- تاریخ ثبتنام
- 3/11/24
- ارسالیها
- 37
- پسندها
- 166
- امتیازها
- 1,003
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #31
***
(ساعاتی بعد)
(آسیه)
شب شده بود؛ همگی در کنار یکدیگر رختخواب پهن کرده و به خواب رفته بودند؛ نگاهش را از آنان گرفت و به سقف بالای سرش خیره شده؛ زیرلب زمزمه کرد:
"از فردا باید برم دنبال یه کار که حداقل بتونم خرج خودمو در بیارم؛ شدم و..."
حرفهایش تمام نشده بود که صدای سرفهی خاتون بلند شد؛ به آرامی از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت؛ در یخچال کوچک و رنگورو رفتهشان را باز کرد؛ پارچ آب را برداشت و لیوان آبی را پر کرد؛ به آرامی خاتون را بلند کرده و لیوان آب را به لبهایش نزدیک کرد تا از آن بنوشد؛ آب را که نوشید کمی حالش بهتر شد.
- دستت درد نکنه مادر!
اخمهایش را درهم کشید.
- مامان تو یه چیزیت هست؛ مطمئنم این سرفهها بیدلیل نیست؛ باید حتماً یه دکتر بری.
دستش را بر سر دخترک رنجور...
(ساعاتی بعد)
(آسیه)
شب شده بود؛ همگی در کنار یکدیگر رختخواب پهن کرده و به خواب رفته بودند؛ نگاهش را از آنان گرفت و به سقف بالای سرش خیره شده؛ زیرلب زمزمه کرد:
"از فردا باید برم دنبال یه کار که حداقل بتونم خرج خودمو در بیارم؛ شدم و..."
حرفهایش تمام نشده بود که صدای سرفهی خاتون بلند شد؛ به آرامی از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت؛ در یخچال کوچک و رنگورو رفتهشان را باز کرد؛ پارچ آب را برداشت و لیوان آبی را پر کرد؛ به آرامی خاتون را بلند کرده و لیوان آب را به لبهایش نزدیک کرد تا از آن بنوشد؛ آب را که نوشید کمی حالش بهتر شد.
- دستت درد نکنه مادر!
اخمهایش را درهم کشید.
- مامان تو یه چیزیت هست؛ مطمئنم این سرفهها بیدلیل نیست؛ باید حتماً یه دکتر بری.
دستش را بر سر دخترک رنجور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش