شده را در بر می‌گیرد و نگرانی در چشم‌های سیاهش که اطرافشان چروک‌هایی ریزی خودنمایی می‌کرد، موج می‌زند.
- اما این‌طوری که نمی‌شه دخت... .
با قدم‌های کسی که از آن‌طرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #82
سپس درب ماشین را باز می‌کنم و کیفم را کنارم روی صندلی پرت می‌کنم و با آخرین سرعت از محله قدیمی‌ام، از خانه‌ پدری‌ام، از خانواده و زندگی‌ و آدم‌هایی که جز پدرم، هیچ‌کدامشان هیچ سنخیتی با من ندارند، دور می‌شوم. آن‌قدر ذهنم درگیر است که وقتی به خود می‌آیم ماشین را مقابل کتاب‌خانه همیشگی متوقف می‌کنم. آهی می‌کشم و زیر لب به دل خود می‌گویم:
- یعنی امروز هم میاد که ببینمش؟
حسرت در دلم شعله‌ور می‌شود و اشک در چشم‌هایم حلقه می‌زند. آه که چه قدر در این تلاطم بی‌پایان نیاز دارم به حضورش، به حرف‌هایش، به طرز تفکر همیشه فیلسوفانه‌اش، به نگاه عمیقش به دنیای اطراف‌مان. کاش اویی که ماه‌هاست در کتاب‌خانه لابه‌لای قفسه کتاب‌های فلسفی می‌بینم، همانی بود که مرا می‌شناخت، مرا می‌خواست... گرچه گویا او هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #83
با لبخند سری تکان می‌دهم و دقایقی از روزمره‌هایمان باهم سخن می‌گوییم و سپس او مشغول تحقیق می‌شود و من بلند می‌شوم کتابی از آثار داستایفسکی از قفسه بیرون می‌کشم و دوباره به جایم روی صندلی مقابل رها برمی‌گردم. بی‌قید صفحه‌ای از کتاب را می‌گشایم و شروع به مطالعه می‌کنم. «فقط می‌خواستم در کنارش باشم. همیشه در هاله‌ی او، در پرتوِ او، تا آخر عمر و غیر از این هیچ نمی‌خواستم. نه عشق، نه مهربانی، نه حتی نگاهش. همین که بود، همین که می‌توانستم او را ببینم، کافی بود. حالا می‌فهمم که همین آرزو، خودش بزرگ‌ترین ق*م*ا*ر زندگی‌ام بود... .»
و چقدر این قسمت از کتاب برایم صدق می‌کرد... برای من، منی که هیچ‌چیز جز حضورش، نمی‌خواستم و این‌چنین سرنوشت او را از من دور کرد. گاهی اوقات با خود می‌اندیشم که وقتی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #84
لعنتی آن‌قدر این مدت در آن‌جا ترس را تجربه کرده‌ام که دیگر می‌شود به جای خانه، آن‌جا را جهنمی دیگر نامید. تلخ‌خندی روی لبم نقش می‌بندد. آخر من از جهنمی به آن جهنم پا گذاشته‌ام. خانه پدری‌ام به لطف مادر و برادرم از این جهنم کنونی دست کمی نداشتند. روزی که از خانه پدری‌ام رفتم، می‌دانستم باید عادت کنم به تنهایی و غربت. گرچه می‌دانستم و می‌دانم هیچ‌گاه عادت نمی‌کنم... با آن‌که نازلی پیشم بود و است؛ ولی احساسم نسبت به دوری از خانه پدری یک‌طور ناجوری توصیف ناپذیر بود. من می‌ترسیدم، بسیار هم می‌ترسیدم و ترسم از تاریکی نبود. ترسم از این‌که کسی مزاحمم شود نبود. من همیشه از این می‌ترسیدم که وارد خانه‌ای شوم که کسی در آن منتظرم نیست و در خانه‌ای زندگی کنم که هیچ‌کس قرار نباشد درب آن خانه را بزند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #85
نازلی قابلمه غذا را مقابلم می‌گذارد و درحالی‌که هم‌چون من روی زمین می‌نشیند می‌گوید:
- عصرونه چیه دختر؟ این شاممونه!
با خنده چنگالم را در لابه‌لای ماکارونی‌ها فرو می‌کنم و می‌گویم:
- وای باشه ناز! الآن سیر شم تا صبح اسم غذارو نمی‌آرم.
نازلی با خنده سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
- امیدوارم.
غذا را با شوخی و خنده تمام می‌کنیم و من قابلمه خالی را به آشپزخانه می‌برم و نازلی وارد اتاقش می‌شود تا کمی استراحت کند. قابلمه را که در سینک ظرف‌شویی قرار می‌دهم، صدای درب خانه بلند می‌شود. با ابروهای بالا رفته به سمت درب خانه می‌روم و درب را می‌گشایم که با دیدن محمد مافی، تازه یادم می‌آید خانه‌ای که با ذوق در آن ماکارونی نوش جان کرده‌ام، چه اوضاع هولناکی دارد. سریع از جلوی درب کنار می‌روم و زیرلب سلامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #86
جای انکار نبود، حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم که کدامشان نازلی رفیق من بود و کدامشان... نه! نمی‌توانستم تصور کنم، خدایا نه! اشک‌هایم از وحشت گونه‌های استخوانی‌ام را شستند. ترسم غیر قابل کنترل بود، من داشتم می‌مردم. حتی می‌ترسیدم چشمانم را در اتاق بچرخانم و دنبال نازلی‌ای که وارد اتاق شده بود بگردم و پیدایش کنم، یا حتی پیدایش نکنم! لعنتی چه بلایی داشت سرم می‌آمد؟ نازلی از پشت درب صدایم می‌زد و مدام از آقای مافی می‌خواست کاری کند. وحشت، وحشت، وحشت! هیچ احساسی جز وحشت نداشتم. حتی پس از لحظاتی دیگر حتی سردرگم نبودم و فقط می‌ترسیدم. صدای قدم‌های نامتعارفی در اتاق می‌شنیدم. نفس‌هایی ولرم لابه‌لای موهای سیاهِ پریشانم احساس می‌کردم. کسی در اتاق بود و من فاصله‌ای با سکته نداشتم که درب اتاق شکست و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #87
***
چشمانم را که گشودم خود را در اتاقی با سقف سفید دیدم. سوزش سوزنی در دستم احساس میشد و مرا به درد‌های دنیای واقعی وصل می‌کرد. نازلی کنار تختم نشسته بود و دستم را در دستش گرفته بود. با دیدن چشمان بازم، لبخندی روی لبش نشست و گفت:
- خداروشکر به هوش اومدی... برم دکتر رو صدا بزنم.
نه، نمی‌خواستم برود. انکاری در کار نبود، می‌ترسیدم لحظه‌ای تنها بمانم و اتفاقات پیش از بی‌هوش شدنم دوباره تکرار شوند. پیش از آن‌که بلند شود دستش را محکم گرفتم و با چشمان پر بغضم به او نگاه کردم و لب‌هایم را تکان دادم. گلویم خشک‌تر از آنی بود که حرفی بزنم. احساس می‌کردم بخواهم از حنجره‌ام استفاده کنم، گلویم کامل جرواجر می‌شود. نازلی که تکان خوردن لب‌های خشکم را دید، لیوان آبی برایم ریخت و کمکم کرد سرم را بلند کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #88
گمان کردم نازلی از بیمارستان بودنمان باخبرش ساخته که گفتم:
- بله خانم تقوی، امشب مرخص شدم.
لحظه‌ای متفکر نگاهمان کرد و سپس پرسید:
- خدا بد نده، مریض بودی دخترم؟
لبخند کمرنگی روی لبم نشاندم و گفتم:
- یکم بی‌حال بودم و این دو شبی که بیمارستان بودم حسابی خوب شدم.
چشمانش یک آن رنگ تعجب گرفت و گفت:
- دو شب؟
منظورش را متوجه نشدم؛ اما پیش از من نازلی پرسید:
- آره دو شب. چطور مگه خانم تقوی؟
خانم تقوی که چشمانش پر از حیرت و تعجب بودند پرسید:
- یعنی میگین شما فقط دو شب خونه نبودین؟
دیگر داشتم می‌ترسیدم. نمی‌دانستم باز در چه مخمصه‌ای گرفتار شده بودیم. نازلی پاسخش را داد و گفت:
- بله خانم تقوی عزیز، میشه بگین منظورتون چیه؟
این‌بار تعجب و وحشت هردو در لحن و چشمان خانم تقوی مشخص بود.
- دخترا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #89
نازلی با ترس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت از دوازده گذشته ماهوا!
اعصابم متشنج بود و تحمل هیچ‌چیز دیگر را نداشتم. با هر قدمی که در زندگی بر می‌داشتم یک سنگ ماورائی به پایم گیر می‌کرد و این چیزی نبود که بشود با وجود آن آرام زندگی را ادامه داد. پس بی‌توجه به اعلام ساعت نازلی درب ماشین را گشودم و در آن نشستم و پیش از آن‌که استارت بزنم، نازلی هم سوار ماشین شد. بی‌توجه به تمام قوانین، پایم را روی پدال گاز فشار دادم که نازلی دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- الآن دیگه داریم می‌ریم دنبال دعا... آروم رانندگی کن.
کلافه نفسم را بیرون دادم و سرعتم را به حداقل رساندم و گفتم:
- دیگه تحمل این وضع رو ندارم.
نازلی با صدایی پر از بغض گفت:
- می‌دونم... منم تحمل ندارم. وای باورش برام غیر ممکنه. دیدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #90
صدای نازلی را که شنیدم، چشمانم را با وحشت باز کردم به او خیره شدم. خودش بود، نازلی‌ام، دوستم. خدا را شکر. به سختی نفسم را بیرون دادم و نازلی گفت:
- آروم باش خب؟ ببین رسیدیم خونه جن‌گیر.
در طول مسیر هرچند کوتاه، آن‌قدر چیز‌های ترسناک تجربه کرده بودم که اصلاً نفهمیدم چطور به خانه مافی رسیدیم. هردو با شتاب از ماشین پیاده شدیم و خود را به درب خانه جن‌گیر رساندیم و زنگ را زدیم.
لحظاتی طولانی گذشت و سپس درب خانه آرام باز شد و قامت دو نفر با سر و وضعی بهم ریخته در قاب در ظاهر شد. مرد ناشناس پفیلاخور که دیگر واقعاً می‌‌خواستم نامش را بدانم و مدام او را در ذهنم پفیلا‌خور خطاب نکنم با چشمانی خواب‌آلود و هاج و واج نگاهمان می‌کرد؛ اما جن‌گیر چشمانش در کنار خواب‌آلودگی، رگه‌هایی از عصبانیت هم در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا