- تاریخ ثبتنام
- 28/7/23
- ارسالیها
- 946
- پسندها
- 6,993
- امتیازها
- 22,873
- مدالها
- 25
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #71
او ادامه داد:
- ماه خانم... تو باید برگردی. چون اینجا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمیتونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچوقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی.
آهستهتر و عمیقتر گفت:
- تو رو به اجبار به این خواب تبعید کردن. حالا که خاتون میگه میتونه طلسم جادویی رو باطل کنه و تو رو بفرسته به زندگی واقعیت، پس نباید درنگ کنی.
اشکهایم بیمحابا از چشمانم سرازیر میشدند و او ادامه میداد:
- تو باید برگردی؛ چون آدمهایی که درد کشیدن نباید فرار کنن. بلکه باید انتخاب کنن. و تو…
لبخند زد و احساس کردم همزمان با من چشمان او هم اشکبار شد.
- و تو از اون آدمهایی هستی که حتی تاریکی واقعی هم نمیتونه خاموششون کنه...
- ماه خانم... تو باید برگردی. چون اینجا، هر چقدر هم امن و زیبا، باز هم یه زندانه. یه زندان طلایی. من نمیتونم تو رو توی چیزی نگه دارم که انتخاب تو نیست. تو هیچوقت نخواستی توی خوابی اسیر بشی و خوشبختی رو توی خواب تجربه کنی.
آهستهتر و عمیقتر گفت:
- تو رو به اجبار به این خواب تبعید کردن. حالا که خاتون میگه میتونه طلسم جادویی رو باطل کنه و تو رو بفرسته به زندگی واقعیت، پس نباید درنگ کنی.
اشکهایم بیمحابا از چشمانم سرازیر میشدند و او ادامه میداد:
- تو باید برگردی؛ چون آدمهایی که درد کشیدن نباید فرار کنن. بلکه باید انتخاب کنن. و تو…
لبخند زد و احساس کردم همزمان با من چشمان او هم اشکبار شد.
- و تو از اون آدمهایی هستی که حتی تاریکی واقعی هم نمیتونه خاموششون کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر