- تاریخ ثبتنام
- 29/8/24
- ارسالیها
- 127
- پسندها
- 368
- امتیازها
- 1,903
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #91
سیوان سردرگم پلک میزند و با دیدن نگاه منتظر عزیز، پاسخ میدهد:
- هیچوقت.
دستش به دور عصایش سفت میشود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخمهای سیوان در هم میرود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف میشود و مقابل سیوان میایستد.
- پریشانتم چاوهکانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک میشود و سرش را میبوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسهی دیگری بر سرش میزند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق میکشد و با صدایی گرفته سخن میگوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظهای ابرو در هم میکشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون میدمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود،...
- هیچوقت.
دستش به دور عصایش سفت میشود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخمهای سیوان در هم میرود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف میشود و مقابل سیوان میایستد.
- پریشانتم چاوهکانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک میشود و سرش را میبوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسهی دیگری بر سرش میزند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق میکشد و با صدایی گرفته سخن میگوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظهای ابرو در هم میکشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون میدمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش