• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آشوبگر شطرنج | مبینا زارع مویدی کاربر انجمن یک رمان

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
آشوبگر شطرنج
نام نویسنده:
مبینا زارع مویدی
ژانر رمان:
جنایی، تراژدی، عاشقانه
«به نام خداوند قلم»
کد رمان: 5677
ناظر: @•mahgol•

خلاصه:
مردی دورگه از تبار حیله و نیرنگ، تاوان‌گیری شیطانی در نقاب انسانی دوچهره. او با مهرگان سیاه و سفید بازی کرده و سرنوشت را رقم می‌زند.
شخصی که جهان را چونان صفحه‌ی شطرنج می‌بیند. مهره‌ای را سوزانده و شاهی را مات می‌کند.
اکنون، دخترکی ساده‌لوح مهره‌ی دستان او می‌شود و وارد بازی خطرناک و خوفناک شاه‌ شطرنج می‌شود؛ اما دختر جوان، غافل است از گرگ‌صفت بودن آشوبگر داستان!
او گمان می‌کند که عطوفت علاجِ این ق*م*ا*ر است و ... .

خوشحال میشم نظرتون رو اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,912
پسندها
38,750
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
تایید رمان.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
قدرتمندتر از آن بود که به سادگی بازنده‌ی بازی شود.
تک‌تک این مهره‌ها برایش موانعی بودند که راه رسیدن به هدفش را سد می‌کردند.
یکی‌یکی جان می‌گرفت و آن‌ها را از میان بر می‌داشت.
بیهوده به این‌ همه مقام و منزلت دست نیافته بود.
تا نامش بر سر زبان‌ها جاری میشد، لرز بر اندام حریفانش می‌افتاد.
به راستی که وی آشوب این کشور است.
ابلیس واقعی کسی نبود، جز او!
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
با پوزخندی به چشمان طمع‌کار رقیبش زل زد. شعله‌های خشم در نگاهش نمایان بودند و هم‌چون درنده‌ای به شکارش می‌نگریست. اطمینان داشت که اگر توانایی انتقام گرفتن از او را داشت، سخت‌ترینش را انتخاب می‌کرد. با تصور اینکه کسی بتواند در برابرش بایستد، ناخواسته لبانش به حالت تمسخر کش آمدند که طرف مقابل، با عصبانیت میز را بهم ریخت.
مهره‌های شطرنج، روی زمین پخش شدند و هر کدام به سمتی رفتند. درست همانند احساسات، آرزوها، کودکی و تمام زندگیِ آشوبگر!
با همان پوزخند مزخرفی که کنج لبش جا خوش کرده بود، به او زل زد و گفت:
- چیه؟ رم کردی مگه؟ تو که عرضه نداری، بازی نکن.
نگاه تیره‌اش را که از انتقام برق میزد، گرفت و سکه‌های طلا را از جیب شلوار چسبانش در آورد و جلویش پرتاب کرد.
- بگیر، با تقلب همش می‌بری.
آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
جسیکا به اخلاق‌های این مرد که بویی از انسانیت نبرده بود، عادت کرده بود. بارها سعی کرد تا پرده‌ی شفافی که مقابل چشم‌های مشکی آشوب بود را از بین ببرد و کمی، فقط اندکی حس زنده بودن را در آن جای بدهد؛ اما نشد! نتوانست. این شخص، سرسخت‌تر از آن‌ چیزی بود که نشان می‌داد. کاش می‌فهمید که چرا او را به‌عنوان دخترش برگزیده بود. آهسته سرش را پایین انداخت و آرام «اطاعت سرورم» گفت.
آشوب، سوییچ بنز را از جیب کت سیاهش در آورد و درِ آن را باز کرد. این خودرو را با تلاش‌های هرچند محدودش در رشته‌ی پزشکی به دست آورده بود. چه‌کسی فکرش را می‌کرد که پسرک مهربان، تبدیل به قاتلی سریالی شود؟! روزی خانواده‌اش را داشت، همه‌چیز فرق می‌کرد. حتی اهل دود و دم هم نبود. هرگز از خاطر نمی‌برد که چقدر زحمت کشید تا دانشگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
بعد از حدوداً نیم‌ساعت به خانه رسیدند. جسیکا پیاده شد و رفت. ده سال تفاوت سنی‌شان بود؛ از نظرش او بچه‌ای بیش نبود! خیلی‌‌چیزها بود که باید به او آموزش می‌داد. شاید پدرانگی را بلد نبود و سنگدل بود؛ اما محال بود که اجازه دهد کسی نگاه چپ به دخترش بیندازد. فرزند؟! مسخره‌ست، حتی اسمش در شناسنامه‌ی او هم نبود. فقط به زبانی اعلام کرد که او دخترخوانده‌اش است و دیگر کسی جرئت سوال‌پیچ کردنشان را نکرد. از همان روز، تصمیم گرفت برای این‌که جسیکا زیر نظر خودش باشد و آسیبی نبیند، او را نگهبان شخصی‌اش کند. هیچ‌وقت محبتی به او نکرده بود که مبادا عاطفه در وجودش شکل بگیرد. همیشه مثل زیردستانش باهاش رفتار می‌کرد. نمی‌خواست ضربه‌ای که خورده بود را دخترک هم بخورد.
دست در جیب شلوار مشکیِ براقش کرد. مشکی، درست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. این فصل را چه به عرق کردن؟! خیلی‌وقت است که حتی کنترل علائم بدنش را نداشت. پُک دیگری به سیگار زد و دود آن را از ریه‌هایش خارج کرد. سیگار را انداخت و پایش را رویش گذاشت؛ اما ناگاه سایه‌ای را پشت درختان عمارت دید. به‌خاطر اینکه شب بود، درست تشخیص نمی‌داد‌ که چه‌چیزی است. پلک‌هایش را ریز کرد و بادقت بیشتری نگاه کرد. دستش را زیر کتش برد و کُلت طلایی‌اش را در آورد.
آن سایه، بالآخره آشوب را دید. به محض این، با اضطراب پشت تخته‌سنگی پنهان شد تا مبادا مردِ عمارت پیدایش کند. آشوب از حماقت او به وجد آمد. چطور پیش خودش فکر کرده بود که او را ندیده؟! یواش‌یواش به سوی سنگ حرکت کرد؛ اما این‌بار سایه‌ای دیگر را رؤیت کرد که از پنجره‌ی عمارت به بیرون پرید. با جنبشی فرز، بر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
بر روی زمین سرد زانو زد و با دست‌هایش چهره‌اش را پوشاند. خداراشکر که حداقل کمی غرور را از پدرش یاد گرفته بود که نگذارد گریه‌اش را ببینند. سکوت بر همه‌جا حکم‌فرما شد و فقط صدای هوهوی باد به گوش می‌رسید. یهو پسرک ناآشنا از فرصت استفاده کرد و با حرکتی ماهرانه گردنش را چرخاند. بدون وقفه با آرنج به تفنگ ضربه زد که چند متر آن‌ طرف‌تر افتاد.
جسیکا با قیافه‌ای مبهوت، خشک شده و به دوست‌پسرش که حالا در جبهه‌ی مقابل آشوب ایستاده بود، خیره ماند. هیکل ورزشکاری‌اش نشان از رزمی‌کار بودنش می‌داد؛ اما نه در این حد! باور این‌که این آدم، همان کسی بود که امروز دیده بود، برایش دشوار بود.
آشوب از سرعت عمل او متحیر گشته بود؛ اما باید زودتر دست می‌جنباند. پای سمت راستش را به عقب بُرد و استایل حمله‌ی تن‌به‌تن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
تلفن را قطع کرد. سر جسیکا برگشت و به آن‌ها زل زد. آشوب با چابکی دو دست میلاد را بالای سرش قرار داده بود؛ پاهایش را با زانویش درگیر کرده بود تا مبادا کارهای دفاع‌شخصی را انجام دهد. نور سفیدرنگی با قدرتی رسوخ کننده وارد عمارت شد. نخست نیما و پس از آن سه ماشین دیگر وارد شدند. همگی با عجله بیرون پریدند و با اسلحه‌هایی که از دور برق میزد، به سمت‌شان آمدند. آشوب با خیالی راحت، کراوات سفیدِ کتش را مرتب کرد و از روی میلاد بیچاره برخاست. بالافاصله رو به نیما گفت:
- نیما این تنِ لش رو جمعش کن و ببر توی زیرزمین زندانی کن. یکم باهاش بازی کنید تا منم بیام. حواستون باشه که زیادی چموش هست، ممکنه فرار کنه.
نیما «چشم قربانی» گفت؛ با افرادش پسرک را که در تقلای فرار بود، بردند. اکنون جسیکا با مَردی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .Mobina.

.Mobina.

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
12/1/24
ارسالی‌ها
4,376
پسندها
15,418
امتیازها
51,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
ناغافل عطر جسیکا در بینی آشوب پیچید که او را به سکوت وادار کرد. دخترک شانه‌اش را گرفت و به آغوشش کشید. این اولین بغل بود و آشوب چه حس جالبی داشت. بعد از خانواده‌اش، بالآخره به کسی حق نزدیک شدن داد.
***
نوای سرشار از احساسات جسیکا را در کنار لاله‌ی گوشش حس کرد:
- بابت امشب منو ببخش بابا! دیگه تکرار نمی‌شه. راستی یک چیزی بهت بگم؟ من هیچ‌وقت از این‌که تو من رو از اون زندگی آزاد کردی، پشیمون نیستم. یک قاتل بودن، بهتر از بی‌خانواده بودنه.
گوشه‌ی ابروهای آشوب چینی خورد که نشان از رضایتش بود. کمی در همان حالت ماندند، سپس آشوب خودش را عقب کشید. اشاره‌ای به دریچه‌ی زیرزمین کرد و گفت:
- بیا بریم و ببینیم اون پسر کی بوده. ظاهراً تو گشتی و کسی رو پیدا کردی که مثل خودمون قدرتمنده!
جسیکا خنده‌ی ریزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : .Mobina.

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا