• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نخ سرخ عشق | توکا راد کاربر انجمن یک رمان

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نخ سرخ عشق
نام نویسنده:
توکا راد
ژانر رمان:
عاشقانه ، درام
کد رمان: 5757
ناظر: @miss_marynovel

بسم حق

خلاصه:
نخ سرخ سرنوشت تقدیری از قبل نوشته شده است، آیا این دو نیز تقدیرشان یکسان‌ است؟
زندگی پر از اندوه و غم مهمان اوست، مرگ مادر، بی‌مهری پدر، رازهایی که برملا نشده است، او خواهد فهمید!
چه خواهد شد؟
به کدامین سمت کشیده خواهد شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : TWCA

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,722
پسندها
22,514
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
اگر عشق و معشوقی باشد، اگر دوست داشتنی باشد، به هم خواهند رسید.
نخ سرنوشت تو را به او خواهد رساند.
تو را به کنار او خواهد رساند.
بدون ان‌که بدانی، بدون ان‌که بفهمی، خواهی رسید!
مهم نیست در این راه چه خواهد کشید، او را دوست دارد و دوست داشتن راهی سخت اما شیرین است.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
بر روی صندلی چوبی سرما زده نشستم. چای را در دستانم محکم فشردم. به حیاط بزرگ بهاری خیره شدم. درختان بزرگ، گل‌های بنفشه و مریم! بوی خاک پس از باران را به ریه‌هایم هدیه دادم. بعد از چند سال بالاخره آرامش را در وجودم احساس می‌کردم. صدای عصای پدربزرگم به گوشم رسید. به پشت سرم نگاهی انداختم، لبخند زیبا و مهربانش را به من هدیه داد. بعد از تمام این سختی‌هایی که کشیده است چین‌های صورتش را بیشتر کرده است. بر روی صندلی کنار من نشست و به حیاط بزرگ نگاهی انداخت. احساس می‌کردم چیزی می‌خواست بگوید، شاید مراعات حالم را می‌کند شاید هم خودش حوصله سخن گفتن ندارد. به حیاط نگاه کردم، هیچ‌کدام سخن نگفتیم، شاید این بهترین راه بود برای تسکین دردهایمان. بعد از مرگ مادرم که تنها امید من در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
از جای خود بلند شدم و به سمت اتاق کوچک رفتم. لباس‌‌هایم را تن کردم و بیرون رفتم. تایه نگاهی به لباس‌هایم انداخت:
- باید فردا بریم شهر لباس بخریم، این لباس‌های تو شهری‌ان برای این‌جا مناسب نیست مادرجان!
حوصله چانه زدن و راضی کردن او را نداشتم، با چشم گفتنی خلاصه کردم، دیگر برایم فرق نمی‌کرد چگونه لباس بپوشم. باپیر از بیرون با صدای بلندی گفت:
- کژال دختر من میرم چمنزار برای چرای گوسفند زود باش.
با عجله چکمه‌های مشکی‌ام را پا زدم و به سمتش رفتم.
***
به چمنزار رسیدییم، تنها یک بار در ۱۰ سالگی به این‌جا آمدم، تخته سنگ بزرگ وسط چمنزار را برای نشستن انتخاب کردم. باپیر گوسفندان را به این طرف و آن طرف هدایت کرد و به سمت من آمد، بر روی تخته سنگ نشست:
- مادرت که بچه بود، خودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
به سمت باپیر آمد:
- میبینم که مهمون داری یاور.
باپیر نگاهی به من انداخت و باز ادامه داد:
- چقدر می‌خوای محکم باشی، بیا زمین رو بفروش من هتل رو بسازم یاور.
به سمت من برگشت و سیبیل خود را با دست چرخاند:
- تو باید دختر آوینار باشی درسته؟
ابروانم بهم گره خورد. لبخند تمسخرامیزی زد:
- چند سالی میشه که نیومده این‌جا، یاور داستان مادرت رو بهت گفته؟
او کیست؟ اصلا چرا راجب مادر من سخن می‌گوید؟ باپیر چه چیزی را باید به من بگوید؟ چه چیزی را از من مخفی کرده است؟ دل آشوبم بیشتر آشوب شد. به باپیر نگاه انداختم، رخسارم پر از سوال بود، سوالاتی که شاید پاسخ آن‌ها سخت و غمناک باشد یا شاید پاسخی نداشته باشد. دیگر خبری از صورت مهربان باپیر نبود. بدون هیچ‌گونه سخنی به راهش ادامه داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
به سمتم برگشت، چشم‌هایش سرخ شده بود، عصبی بود، شریان گردنش از عصبانیت بیرون زده بود. صدای تپش قلب نامنظمش را می‌شنیدم. تایه به سمتم آمد، دستش بر روی شانه‌ام قرار گرفت. من چیزی جز حقم از ان‌ها می‌خواهم؟ به خدا که نمی‌خواهم. اشک‌ سمجی بر گونه‌ام سرازیر شد. بر روی زمین نشستم، اشک‌هایم یکی پس از دیگری فرود می‌امدند. تایه نگران‌تر از همیشه کنارم نشست و مرا در آغوش کشید. باپیر چرا این‌قدر محکم ایستاده است؟
چه چیزی را از من پنهان می‌کنند؟ چشم‌هایم را بستم، تا کمی‌ آرام شوم. باپیر به آرامی ل*ب زد:
- وقتش که برسه همه چی رو برات تعریف می‌کنم کژال، الان وقتش نیست.
بدون هیچ حرف دیگری به سمت اتاقش رفت. همین؟ وقتش نیست! کافی بود؟ آرام شدم؟ من نمی‌خواهم منتظر وقتش باشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

TWCA

مدیر بازنشسته
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
13/6/22
ارسالی‌ها
1,897
پسندها
4,315
امتیازها
22,673
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
گم شدنم‌ دیگر برایم مهم نبود. بی‌اعتنا به تایه و تکرار اسمم از دهانش به سمت جاده قدم برداشتم. درختان سبز و پر از برگ، نمی‌دانم کجا می‌روم، یعنی جایی را نمیشناسم که بروم، از ان‌جایی که مادرم از این روستا متنفر بود و دوستش نداشت هیچ‌‌وقت این‌جا نیامد، ما را نیاورد.
***
هوا تاریک شده بود، خورشید غروب کرده و ماه در آسمان زیبایی‌اش را به رخ کشیده بود. به سمت جنگل قدم برداشتم تابلویی توجهم را جلب کرد «جنگل ممنوعه» چرا همچین چیزی روی تابلو نوشته شده است؟ نکند حیوان درنده‌ای دارد؟ کنجکاوتر از قبل شاخه‌های پر از برگ خمیده را کنار زدم. چند قدمی جلو نرفته بودم که صدایی نگهم داشت:
- کجا؟
به سمت صدا برگشتم، سر تا پایش را نگاه کردم. شلوار کردی و پیراهنی سفید به تن داشت. موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TWCA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا