• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 126
  • بازدیدها بازدیدها 3,813
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #91
سیوان سردرگم پلک می‌زند و با دیدن نگاه منتظر عزیز، پاسخ می‌دهد:
- هیچ‌وقت.
دستش به دور عصایش سفت می‌شود.
- ولی چند وقته که ترسیدم.
اخم‌های سیوان در هم می‌رود.
- عزی... .
قدم هایش متوقف می‌شود و مقابل سیوان می‌ایستد.
- پریشانتم چاوه‌کانم.*
سیوان قدمی به عزیز نزدیک می‌شود و سرش را می‌بوسد.
- نگران هیچی نباش! من هستم. حواسم به همه چیز هست. خب؟
با لبخند زدن عزیز، بوسه‌ی دیگری بر سرش می‌زند.
- آفرین مانگِم*! حالا چی تونسته عزیز رو اینطوری پریشان کنه؟
عزیز نفسی عمیق می‌کشد و با صدایی گرفته سخن می‌گوید:
- خواب دیدم، یه خواب بد.
سیوان لحظه‌ای ابرو در هم می‌کشد:
- یعنی یه خواب اینقدر پریشونت کرده؟
عزیز نفسش را لرزان بیرون می‌دمد.
- عروسیت بود. کل عمارت رو آذین بسته بودیم. همه جا پر از رنگ بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #92
- خوبم، خوبم. می‌خوام تنها باشم.
- ولی... .
به چشم‌های مضطرب نوه‌اش نگاه می‌کند.
- حالم خوبه. یکم دیگه میرم اتاقم. خسته‌ای، از صبح بیرون بودی، برو بخواب. شبت بخیر!
****
- سیوان. سیوان. خان. الو.
دستش را طوری که انگار برای دور کردن مگسی در تلاش است، در هوا می‌چرخاند. سعید قدمی عقب می‌رود و کمرش را راست می‌کند.
- رفیق ما رو باش، فقط هیکل درشت کرده ولی تو بگو یه جو شعور. هیچی واقعا هیچ... .
سیوان آهسته پلکش را اندکی باز می‌کند و با تابیدن مستقیم نور به صورتش، چشم می‌بندد و کلافه دستی به صورتش می‌کشد.
- سعید.
- چی میگی؟
لحاف را روی صورتش می‌کشد و با صدایی گرفته حرف می‌زند:
- سر جدت برو دو لقمه صبحونه بخور دست از سر ما بردار.
- خوردم. بنظرم توام فعلاً بخواب، چند دقیقه دیگه ناهار و صبحونه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #93
- بله؟ اومدم.
به محض باز کردن در، تصویر نازدارخاتون مقابلش نمایان می‌شود.
- بیدارت کردم؟
سعید با دیدن خاتون از پشت میز بلند می‌شود و به نشانه‌ی احترام دستش را روی سینه‌اش قرار می‌دهد. خاتون با لبخند پلک می‌زند و سرش را تکان می‌دهد.
- بیدار بودم. اتفاقی افتاده؟
- نه، چیزی نیست.
سیوان دستی به چشم‌هایش می‌کشد.
- قرار بود معین بره دنبال روناک. رسیدن؟
- برای همین اومدم.
سیوان قدمی جلو می‌گذارد، در را می‌بندد و سرش را پایین می‌گیرد.
- نرسیدن؟
- معین رفت ولی زنگ زد و گفت که حال روناک مثل اینکه خوب نیست و... .
- اون روز هم که رفتم حالش بد بود. گفتم ببرنش درمانگاه یا طببیب بیارم، اصرار داشت که خوبه.
خاتون با ابروهایی بالا رفته حرکات هول‌زده‌ی سیوان را دنبال می‌کند.
- الان خودم میرم دنبالش، طبیب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #94
با فشرده شدن بازویش میان انگشتان عزیز چهره درهم می‌کشد، سیوان که جمع شدن صورتش را پای حال بدش می‌نویسد با نگرانی قدمی به او نزدیک می‌شود.
- پریچهر هنوز نیومده. نگران نباش! طبیب کارش رو بلده؛ عزیز هم اینجاست.
روناک سر بالا می‌گیرد و مردمک‌های لرزانش را به چشم‌های سیوان می‌دوزد.
- مرسی پسر عمه!
عزیز:
- روناک خسته‌است، سر پا نمونه بهترِ.
سیوان سریع تنش را عقب می‌کشد.
سیوان:
- امروز سرم شلوغه، فکر نکنم تا شب بتونم برگردم. شما راحت باشین!
به چشم‌های مضطرب مادرش نگاهی می‌اندازد و برای آسودگی خیالش با کج‌خندی سرش را تکان می‌دهد. خاتون کنار روناک قرار می‌گیرد. عزیز آهسته او را به جلو هدایت می‌کند، اما قبل از برداشتن قدمی متوقف می‌شود و به‌سمت سیوان بر‌می‌گردد.
- پسرعمه باهات حرف دارم. بای... ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #95
سیوان با دیدن جو متشنج، سردرگم تشر می‌زند:
- عزیز لطفاً!
اشک‌های روناک روی گونه‌هایش روان می‌شوند و صدای لرزانش بلندتر از همیشه به گوش می‌رسد:
- خسته نیستم. نمی‌خوام استراحت کنم. چرا مثل عروسک همش دستم رو میکشی؟ نمی‌خوام. خب؟ نمی‌خوام. فقط می‌خوام با سیوان حرف بزنم، همین. چرا نمی‌ذاری؟ چ... .
فک لرزانش مانع ادامه دادن می‌شود و صورتش را می‌پوشاند و هق هقش بالا می‌رود.
سیوان با دیدن لرزش شانه‌های کوچکش، فکش سفت می‌شود. خاتون و عزیز به یکدیگر نگاهی می‌کنند و می‌خواهند کنار روناک بروند که سیوان جلو‌تر از آن‌ها تن لرزانش را میان بازوهایش می‌گیرد.
- هیس! آروم، آروم! من اینجام. مراقبتم، مراقبتم!
- من... فق... فقط میخ... خواستم باهات... حرف بزنم... همین.
سیوان سرش را پایین می‌گیرد و پچ می‌زند:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #96
روی سنگ می‌نشینند و روناک دقایقی است که به لیوان میان انگشتانش خیره است.
سیوان به نیم‌رخ روناک نگاه می‌کند و همان زمان روناک به‌طرفش سر می‌چرخد. نگاه سیوان میان چشم‌های اشکیش و لبخند روی لبش در گردش است.
- یادته سیوان؟
ابروی سیوان بالا می‌پرد.
- اون پسره، همون که جوجه‌ام رو با بند کفشش کشت، اسمش چی ب... .
- شارو.
روناک آهسته دست می‌زند و می‌خندد.
- آره. آفرین! شارو ،اسمش شارو بود. می‌خواستم بیام خونه‌ی شما و جوجه‌ای که روجا بهم داده بود رو نشونت بدم، قرار بود با تو واسش اسم انتخاب کنیم.
روناک زانوهایش را بغل می‌گیرد و دستش را به دور آنها می‌پیچد.
- پام می‌لنگید. روز قبلش یه زنبور کف پام رو نیش زده بود. یادمه یکم مونده بود بهت برسم، ولی یهو شارو اومد جلوی راهم. به الانش نگاه نکن که سر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #97
دستی به لب‌های خیس از اشکش می‌کشد.
- وقتی کنار جاده رسیدم، مردهای روستا رو دیدم که دنبالم می‌گشتن. میدونی؟! بابام فک می‌کرد برای لباس‌هام و جوجه‌ام گریه می‌کنم. بغلم کرد و قول داد بهترش رو واسم می‌خره، ولی گریه‌‌ی من به‌خاطر اون‌ها نبود که با این حرفش تموم شه. ازش سراغ تو رو گرفتم، گفت خونتونی و از صبح ندیده‌ات. چرا نبودی سیوان؟
با دیدن سکوت سیوان و نگاه گرفته‌اش ادامه می‌دهد:
- وقتی به اون موقع‌ها فکر می‌کنم، همیشه از خودم می‌پرسیدم چی‌شد که از من دور شدی و دیگه مراقبم نبودی؟
سیوان پلک‌هایش را بر هم می‌فشارد و صدای گرفته‌اش بلند می‌شود:
- از خودت نپرسیدی که چرا شارو رو روز‌های بعدش ندیدی؟ یا چرا اینقدر زود پیدات کردن؟
روناک با چهره‌ای گنگ به‌ سیوان می‌نگرد.
- چی؟
- مراقبت بودم.
لب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #98
- خب چرا عمارت نرفتی؟ مگه دیوونه‌ای چیزی هستی؟
ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد، فنجان را بی‌توجه به قطراتی که روی برگه‌های اطرافش پخش می‌شوند روی میز می‌کوبد و انگشت اشاره‌اش را به‌سمت سیوان می‌گیرد.
- پس بگو چرا خاتون وقتی برای عوض کردن لباس‌هام رفتم عمارت روی پله‌ها خوابش برده بود.
با دیدن نگاه گرفته و ابروهای درهم سیوان، نفسش را کلافه بیرون فوت می‌کند.
- خیلی‌خب، ولش کن. برای دستت چه بهونه‌ایی داری؟
- نمی‌پرسه. می‌دونه از سؤال و جواب خوشم نمیاد.
- سادیسمی، چیزی داری؟ طفلک پس می‌افته.
سپس زیر لب غر میزد:
- انگار ازش کم میشه یه سؤال رو جواب بده. مرتیکه.
سیوان که طاقتش طاق شده، عصبی رو برمی‌گرداند و چشم‌های سرخش را به سعید می‌دوزد.
- الان داری جدی میگی؟ چی رو توضیح بدم؟ گندی که زدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #99
- مشکل؟ مشکل اینِ که محرمیت برای یه ماه قبل فوت دایی بوده و دایی هم از همه چیز بی‌خبر. مشکل اینِ که خانواده‌ی پسرِ هم بی‌خبرن. مشکل این که پسر برخلاف خانواده‌اش هفت خط دوعالمِ.
با پایین‌ترین صدای ممکن پچ می‌زند:
- مشکل این که روناک حامله‌است.
سعید خشک شده و بدون توجه به خرد شدن گلدان روی میز، به جای خالی سیوان ضل‌زده است.
سیوان نفس زنان ادامه می‌دهد:
- همش گفتم این فکرهای قدیمی رو بس کنم و سعی کردم آزارش ندم، ولی صدای دیروز عزیز شد خنجر حقیقت و رفت توی شاهرگم، خنده‌ی دیشب پسرِ و لولیدنش بین هزارتا دخترِ دیگه شد خُره و افتاد به جونم، یکی دونستن روناک با بقیه و بی‌تفاوتیش نسبت بهش... .
سپس به دستش‌هایش و لکه‌های روی آستین و یقه‌اش نگاهی می‌اندازد.
باید محکم‌تر می‌زدمش.
سعید بلند می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
127
پسندها
368
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #100
بریم خونه. باید قبل رفتن دوش بگیرم.
سعید مضطرب مقابل سیوان می‌ایستد.
- اینجا هم دوش هست.
- مطمئن باش اگه می‌خواستم روناک رو باز خواست کنم همون چند ساعت قبل که رسیدم، می‌رفتم. اینجا لباس ندارم. پایین منتظرتم. سریع بیا! سویئچ یادت نره!
***
با باز شدن در توسط‌ آکو، سعید با تک بوقی داخل می‌شود. با پارک کردن ماشین مقابل آبنما، سیوان بدون هیچ کلامی به‌طرف اتاقش گام برمی‌دارد و سعید هم پشت سرش روانه می‌شود. با وارد شدنش کتش را روی تخت می‌اندازد و حین باز کردن دکمه‌های پیراهنش به‌سمت حمام می‌رود.
- تا من بیام شناسنامه و چیزهایی که می‌خوایم رو جمع می‌کنی؟
سعید خودش را روی تخت پرت می‌کند.
- جمع می‌کنم. تو برو.
بعد از بستن ساک کوچک، مشغول چک کردن ایمیل‌ها و روند کاری شرکت است که با صدای در حمام،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا