• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جانْفزا | محدثه اکبری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mmmahdis
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 105
  • بازدیدها بازدیدها 2,362
  • کاربران تگ شده هیچ

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #101
شانه به شانه هم جلو ‌می‌رفتند در حالی که دسته گل در دست سوگل و شیشه گلاب در دست میلاد بود.
به قبر مادرش رسیدند، بازهم با دیدن اسم او که به طرز زیبایی روی سنگ کنده‌کاری‌شده بود، بغض کرده در کنارش نشست.روی متن شعری که در دل سنگ حک بود دست کشیده قطره‌ای اشک خود را در آغوش سخت سنگ فرو کرد.
میلاد نیز آن سمت قبر نشست، دو انگشت اشاره و میانی‌اش را به یکدیگر چسباند، روی قبر زده و فاتحه‌ای خواند.سوگل هم کار میلاد را تکرار کرده و درهمان‌حال که فاتحه می‌خواند گل‌ها را دانه به دانه از دسته خارج می‌کرد و روی قبر مشکی می‌گذاشت. میلاد فاتحه را که خواند شیشه‌ی گلاب را برداشته، باز کرد و روی قبر ریخت.بوی گلاب که مشام سوگل را به دست گرفت، سربلند کرده تشکری کرد.
- خو‌اهش می‌کنم، کاری نکردم، مادرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #102
در همان حال لبخند غمینی زده و جواب داد:
- بده نمی‌خوام تو بحث دوماد مادر زنیتون دخالت کنم؟
میلاد دستش را روی دست سوگل که شاخهٔ گل درونش بود نشانده گفت:
- تو خودت دلیل این بحثی.
لبخند خبیثی زده ادامه داد:
- پس نبودنت توی این بحث، عین غذای بی‌نمکِ!
از تشبیه میلاد خنده‌اش گرفت، صد البته که او نیز قصدی جز این نداشت. از دیدن خنده عشقش سرخوش شده، به گرمی آفتاب بی‌محلی کرد.
صدای خنده‌اش که پایین آمد به میلاد لبخندی زد و گفت:
- پس‌از اون مردهای شکمو هستی؟!
میلاد دست روی شکمش گذاشته چرخی داد و با لهجه لاتی گفت:
- چی فکر کردی؟ مرد شکمو نباشه که مرد نیست، آشپزی بلدی؟
سوگول شوخی گرایانه چینی به لبانش داد و گفت:
- اما من مرد شکم‌گنده دوست ندارم.
میلاد ابروهای کوتاه و پهنش را بالا داد و پرسید:
- اِ؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #103
دوباره دست روی قبر مشکی رنگ مادرش گذاشته با چشمان نمین رو به دلربایش گفت:
- میلاد؟! باورت می‌شه همیشه مادرم رو کنارم حس می‌کنم؟
مژه‌های بلند میلاد همدیگر را در آغوش کشیده و حکم تأییدیه به سوال سوگل دادند.
- هر وقت که خوشحالم یا ناراحت، فکر میکنم حالم رو درک می‌کنه و همپام تو شادیام می‌خنده و توی غمام اشک می‌ریزه.
شاخه گل را از دست سوگل گرفته خودش مشغول پرپر کردنش شد، درهمان‌حال با لبخند اطمینان‌بخشی گفت:
- مادرا حتی بعد از مرگشون هم حواسشون به بچه‌هاشون هست، پس وقتی می‌دونی اونم از ناراحتی تو ناراحت می‌شه چرا اجازه میدی چیزی ناراحتت کنه؟
سوگل دست جلو برده گلبرگ‌ها را دورتادور اسم مادرش چید و جواب داد:
- بعضی اوقاتش دست خودم نیست، وقتی به نبودش فکر می‌کنم دلم می‌گیره. دیروز که از نیومدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #104
- گلت رو یادت رفت.
لبخند زد و بعد از اینکه شاخه گل را از میلاد گرفت خواست کارش را تکرار کند که با صدای بلند میلاد ترسید و حینی که به عقب برمی‌گشت حینی از سر وهم کشید.
- راستی!
متعجب به صورت کشیده میلاد نظر کرده منتظر ماند تا حرفش را بزند.
- شمارت رو بهم ندادی.
سوگل دندان‌هایش را روی‌هم فشرد و دستانش را مشت کرد سپس با خنده‌ای مملوء از حرص گفت:
- چرا جیغ میزنی آخه؟! سکته کردم!

میلاد لبخند دندان‌نمایی تحولیش داده معذرت خواست، آنگاه سرش را خم کرده با همان لبخند چشمکی زد و گفت:
- حالا شمارت رو بده دیگه!
لبخندی سرشار از شوق بخاطر اعمال دلدارش بر لبانش نقش داده گفت:
- یادداشت کن!
میلاد همانطور که اعداد را تک‌به‌تک در گوشی ثبت می‌کرد به سمت سوگل چرخید و با لبخندی پرسید:
- می‌تونی حدس بزنی چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #105
از تک- ‌تک کلمات میلاد روح سوگل شاداب و مشعوف می‌شد، حس و حال خوشبخت‌ترین زن عالم را داشت. با حضور میلاد پی‌درپی لبخند لبش به هلال ماه شبیه‌تر و آسمان چشمانش رفته- ‌رفته آبی‌تر و پرفروغ‌تر می‌شد.

- میلاد تو قصد داری با این حرف‌های شیرینت دلم رو آب کنی؟
میلاد سری به نشانه‌ی نه تکان داد و با لبخندی که با حرف‌های شیرینش قابل قیاس نبود گفت:
- دست خودم نیست، این حرف‌ها رو عشق تو از طریق قلبم به زبونم هدایت می‌کنه.
سوگل دست روی قلبش گذاشته و با دهن کج شده شوخی‌گرایانه گفت:
- آخ، قلبم!
میلاد چشمانش را جمع کرده و پرسید:
-‌ داری مسخره‌‌ام می‌کنی؟
جوابش تنها خنده‌ای کوتاه از جانب سوگل بود؛ میلاد ابروهایش را بالا رانده جوری که بخواهد خبری بدهد ادامه داد:
- درضمن تو بیشتر به‌من ظلم می‌کنی‌ها!
سوگل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #106
میلاد سر تکان داد، بچه‌ای با توپ درون دستش از کوچه خارج گشته و هر از گاهی آن را به بالا می پراند، همانطور که میلاد او را می‌نگرید، لبخندی شیرین تر از عسل را به خورد لبانش داد وگفت:
- خودش نفس کشیدن رو از یادم می‌بره، خودشم سعی در آموزشش داره.
بدون توجه به حرف میلاد، چشمکی را از کاسهٔ جهان نمای صورتش به چشمان دلبرش روانه کرد و ادامه داد:
- اصلا می‌خوای مراحلش رو یادداشت کنی؟ یا نه...

به خودش اشاره کرد و ادامه داد:
- می‌خوای فیلم بگیر. هان؟ که هروقت من رو دیدی نفس کشیدن یادت رفت اینجوری یادت بیاریش!
دست میلاد که به سمت دستگیره در رفت سوگل حساب کار دستش آمده و با خنده پا به فرار گذاشت، میلاد پیاده شد و همان‌طور که بین بدنه ماشین و درش ایستاده بود رو به او لبانش را به قوسی کشیده و گفت:
- ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا