میزگرد میزگرد | سری پنجم «Halloween»

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع setayesh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها بازدیدها 2,813
  • کاربران تگ شده هیچ

m._.r

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
12/10/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
206
امتیازها
503
مدال‌ها
2
  • #11
دیشب دختر کوچیکم که یک سال و نیمه هست به در ورودی اشاره می‌کرد و می‌خندید! در حقیقت نمی‌دونم چی می‌دید ولی چند دقیقه بعد در باز شد و...
 
امضا : m._.r

m._.r

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
12/10/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
206
امتیازها
503
مدال‌ها
2
  • #12
توی خونه نشسته بودمو مشغول چت کردن با دوستم بودم که یک‌دفعه مانتوی روی جالباسی شروع به حرکت کرد و من فهمیدم باز هم می‌خوان با من بازی کنند...
 
امضا : m._.r

m._.r

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
12/10/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
206
امتیازها
503
مدال‌ها
2
  • #13
صدایی که از زیر تخت میومد، توجهم رو جلب کرد! بار اول که نگاه کردم هیچی نبود، بار دوم هم، همین‌طور. اما دفعه‌ی سوم کنارم روی تخت‌ نشسته بود و لبخند می‌زد... .
 
امضا : m._.r

m._.r

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
12/10/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
206
امتیازها
503
مدال‌ها
2
  • #14
کنار قبر نشستم و شروع به فرستادن فاتحه کردم، قبرستون خیلی ساکت و دلگیر بود. نگاهی به تصویر روی سنگ قبر کردمو فهمیدم اون خودم هستم... .
 
امضا : m._.r

Loona

مدیر بازنشسته
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
498
پسندها
1,243
امتیازها
7,473
مدال‌ها
15
سن
18
  • #15
میدونم یکم طولانی شد؛ ولی باور کنید داستان قشنگیه:973:

یه مردی بود، که توی یه شهر خیلی شلوغ زندگی میکرد. یه روز که توی محل کارش خیلی بهش سخت گذشته بود تصمیم گرفت بار و بندیلش رو جمع کنه و بزنه به جاده. برنامه یه مسافرت کوتاه رو ریخت و سوار ماشینش شد و حرکت کرد. بعد از چندساعت رانندگی زمانی که بالاخره از شهر بزرگ خارج شد و وارد محدوده حومه شهر شده بود، از خیابون خلوتی رد شد. انگار تمام مغازه‌های خیابون مخروبه بودن و سال‌ها بود که کسی بهشون سر نزده. یه کلیسای بزرگ چوبی بین اون همه مغازه و ساختمون کهنه خودنمایی میکرد. انگار به تازگی رنگش کرده بودن. یه رنگ سفید که کمترین آلودگی روی دیوارهاش رو هم نشون میده. با سرعت پایینی از خیابون رد میشد. همینطور که نگاهش به اطراف بود از جلوی کلیسا رد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Loona

setayesh

پرسنل مدیریت
سرپرست عمومی
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
4/8/21
ارسالی‌ها
6,940
پسندها
44,348
امتیازها
88,276
مدال‌ها
82
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
تاحالا براتون پیش اومده یهویه سایه ببینید بعد برگردید نباشه؟
 
امضا : setayesh

Loona

مدیر بازنشسته
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
498
پسندها
1,243
امتیازها
7,473
مدال‌ها
15
سن
18
  • #17
برای هالووینی شدن روزتون از آثار تیم برتون غافل نشید...
 
امضا : Loona
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] GHOGHA❁

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
947
پسندها
6,995
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • #18
شنیدن صدایی ناانسانی که اسممو زمزمه می‌کنه و هزارتو رو دنبالش می‌گردم و هیچ منبعی برای ایجاد صدا پیدا نمی‌کنم، یکی از جذابیت‌های هالووینمه....
 

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #19
کلا صحبت کردن از این جور چیزا تو قوم ما، نقل مجلسه :)
وقتی بچه بودم از بزرگترا شنیده بودم که بعضی انسان‌ها همزاد یا مراقب جنی دارند. همیشه هم حس می‌کردم که سایه‌ای دنبالمه... حتی همیشه خواب می‌بینم گربه سیاهی روم چنبره زده و من فقط نوزادم!
مامانم میگه وقتی ۲ یا ۳ ساله بودم تو خونه تنها بودم و خودش تو حیاط بوده، وقتی با صدای گریه من میاد تو خونه می‌بینه که یه گربه سیاه دورم می‌چرخیده. حالا نمی‌دونم اون حس ترسه یا واقعا چیزی هست که من همیشه حس سایه گربه یا انسان رو وقتی میرم طبیعت یا تو تاریکی روستا حس می‌کنم. اتفاقای زیادی برام افتاده و نمی‌دونم از کدوم شروع کنم... .
الان هم فکر می‌کنم که خونه‌ای که داخلش زندگی می‌کنم، به غیر از ما موجود دیگه‌ای هم بهش سر می‌زنه. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #20
یه روستایی چند متر اونور تر از قبرستون‌شون، کافه زده بودن... کافه‌ای که تو فضای مجازی فقط تعریفشو شنیده بودم و حتی عکسشو ندید بودم. کنار قبرستون ماشینی افتاده بود تو کانال آب و ما هم ایستادیم برای کمک.
چون همه جمعیت مرد بودن و منم بچه به بغل راحت نبودم، گفتم میرم کافه و رو تختی می‌شینم. کافه تعطیل بود.
یه حیاط مستطیلی رو تصور کنید که درختای بلند و تو در تو داره که آسمون به سختی دیده میشه و تاریکیه محضه و فضا رو تیر برق ها روشن کردن.
رو تخت یه ساعتی رو نشستم و دخترم برای خودش بازی می‌کرد. گفتم تا اینجا اومدم حداقل محیط کافه رو ببینم.
یه اتاق طویل و یه سَره‌ی مستطیل شکل که پنجره‌های سرتاسری داشت که از دور هیچی داخلش مشخص نمیشد.
دخترم رو روی تخت گذاشتم و رفتم سراغ کافه... ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
23
بازدیدها
1,643
پاسخ‌ها
10
بازدیدها
644
پاسخ‌ها
101
بازدیدها
3,908
پاسخ‌ها
12
بازدیدها
764
عقب
بالا