- تاریخ ثبتنام
- 31/7/24
- ارسالیها
- 713
- پسندها
- 2,006
- امتیازها
- 13,073
- مدالها
- 11
- سن
- 18
- نویسنده موضوع
- #31
بغض در گلویم رخنه میکند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشمهای خود، او را مینگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری میرساند و چیزهایی میگفت.
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما، خواهش میکنم من رو اذیت نکن دخترم! منظورمو میفهمی؟
هیما، چند لحظه به او چشم دوخت و با چهرهی شوریدهحال، گفت:
- باشه، بگو بیاد!
بغض در گلویش، مانع صحبت آن گردید.
- اما من سعی کردم که دختر خوبی براتون باشم بابا!
سپس دستهای فرتوت نادر را گرفت و آن را از روی زمین بلند نمود. منظورش از این حرفش چه بود که خودم نمیپنداشتم؟!
نادر، بیماری قلبی داشت که تازه آن را عمل کردهبود و بهتر گردیده بود.
با صدای...
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما، خواهش میکنم من رو اذیت نکن دخترم! منظورمو میفهمی؟
هیما، چند لحظه به او چشم دوخت و با چهرهی شوریدهحال، گفت:
- باشه، بگو بیاد!
بغض در گلویش، مانع صحبت آن گردید.
- اما من سعی کردم که دختر خوبی براتون باشم بابا!
سپس دستهای فرتوت نادر را گرفت و آن را از روی زمین بلند نمود. منظورش از این حرفش چه بود که خودم نمیپنداشتم؟!
نادر، بیماری قلبی داشت که تازه آن را عمل کردهبود و بهتر گردیده بود.
با صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.