- تاریخ ثبتنام
- 28/7/23
- ارسالیها
- 946
- پسندها
- 6,993
- امتیازها
- 22,873
- مدالها
- 25
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #81
- ماهوا؟ خوبی بابا جان؟
بلافاصله با دیدن چشمهای اشکآلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهرهی مهربان پدرم میشود. برای آنکه نگرانیاش ادامه پیدا نکند، سریع میگویم:
- سلام بابا... خوبمخوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.
و هردویمان میدانستیم دروغ میگویم.
از جلوی درب کنار میرود و با مهربانترین حالت ممکن میگوید:
- بیا توی خونه دختر قشنگم.
لبخندی روی لبم مینشانم و میگویم:
- نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم.
غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمیاش پوشیده شده را در بر میگیرد و نگرانی در چشمهای سیاهش که اطرافشان چروکهایی ریزی خودنمایی میکرد، موج میزند.
- اما اینطوری که نمیشه دخت... .
با قدمهای کسی که از آنطرف...
بلافاصله با دیدن چشمهای اشکآلودم، غم و نگرانی مهمانِ چهرهی مهربان پدرم میشود. برای آنکه نگرانیاش ادامه پیدا نکند، سریع میگویم:
- سلام بابا... خوبمخوبم نگران نباش، یه چیزی رفت توی چشمم.
و هردویمان میدانستیم دروغ میگویم.
از جلوی درب کنار میرود و با مهربانترین حالت ممکن میگوید:
- بیا توی خونه دختر قشنگم.
لبخندی روی لبم مینشانم و میگویم:
- نه نمیام توی خونه... اومده بودم شما رو ببینم که دیدمتون، دیگه من میرم بابا جونم.
غم تماماً صورت رنگ روشنش که با ریش نسبتاً بلند جو گندمیاش پوشیده شده را در بر میگیرد و نگرانی در چشمهای سیاهش که اطرافشان چروکهایی ریزی خودنمایی میکرد، موج میزند.
- اما اینطوری که نمیشه دخت... .
با قدمهای کسی که از آنطرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.