• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نخ سرخ عشق | توکا راد کاربر انجمن یک رمان

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نخ سرخ عشق
نام نویسنده:
توکا راد
ژانر رمان:
عاشقانه ، درام
کد رمان: 5757
ناظر: @miss_marynovel

بسم حق

خلاصه:
نخ سرخ سرنوشت تقدیری از قبل نوشته شده است، آیا این دو نیز تقدیرشان یکسان‌ است؟
زندگی پر از اندوه و غم مهمان اوست، مرگ مادر، بی‌مهری پدر، رازهایی که برملا نشده است، او خواهد فهمید!
چه خواهد شد؟
به کدامین سمت کشیده خواهد شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,918
پسندها
25,966
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
اگر عشق و معشوقی باشد، اگر دوست داشتنی باشد، به هم خواهند رسید.
نخ سرنوشت تو را به او خواهد رساند.
تو را به کنار او خواهد رساند.
بدون ان‌که بدانی، بدون ان‌که بفهمی، خواهی رسید!
مهم نیست در این راه چه خواهد کشید، او را دوست دارد و دوست داشتن راهی سخت اما شیرین است.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
بر روی صندلی چوبیِ سرد و نم‌زده نشستم و چای را در دستانم محکم گرفتم. چشم به حیاط بزرگ و بهاری دوختم؛ درختان تنومند و گل‌های بنفشه و مریم، بوی خاک پس از باران را در ریه‌هایم جاری می‌کردند. پس از سال‌ها، بالاخره آرامشی شیرین را در وجود خود حس می‌کردم. صدای عصای پدربزرگم به گوشم رسید. به پشت سرم نگاهی انداختم، لبخند زیبا و مهربانش را به من هدیه داد. بعد از تمام این سختی‌هایی که کشیده است چین‌های صورتش را بیشتر کرده است. بر روی صندلی کنار من نشست و به حیاط بزرگ نگاهی انداخت. احساس می‌کردم چیزی می‌خواست بگوید، شاید مراعات حالم را می‌کند شاید هم خودش حوصله سخن گفتن ندارد.
به حیاط نگاه کردیم؛ هیچ‌یک سخنی نگفتیم، گویی سکوت بهترین مرهمِ دردهای مشترک‌مان بود. پس از مرگ مادرم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
از جای بر‌خاستم، تایه نگاهی به لباس‌هایم انداخت:
- باید فردا بریم شهر لباس بخریم، این لباس‌های تو شهری‌ان برای این‌جا مناسب نیست مادرجان!
حوصله‌ی چانه‌زنی و راضی کردنش را نداشتم. با نگاهی اجمالی و گفتن «چشم» پاسخ خود را رساندم. دیگر برایم تفاوتی نمی‌کرد چگونه جام بر تن کنم. باپیر با صدای عصبی لب زد:
- کژال دختر من میرم چمنزار برای چرای گوسفند زود باش.
با عجله چکمه‌های مشکی‌ام را به پا کردم و به سویش قدم برداشتم.
به چمنزار رسیدیم. تنها یک بار، در ده سالگی، به این‌جا آمده بودم. تخته‌ سنگی بزرگ که در میان چمن‌ها خودنمایی می‌کرد، برای نشستن برگزیدم. باپیر گوسفندان را این‌سو و آن‌سو هدایت کرد و سپس به سمتم آمد و بر تخته‌ سنگ کنارم نشست:
- مادرت که بچه بود، خودش تنهایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
به باپیر نزدیک شد:
- می‌بینم که مهمون داری یاور.
باپیر نگاهی به من انداخت، مرد دوباره ادامه داد:
- چقدر می‌خوای محکم باشی، بیا زمین رو بفروش من هتل رو بسازم یاور.
نگاهش را به سمت من چرخاند و سبیلش را با انگشت تاب داد:
- تو باید دختر آوینار باشی درسته؟
ابروهایم در هم گره خورد. لبخندی تمسخرآمیز بر لبانش نشست:
- چند سالی میشه که نیومده این‌جا، یاور داستان مادرت رو بهت گفته؟
او کیست؟ اصلاً چرا درباره‌ی مادرم سخن می‌گوید؟ باپیر چه چیزی را باید به من بگوید؟ چه چیزی را از من پنهان کرده است؟ دلِ آشوبم، پریشان‌تر شد. به باپیر نگریستم؛ صورتم پر از پرسش بود؛ پرسش‌هایی که شاید پاسخ‌شان سخت و غم‌انگیز باشد، یا شاید پاسخی نداشته باشند. دیگر خبری از چهره‌ی مهربان باپیر نبود. بی‌هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
به سمتم برگشت. چشمانش سرخ بود، عصبانیت در چهره‌اش موج می‌زد؛ شریان گردنش از فرط خشم، کبودی گرفته و برجستگی‌اش نمایان بود. صدای تپش نامنظم قلبش را می‌شنیدم. تایه به سمتم آمد و دستش را بر شانه‌ام نهاد. آیا من چیزی جز حق خود از آن‌ها می‌خواستم؟ به خدا که نمی‌خواستم. اشکی سمج بر گونه‌ام لغزید. بر زمین نشستم؛ اشک‌هایم یکی پس از دیگری فرو می‌ریختند. تایه با نگرانی‌ بیش از پیش، کنارم نشست و مرا در آغوش گرفت. باپیر چرا این‌قدر استوار ایستاده است؟
چه چیزی را از من پنهان می‌کنند؟ چشمانم را بستم تا شاید اندکی آرام شوم. باپیر به آرامی لب گشود:
- وقتش که برسه همه چی رو برات تعریف می‌کنم کژال، الان وقتش نیست.
بدون هیچ سخن دیگری، رو به اتاقش رفت. همین؟ وقتش نیست؟ آیا کافی بود؟ آرام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
گم شدن دیگر برایم مهم نبود. بی‌اعتنا به تایه و تکرار پی‌درپی نامم از دهان او، قدم در جاده گذاشتم. درختان سبز و پُربرگ دو سوی راهم صف کشیده بودند. نمی‌دانستم به کجا می‌روم؛ اصلاً جایی را نمی‌شناختم که بخواهم بدان‌سو بروم. از آن‌جایی که مادرم این روستا را دوست نداشت و از آن متنفر بود، هیچ‌وقت پایش را این‌جا نگذاشت و ما را هم نیاورد.
***
هوا تاریک شده بود؛ خورشید غروب کرده و ماه زیبایی‌اش را بر آسمان گسترده بود. به سمت جنگل قدم برداشتم. تابلویی میان مه توجهم را جلب کرد «جنگل ممنوعه». چرا چنین چیزی روی تابلو نوشته بودند؟ مگر حیوانی درنده در آن‌جا کمین کرده بود؟ کنجکاوی‌ام بر ترسم چیره شد. شاخه‌های پُربرگ را کنار زدم و چند قدمی بیشتر نرفته بودم که صدایی مرا از حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
به سمت جاده قدم گذاشتم و نگاهی به چکمه‌های مشکیِ گِلی‌ام انداختم. بی‌خیال به راهم ادامه دادم. نمی‌دانستم چرا باید این‌گونه زندگی کنم. نه مادری داشتم که سر بر پایش بگذارم و نوازشم کند، و نه پدری که مهر خود را نثارم کند. راستی، حال او چگونه است؟ آیا خوب است که من دیگر کنارش نیستم؟ غرق در افکار خودم بودم صدای کشیده شدن ترمز بر روی زمین افکارم را به هم ریخت، به پشت سرم نگاهی انداختم، همان ماشین، همان راننده، همان مرد! نزدیک‌تر شدم.
اری، همانی که مادرم می‌شناخت. یعنی مادرم نیز او را می‌شناخت؟ راز پنهان این‌ها چه بود؟ لبخندی پر از پلیدی بر لبانش نشست:
- یاور نباید بزاره دختری مثل تو الان بیرون باشه، شب شده و دیر وقت، گرگ زیاده این‌جا.
کمی خم شدم و به چشم‌های براقش خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,959
پسندها
4,494
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
خانه! این‌جا واقعاً می‌توانست خانه‌ی من باشد؟ یعنی ارزشم آن‌قدر ناچیز بود که پدرم حتی دنبالم نیامد؟ تایه، چراغِ نفتی به دست، روی صندلی چوبیِ نم‌زده نشسته بود. لبخندی کم‌زور بر لب داشت. به سمتش قدم گذاشتم:
- سلام تایه، سردت نیست؟ چرا این‌جا نشستی؟
با همان لبخند از جا برخاست؛ لبخندی که نمی‌توانست نگرانی و غصه‌ی نشسته در چشم‌هایش را پنهان کند.
- کجا بودی دخترم، نگرانت شدم، از این به بعد تنهایی جایی نرو، باشه؟
چرا این‌قدر نگران بود؟ مگر تنها بودن من این‌قدر ترس داشت؟ از کنار سؤال‌ها عبور کردم:
- نگران نباش تایه، من قراره از این به بعد این‌جا زندگی کنم باید این‌جا رو بشناسم.
مشخص بود هم می‌خواست مرا راضی کند و هم می‌خواست بحث را تمام کند. با لبخندی کوتاه به سمت در رفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا