• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,727
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #71
او ادامه داد:
- ماه خانم... تو باید برگردی. چون این‌جا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمی‌تونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچ‌وقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی.
آهسته‌تر و عمیق‌تر گفت:
- تو رو به اجبار به این خواب تبعید کردن. حالا که خاتون میگه می‌تونه طلسم جادویی رو باطل کنه و تو رو بفرسته به زندگی واقعیت، پس نباید درنگ کنی.
اشک‌هایم بی‌محابا از چشمانم سرازیر می‌شدند و او ادامه می‌داد:
- تو باید برگردی؛ چون آدم‌هایی که درد کشیدن نباید فرار کنن. بلکه باید انتخاب کنن. و تو…
لبخند زد و احساس کردم هم‌زمان با من چشمان او هم اشک‌بار شد.
- و تو از اون آدم‌هایی هستی که حتی تاریکی واقعی هم نمی‌تونه خاموششون کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #72
***
چشم‌هایم را که بستم، فکر می‌کردم به تاریکی سقوط می‌کنم؛ اما سقوط نبود. یک‌جور فشار بود،
مثل مه‌ای که وارد ریه‌ها می‌شود و اجازه نفس کشیدن نمی‌دهد. وقتی چشم باز کردم سقف سفید اتاقم بالای سرم بود. دقیقاً همان نقطه ترک‌خورده گوشه سقف که صدها بار به آن خیره شده بودم. هوا بوی رطوبت می‌داد. نه بوی چوب‌های خانه پیرزن. نه بوی عطر مازیار. دلم از همان لحظه اول جدایی برایش پر کشید. پتویم را کنار زدم. پنجره نیمه‌باز بود. صدای خیابان، صدای آدم‌ها، صدای زندگی… همه آشنا، همه واقعی، همه سرد. چون دیگر مازیاری نبود که با حرف‌های فلسفی‌اش قلبم را گرم کند. در آن لحظه فهمیدم بهای انتخاب بیداری‌ام از دست دادن مازیار بود. در خواب می‌توانستم کنار مازیار بمانم. در دنیایی نرم. در دنیایی زیبا؛ اما من برگشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #73
***
یک ماه گذشته بود. صلحی کم‌رنگ روی زندگی‌مان نشست. نه آرامش، نه خوشی، فقط یک سکوت بی‌جنگ. من زندگی‌ام را ذره‌به‌ذره جمع می‌کردم.
کتابخانه شده بود پناه‌گاهم. جایی که آدم‌ها نگاهت نمی‌کنند، قضاوتت نمی‌کنند و تو می‌توانی بین قفسه‌ها گم بشوی. آن روز باران نم‌نم می‌بارید. می‌خواستم از خیابان رد شوم که ناگهان فرهاد مقابلم ظاهر شد. با همان نگاه، با همان صدایی که سال‌ها دیوانه‌اش بودم و حالا هیچ احساسی را در من بیدار نمی‌کرد. احوال‌پرسی کرد و با لحنی سرد پاسخش را دادم. می‌خواستم از کاری که مادرش با زندگی‌ام کرده بود به او بگویم؛ ولی ارزشش را نداشت. حتی ارزش یک کلمه بیشتر صحبت کردن را نداشت. فقط وقتی گفت:
- ماهوا برگردیم؟
بی‌هیچ مکثی پاسخ دادم:
- تو اشتباه بودی فرهاد... و من یاد گرفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #74
چهره‌اش را کامل دیدم.
قلبم…نه تند زد نه آرام، فقط افتاد، مثل جسمی سنگین داخل چاهی تاریک. می‌ترسیدم پلک بزنم و او غیب شود. پاهایم سست شد؛ ولی جلو رفتم. گویا دنیا مرا هل می‌داد. او سرش را بلند کرد. نزدیک شدنم را دید. نگاهش لحظه‌ای روی صورتم مکث کرد و وقتی دید به او خیره مانده‌ام مانند همیشه آرام گفت:
- ببخشید… می‌تونم کمکتون کنم؟
صدایش... آخ صدایش. چقدر دلم در این یک ماه برای صدایش پر کشیده بود.
- نه… من فقط…
هیچ‌چیزی برای گفتن نداشتم. تمام واژه‌هایی که در خواب با او گفته بودم در واقعیت بی‌معنی بودند و این‌ که همیشه در مقابل مازیار من قدرت تکلمم را از دست می‌دادم بی‌ تأثیر نبود.
لبخند مهربانی زد. از همان لبخندهایی که در خوابم، عاشقم کرده بود؛ اما این‌بار هیچ ردی از شناخت در آن نبود.
- اگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #75
***
«6 ماه بعد»
انکار نمی‌کنم، وحشت کرده بودم. اصلاً نمی‌توانستم بفهمم باز چه قرار بود به سرم بیایید. آشفته به نازلی که کنارم روی مبل رنگ و رو رفته نشسته بود، نگاه کردم که دستم را گرم فشرد و زیر لب گفت:
- آروم باش ماهوا... با هم حلش می‌کنیم.
تا خواستم چیزی بگویم صدای دو نفر بلند شد و سپس خودشان وارد هالی که در آن نشسته بودیم شدند.
یکی همان مرد پوست روشنِ چشم، مو و ابرو مشکی و قد بلند حدوداً سی و چند ساله‌ای بود که نازلی دیشب عکسش را نشانم داده بود و گفته بود نامش محمد مافی و یک جن‌گیر است و همراهش مردی مو بور با ته ریشی کوتاه و هم‌ سن و سال مردِ جن‌گیر بود که نمی‌دانستم کیست. دلیلی هم نداشتم که بخواهم بدانم. مشخص بود صمیمی هستند و در عین صمیمیت با هم اختلاف دارند! بی‌توجه به ما که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #76
طولی نکشید که جواب سؤالم مقابل چشمانم ظاهر شد. لحظه‌ای نفسم بند آمد. چشمانم را باز و بسته کردم که شاید خطای دید باشد؛ اما تغییری نکرد.
مردی حدوداً پنجاه ساله که موهای شقیقه‌هایش سفیدی را در آغوش گرفته بودند، که تا آن لحظه یقیناً آن‌جا نبود و یک آن با لیوان معلق در هوا، که حالا دیگر درون دستش بود، ظاهر شد. نفس حبس شده‌ام را به سختی بیرون دادم. به معنی واقعی کلمه ترسیدن تنها کاری بود که آن لحظه می‌توانستم از پسش بر بیاییم! لعنتی. آن‌جا دیگر چه جهنمی بود که نازلی مرا با خود برده بود؟ مثلاً آمده بودیم مشکل‌مان را حل کنیم یا بیشترش کنیم؟ کسی که یک آن در جایی ظاهر می‌شود را چه می‌گویند؟ آدم معمولی که نیست! آب دهانم را فرو بردم و سعی کردم خودم را آرام‌ کنم؛ ولی هرچه بیشتر تلاش می‌کردم آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #77
جن‌گیر که گویا طاقتش طاق شده بود، این‌بار با حرص بیشتری فریاد کشید:
- دِ خب مرتیکه میگم بگو چه دردسری؟
آلوک که اصلاً صدای بلند جن‌گیر برایش مفهومی نداشت لب زد:
- گیر کرده!
لحظه‌ای همه صامت ماندند. جن‌گیر سکوت را شکست و با همان لحن حرص‌آلود و عصبی‌اش پرسید:
- کجا؟ توی جهنم یا برزخ؟
آلوک با حالتی غمگین گفت:
- توی بدن یه انسان گیر کرده!
نمی‌توانستم بفهمم آن‌جا چه خبر است و این بیشتر می‌ترساندم. سؤالات بیشتری هم‌چون موجی به مغزم سرازیر شدند. یعنی چه که پسرش در بدن یک انسان گیر کرده است؟ اصلاً خودش کی یا چی بود؟ لعنتی دیگر دلم می‌خواست فریاد بکشم. پیش از آن‌که با حال بد و آشفته‌ام عکس العملی نشان دهم جن گیر که آرام‌تر شده بود خطاب به او گفت:
- متوجه شدم، تو برو. من کار این بندگان خدا رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #78
نازلی آرام سر تکان داد و گفت:
- خونه‌ای که توش زندگی می‌کنیم، از دیوارهاش مُدام صدا در میاد، جیغ می‌کشه و ناله می‌کنه.
جن‌گیر خونسرد گویا که یک موضوع معمولی را برایش بازگو می‌کنیم، گفت:
- فرمودین خونه‌تون زخمیه. میشه بگین از چه لحاظ به این نتیجه رسیدین؟
این‌بار من لب‌های خشکم را از هم گشودم و با صدایی که تلاش می‌کردم بلند باشد گفتم:
- چون دیدیم وقتی ناله می‌کنه، از ترک‌های دیوارهاش خون می‌چکه، برای همین به این نتیجه رسیدیم که زخمیه!
خودم نیز از چیزی که می‌گفتم در عجب بودم. آخر یک سریال فانتزی که نبود بلکه زندگی واقعی‌مان بود و واقعاً با آن‌که با چشم خودم وضع خانه را دیده بودم، هنوز احساس می‌کردم برایم سخت است چیزی را که از دهان بیرون می‌کنم و از گوش‌هایم می‌شنوم، باور کنم. جن‌گیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #79
سپس برای اولین بار مستقیم در چشمان جن‌گیر خیره شدم و حرفم را ادامه دادم:
- سعی کردیم حال‌مون رو بهتر کنیم؛ چون وقتی می‌رفتیم بیرون حال‌مون خوب میشد و وقتی برمی‌گشتیم خونه دوباره همون شدت سنگینی و... .
آقای مافی جن‌گیر وسط حرفم پرید و گفت:
- خب این موارد همیشگی و طبیعی اند. لطف کنید از زخمی بودن خونه و خون‌ریزیش بگید.
با آن‌که برایم عجیب بود که چطور سنگینی به نظرش طبیعی‌ست؛ ولی مطیعانه سعی کردم حرف‌هایم را ادامه بدهم.
- بعد کم‌کم نیمه‌های شب با صدای ناله‌هایی از خواب می‌پریدیم. خونه کوچیک و قدیمیه و فقط دو اتاق خواب و یه هال کوچیک و آشپزخونه اپن داره. ما همه خونه رو کامل می‌گشتیم ولی هیچ اثری از منشاء صداها پیدا نمی‌کردیم.
صدای فین‌فین نازلی آرام شده بود و دیگر اشک نمی‌ریخت. نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,993
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #80
و پیش از آن‌که نازلی بپرد و با ناخن‌های بلند و کشیده‌اش چشمان جن‌گیر را در بیاورد و کف دستش بگذارد، جن‌گیر از جایش بلند شد و گفت:
- لطفاً آدرس خونتون رو برام بذارید. بنده باید برم به کاری رسیدگی کنم؛ اما تا شب یا نهایتاً تا فردا میام از نزدیک مشکل خونتون رو بررسی می‌کنم.
***
درحالی‌که درب ماشین قراضه‌ی نازلی را بهم می‌کوبیدم با ناراحتی به سمت خانه‌ی پدرم قدم برداشتم. دلم نمی‌خواست صدای مادرم و قیافه برادرم را ببینم؛ ولی دلم برای پدرم پر می‌کشید. یک هفته‌ای بود که ندیده بودمش. ماجرای خانه عجیبمان، وقتی برای انجام هیچ کاری جز خوابیدن به آدم نمی‌داد. امروز دیگر همان‌طور که از خانه بیرون زده بودیم برای ملاقات با جن گیر، نازلی را رساندم محل کارش و خودم با ماشینش به دیدن پدر آمدم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا