• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 94
  • بازدیدها بازدیدها 2,598
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
غایت وهمِ ماهوا
نام نویسنده:
سارا بهار
ژانر رمان:
تراژدی، ترسناک، عاشقانه
کد رمان: 5689
ناظر: @vida1

سطح: برگزیده
در حال بررسی برای ارتقای تگ... .


قالب جلدها copy 2.jpg
خلاصه:
ماهوا در دوزخِ زندگی‌اش، جایی که نه امیدی است و نه نوری برای راهیابی؛ آن‌چنان غرق شده که حتی از نجات خود نیز ناامید می‌شود. تک و تنها، در جستجوی قطره‌ای زندگی، ناگهان اتفاقی او را دگرگون می‌کند. حالا او در میان سحر و جادو، سیاهی‌ها و موجودات تاریک، باید به دنبال راه نجات بگردد، راهی که دریچه‌ایست بین دو دنیا... .


*پ.ن: غایتِ وهم (به معنای نهایت و پایانِ وهم؛ جایی که توهم تمام می‌شود و حقیقتِ عریان و ترسناک آغاز می‌شود)...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghasedak~

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,144
پسندها
4,655
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
سن
27
  • #2
C832C135-713C-4B73-9F8B-4C6EF3835B2F.jpeg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
هر صدا، هر سایه، هر لحظه‌ای که نفس می‌کشید، او را میان وهم و واقعیت می‌لغزاند. بیداری، انتخابی بود که باید با دقت گرفت و خواب، مکانی بود که حقیقت در آن به شکل کابوس‌ها ظاهر میشد. ماهوا حالا درمی‌یافت که راز زندگی و مرگ، نه در دنیاهای دیده شده، که در لایه‌های تاریکِ نادیده نهفته است… و هر تصمیم، گامی به سوی سرنوشتی نامعلوم بود.​
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
وزش باد سرد از لابه‌لای درختان خشک عبور می‌کرد و برگ‌های پژمرده را هم‌چون خاطراتی کهنه در هوا می‌چرخاند. هوا بوی خاک باران‌خورده و اندوه داشت. دست‌هایم را از شدت سرما در جیب پالتوی مشکی‌ام فرو برده بودم و بی آن‌که کلمه‌ای از لب‌هایم خارج شود، آرام و بی‌غرض، خیره بودم به سنگی که هنوز مرطوب از آب زلال فاتحه‌خوانان بود. دلم نمی‌خواست چشمانم یاری کنند و نامش را روی آن سنگ حک شده ببینم، آن هم آن‌چنان رسمی، بی‌احساس، سرد! عمو عباس با استایل اتو کشیده و سیاهش مقابلم می‌ایستد. دست راستش را جلو می‌آورد و انگشتان ظریفم را محکم می‌فشارد. لحظه‌ای به مادر و گریه‌های اعصاب‌ خُردکُنش خیره می‌شود و سپس با آرامش همیشگی‌ِ صدایش می‌گوید:
- خدا بهت صبر بده دخترم.
با غم و اندوه، سرم را برایش تکان می‌دهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
آهی جگرسوز می‌کشم. سعی‌ می‌کنم بر خود مسلط باشم. کنار آمدن با از دست دادن عزیز، خیلی سخت است. سخت‌تر از آن‌که بتوانی بر خودت مسلط باشی، آن هم دُرست زمانی‌که دلت می‌خواهد فریاد بزنی، صدایش کنی، هرکاری از دستت بر می‌آید برای برگرداندنش بکنی و حتی یقه خدا را بگیری و او را از خدا پس بخواهی؛ ولی افسوس که در آخر می‌بینی چاره‌ای جز کنار آمدن نداری و سهمت از کسی که رفته، فقط نبودنی‌‌ست دردناک و غیرقابل تحمل. تصور این‌که روزی برسد که چندین سال از رفتنش گذشته و تنها من مانده‌ام با یک قلب پر درد و حسرت نبودنش... حتی تصورش هم برایم غیرقابل توصیف است، آخر من با این همه اندوه مگر می‌توانم کنار بیایم؟ هرچند چندین سال هم گذشته باشد. او تنها پدرم نبود، بلکه تکیه‌گاهم بود. دست می‌برم سمت صورتم تا اشک‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
باز صدای بی‌احساسش در گوشم می‌پیچد:
- شالت رو دُرست کن و برو به رضا بگو جمع کنه بریم، تا کی باید توی قبرستون بمونیم!
بغضم بیشتر گلویم را در دستانش می‌پیچاند، می‌دانم قصد کشتنم را دارد. حالا که نه پدرم برایم باقی مانده و نه فرهاد. حالا دیگر حتی بغضم هم می‌تواند جلادم شود و دیگر مادرم به زحمت نمی‌افتد. اشک‌هایم سرازیر می‌شوند و به‌سمت آرامگاه پدر، قدم برمی‌دارم تا پیغام مادر را به برادرم برسانم. برادری که همان‌قدر که مادرش برایم مادری نکرد، او هم هیچ‌گاه برایم برادری نکرده است.
همان‌طور که به آرامگاه نزدیک می‌شوم زیر لب با بغض می‌گویم:
- ببخش که نتونستم نجاتت بدم بابا... .
صدایم در سکوت آرام قبرستان گم می‌شود. حقیقت این بود که نمی‌دانم پدر را از چه چیزی باید نجات می‌دادم؛ اما احساس می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
آهی می‌کشم. چاره‌ای ندارم، اگر رضا را صدا نزنم، حتماً مادر باز دمار از روزگار برباد رفته‌ام در می‌آورد. شال مشکی‌ام را روی سرم مرتب می‌کنم و دستی به پالتوی خاکی‌ام می‌کشم. پیش از آن‌که به سمتشان قدمی بردارم، سنگینی دست کسی را روی شانه‌ام احساس می‌کنم و سریع به طرفش برمی‌گردم. صاحب دست، شخصی‌ست که نمی‌شناسمش و گمان نمی‌کنم از آشنایان باشد.
با حالی زار نگاهی به اطراف می‌اندازم که مبادا حواس مادر به من باشد و مرا درحال صحبت با یک مرد غریبه ببیند و پوستم را بکند.
سپس درحالی‌که آب دهانم را فرو می‌برم و سعی می‌کنم مؤدب باشم، با صدایی دردمند لب می‌زنم:
- به جا نیاوردم... ببخشید شما جنابِ؟
چهره‌اش همانند دستش، مرموز و سرد است. شاید هم دستش سردتر! دستش که روی شانه‌ام قرار دارد سرد است، طوری سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
نمی دانستم آرزوی مرگ، برای آدمی‌زاد آن‌قدر آسان به دست می‌آید و آمدن مرگ برایش آن‌قدر غیر قابل درک. بدنم از وحشت به لزره افتاد بود. نمی‌توانستم لرزش دستانم را کنترل کنم. لحظه‌ای به دستانم که می‌لرزیدند خیره شدم و وقتی سرم را بلند کردم فرشته مرگ آن‌جا نبود! با وحشت به این طرف و آن‌طرف چرخیدم که با رضای همیشه عصبی و طلبکار روبه‌رو شدم که جلو آمد و درحالی‌که سیگارش را با فندک قطاری‌اش، روشن می‌کرد غرید:
- این‌جا چه غلطی می‌کنی؟ مگه نباید پیش مامان باشی؟ هان؟
بی آن‌که بتوانم جلوی زبانم را بگیرم، بی‌فکر پرسیدم:
- اون کجا رفت؟ رضا توام دیدی... .
پیش از آن‌که حرفم را کامل کنم اخم تمام صورتش را پوشاند و با لحنی تحقیرآمیز غرید:
- دختره‌ی احمق! صدبار بهت گفتم پیگیر پسر مردم نباش وگرنه استخونات رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
رضا که می‌دانستم خون‌خونش را می‌خورد؛ ولی با دیدن نازلی و عصبانیتش، دستی به یقه نامرتب پیراهن راه‌راه آبی و قهوه‌ای‌اش می‌کشد. در دل به مظلومیت پدرم اشک می‌ریزم، آن‌ هم چه اشک‌هایی... پدرم آن‌قدر معصوم و مظلوم بود که پسرش در مراسم خاکسپاری‌اش حتی به خاطرش حاضر نشده بود سیاه بپوشد! صدای پرخاشگر رضا که جواب نازلی را می‌دهد، درد سرم را بیشتر می‌کند.
- نازلی خانم! ازش بپرسین داشت با کدوم مرد بی‌شرفی، حرف می‌زد؟
نازلی که رفیقِ چندین ساله‌ام است و زیر و بم زندگی‌ام را می‌داند، با اعصابی متشنج چشم می‌چرخاند و می‌گوید:
- لازم نکرده چیزی بپرسم. من تمام مدت این قسمت وایستاده بودم و با تلفن صحبت می‌کردم و صورتم هم سمت ماهوا بود، ندیدم با کسی حرف بزنه!
نفس نسبتاً راحتی می‌کشم. نازلی واقعاً نجاتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
942
پسندها
6,961
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
ناگهان دلم می‌ریزد. می‌خواهم اعتراض کنم. بگویم من نمی‌آیم به آن خانه. بگویم می‌خواهم همین‌جا بمانم، حداقل کمی بیشتر از شماهایی که تا زیر خرواری خاک مدفونش کرده‌اید، پا به فرار می‌گذارید که مبادا میت دوباره همراهتان برگردد! اشک از چشمانم سرازیر می‌شود و ناچاراً دهانم را سخت‌تر از پیش می‌بندم. من هیچ‌گاه حق اعتراض نداشتم، نه وقتی که مادر با من هم‌چون کنیزش برخورد می‌کرد و نه وقتی که مادر و برادر هر دو، تا تقی به توقی می‌خورد و خم به ابرویشان می‌آمد، گویا کیسه بوکس‌شان هستم و مرا آماج حملات مشت و لگدشان قرار می‌دادند و عقده‌های یک عمرشان را، روی تن نحیف و ضعیف من خالی می‌کردند. نه! من هیچ‌گاه حق اعتراض نداشتم. دست می‌برم که شالم را درست کنم، زخم‌های سرم که کادوی روز تولدم از جانب مادرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا